امروز 22 فروردین 1400, 05:32



جهت استفاده از تمامی امکانات سایت  باید وارد  و یا عضو شوید

خروج

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است





ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 148 پست ]  برو به صفحه قبلي  1 ... 8, 9, 10, 11, 12, 13, 14, 15  بعدي
نويسنده پيغام
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:17 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
مزد غلام مهربان       

غلام سياهي در زمانهاي قديم در كشور عربستان زندگي مي كرد كه وظيفه اش بردن گله براي چرا به صحرا بود . به هر چاهي كه مي رسيد از چاه آب مي كشيد و به گوسفندها ميداد و خلاصه اينكه براي گوسفندها زحمت زيادي مي كشيد . روزي يك سگ كه خيلي گرسنه و تشنه بود از راه رسيد . غلام سياه جلوي او آب گذاشت ، بعد سفره اش را باز كرد و يك گردة نان را به او داد از آنجايي كه سگ ، خيلي گرسنه بود ، بعد از خوردن گرده نان ، باز هم به غلام خيره شد و غلام گردة نان ديگري به او داد . همينطور پيش رفت تا اينكه گردة سوم را هم به او داد . سگ با خوردن سه گردة نان ، راه بيابان را گرفت و رفت . عبدالله پسر برادر حضرت علي (ع) در كنار گلّه ايستاده بود و از دور نگاه ميكرد . نزديكتر آمد و گفت : « اي غلام ، مزد تو ، روز چند گردة نان است ؟ » غلام گفت : « سه گرده .» عبدالله پرسيد : پس چرا هر سه تا گردة نان را به سگ دادي ؟ غلام گفت : اين سگ مهمان من بود . من مي توانم يك روز غذا نخورم ، ولي نمي توانم مهمان را گرسنه بگذارم . عبدالله از جوانمردي و مهربان غلام ، خوشش آمد ، او را خريد و در راه خدا آزاد كرد ، اين بود مزد غلام جوانمرد و مهربان !

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:17 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
احترام به موجودات       


در روزگاران خيلي دور ، مرد خداشناس و مؤمني زندگي مي كرد كه هميشه مواظب همه بود و دلش نمي خواست هيچكس حتي يك مورچه هم ، كوچكترين ناراحتي از او ببيند ! او كه غذاي هميشگي اش نان بود ، ماهي يكبار يك گوني گندم را مي خريد و خودش با آن ، نانن مي پخت ! روزي به روستاي ديگر رفت و يك گوني گندم خريد و به روستاي خود بازگشت . در طول راه ، با خودش ، مرتب ذكر خدا را مي گفت و به هيچ چيز غير از خدا و نعمتهايش فكر نمي كرد . وقتي به خانه اش برگشت ، شب شده بود ، چراغ اطاقش را روشن كرد ، گندمها را به انباري برد و داخل ظرف مخصوص ريخت كه فردا آرد كند و نان بپزد ، در همان حال كه مشغول ريختن گندمها به داخل ظرف بود ، متوجه شد كه مورچه اي وسط گندمها به اين طرف و آن طرف مي دود . با خودش گفت : « واي بر من ، اين مورچه را از شهر خودش آواره كردم .» از ناراحتي زياد خوابش نمي برد ، نزديك صبح ، مورچه را داخل شيشه اي قرار داد و شيشه را به همان مغازه اي كه گندم خريده بود رساند و كنار آن مغازه رها كرد و گفت : « مورچة عزيز مرا ببخش من بدون اينكه متوجه باشم تو را از محل زندگي ات آواره كرده ام !» از اين داستان نتيجه مي گيريم كه انسانهاي خوب براي همه ، حتي حيوانها و موجودات زير هم احترام و اهميت قائل هستند . داستان برگرفته از بوستان سعدي

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:17 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
مأموريت كلاغ      


در زمانهاي قديم ، دختري به نام شادي ، براي همة مردم ده نان مي پخت . همة مردم هر روز مي آمدند و از شادي ، نان مي خريدند . روزي از روزها كه كنار تنور نشسته بود و نان مي پخت ، يكدفعه ديد كلاغ سياهي به طرفش پرواز مي كند ، كلاغ سياه نزديكتر شد ، يك نان به منقارش گرفت و پرواز كرد . روز بعد و روزهاي بعد هم كلاغ مي آمد و اين كار را تكرار مي كرد . تا چهل روز كار كلاغ همين بود ، تا اينكه شادي برادرش را خبر كرد و گفت : «چهل روز است كه كلاغ مي آيد و يك نان با خود مي برد ، مي خواهم دليل اين كارش را بدانم ! برادرش اسب خود را آماده كرد و به خواهرش گفت كه : « از امروز كلاغ را تعقيب مي كنم . » كلاغ مثل هر روز ، نان را برداشت و رفت . برادر شادي هم با اسب بدنبالش مي رفت . يكدفعه ديد كلاغ نان را در چاهي انداخته و بدنبال كارش رفت . نزديك چاه شد و صدايي شنيد ، طنابي را به داخل چاه انداخت و خودش هم از آن پايين رفت و ديد مردي در ته چاه نشسته است و نان مي خورد ، او را از چاه بيرون آورد . وقتي كه كمي استراحت كردند ، برادرشان ماجراي آن كلاغ را تعريف كرد و مرد هم گفت : « من چهل روز پيش ، داخل اين چاه افتاده بودم ، در چاه آبي وجود داشت و هر روز ناني براي من فرستاده مي شد ، حالا مي فهمم كه خداوند به آن كلاغ مأموريت داده بود كه براي نجات جانم آن نانها را داخل چاه بيندازد . » سپس دستهايش را به سمت آسمان بلند كرد و خدا را شكر كرد و باز رو كرد به برادر شادي و گفت : « هيچكدام از كارهاي خداوند بي دليل و حكمت نيست !»

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:18 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
خانم تابلو      


آقاي ميخ روي ديوار راه مي رود ، ديگر كلافه شده است ، آقاي چكش خيلي دير كرده است ، آقاي ميخ منتظر است آقاي چكش زودتر از راه برسد و او را داخل ديوار بفرستد تا بتواند استراحت كند . خانم تابلو هم حسابي خسته شده ، چرا كه او هم منتظر است تا هر چه زودتر روي دوش آقاي ميخ سوار شود و به ديوار بچسبد . بالاخره آقاي چكش از راه رسيد ! آقاي ميخ با خوشحالي جاي خودش را انتخاب كرد و بي حركت سرجايش ايستاد . آقاي چكش چند بار محكم توي سر آقاي ميخ كوبيد . حالا آقاي ميخ سرجايش محكم چسبيده است . خانم تابلو هم پريد بالا و سوار شانه هاي آقاي ميخ شد . و حالا با اين همكاري قشنگ ، چقدر ديوار خانه زيباتر شده است .

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:18 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
كُمُد پر سر و صدا      


واي اينجا چقدر سر و صداست . بلوز : برو كنار ، اينجا جاي خودمه . دامن : نه خير ، تو برو كنار ، اينجا جاي منه . جوراب : اصلاً هر دوتون بريد كنار ، اينجا فقط جاي منه . شلوار : بلوز خانم ، الان مي آيم و آستين هايت را پاره مي كنم تا ادب شوي . بلوز : اِ ، من هم مي آيم و كِشت را باز مي كنم تا تو ادب شوي . كتاب : تو را به خدا ساكت باشيد من به سكوت احتياج دارم . ليوان : اينقدر حرف نزن كتاب ، كله ام را بُردي . شلوار : خودت هم ساكت باش ليوان . جوراب : واي اينقدر سر و صدا نكنيد ! شلوار : جوراب اگر دخالت كني ، لنگه به لنگه ات مي كنم . كيف : واي ، واي مُردم از شلوغي ، تمام جيب هايم لِه شد . جاي من خيلي تنگه . كفش : يكي لنگة من را پيدا كنه . بله اين صداها از كمد يك دختر بي انضباط است . اي كاش صداي وسائل و لباسهايش را مي شنيد .

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:19 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
كرم صورتي      

شايد هيچ كس تا حالا آن سوراخ كوچك روي خاكهاي باغچه را نديده باشد . حتي پدر كه هر روز به باغچه آب مي دهد ! اين سوراخ كوچك ، خانه كرم خاكي صورتي است كه لابه لاي ريشة گلها زندگي مي كند . هر بار كه پدر باغچه را آب مي دهد ، آب وارد خانة‌ كرم صورتي مي شود و كرم صورتي از خانه اش بيرون مي آيد و لب باغچه مي نشيند و آنقدر منتظر مي ماند تا آبها از خانه اش خارج شوند ! ديشب كه باران شديدي باريد ، كرم صورتي در رختخوابش خوابيده بود ، از خواب پريد و ديد كه خانه اش پر از آب و رختخوابش هم خيس شده است . كرم صورتي با سرعت از خانه اش خارج شد تا توي آب خفه نشود . كرم صورتي رفت و لب حوض كوچك حياط نشست . چشمش به ماهي ها افتاد كه بدون حركت توي آب خوابيده بودند و كرم صورتي با خودش فكر كرد كه : ماهيها هيچ وقت از خيس شدن و باران باريدن ناراحت نمي شوند و با خودش گفت : چه دنياي متفاوت و رنگارنگي ! ماهي اگر در خاك باشد مي ميرد و من اگر در آب باشم مي ميرم !

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:19 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
قلب با محبت سالمتر و زيباتر است      


اسب جوان مغروري بين چند حيوان ايستاده بود و ادعا مي كرد كه قلبي سالم و زيبا دارد. حيوانات دور او جمع شده بودند و او را تحسين مي كردند كه با ورزش و تغذيه مناسب ، از قلبش مراقبت كرده است. همه ، حرفهاي او را قبول مي كردند و مي گفتند كه قلب او زيباترين قلب است كه تا حالا شنيده و ديده اند . اسب جوان با افتخار از خودش تعريف مي كرد . ناگهان اسب پيري به نزديك جمعيت آمد و گفت : قلب تو هر چقدر هم زيبا باشد به زيبايي قلب من نيست. اسب جوان با تعجب به اسب پير نگاه كرد، همه حيوانات همهمه كردند و گفتند بهتر است قلب اسب پير را هم ببينيم . وقتي قلب او را ديدند متوجه شدند با تمام وجود مي تپد ولي پر بود از زخم . قسمت هايي از قلب او جدا شده بود و تكه هايي با شكل ديگري جاي آن را گرفته بود و به درستي جاي خالي را پر نكرده بود و گوشه هايي از آن دندانه دندانه شده بود . در بعضي از جاها سوراخهاي عميق بود كه اصلاً با هيچ تكه اي پر نشده بود حيوانات خيره خيره به او نگاه مي كردند و با خودشان فكر مي كردند كه چرا اسب پير مي گويد كه قلب من از همه زيباتر است . اسب جوان با نگاهي تمسخر آميزي به قلب اسب پير اشاره كرد و در حالي كه مي خنديد گفت: حتماً شوخي مي كني آخر قلبت را با قلب من مقايسه كن ، قلب تو چيزي جز زخم، فرو رفتگي و بريديگي ندارد . اسب پير گفت: بله درست مي گويي ظاهراً قلب تو سالمتر است، اما هيچ مي داني كه من اين قلب را هرگز با قلب تو مقايسه نمي كنم. اصلاً مي داني كه اين زخمها هر كدام نشانه و خاطره ياد انساني است كه من محبت و دوستي ام را به او بخشيده ام . بله من هر بار بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به انساني بخشيده ام . من در محبت به انسان ها و حيوانهاي ديگر تكه هاي قلبم را بخشيده ام. گاهي وقت ها آنها هم بخشي از قلب خود را به من هديه داده اند و من آنها را به جاي خالي آن تكه ها چسبانده ام . اما چون اين تكه ها با هم برابر نبودند قلب من دندانه دندانه شده ولي اين نقاط براي من خيلي ارزش داد ، آنها ياد آور محبت و دوستي بين من و يك انسان يا يك دوست ديگر است. بعضي وقت ها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام اما آنها هيچ چيز حتي ذره اي از قلبشان را به من نبخشيدند اين ها همان سوراخهاي عميقي هستند كه اگر چه بسيار ناراحت كننده اند اما به هر حال ياد آوري كننده محبت و دوستي هستند كه من نسبت به ديگران داشته ام . حالا فهميدي يك قلب چه زماني واقعاً زيباست ؟ بله ، قلبي كه سختي سنگ بخود نگيرد و احساس شكننده نداشته باشد، قلبي كه ببخشد و قلبي كه بپذيرد ، بهترين قلب است. اسب جوان بدون هيچ كلامي ايستاده بود و بهت زده نگاه مي كرد . اشكهايش از گونه جاري شد به سمت اسب پير رفت از قلب سالم و جوانش تكه اي جدا كرد و به اسب پير داد اسب پير آن را گرفت و در قلبش جا داد و به جاي آن بخشي از قلب پير و زخم خورده اش را به جاي خالي قلب اسب جوان گذاشت. اسب جوان نگاهي به قلبش انداخت ديگر مثل قبل سالم نبود اما زيباتر بود ، عاشقتر ، با محبت تر و بخشنده تر . بله ، قلب اسب جوان مهر را از اسب پير دريافت كرده بود .

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:20 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
سرگذشت ضحاك مار دوش      


در افسانه هاي كهن اين سرزمين پادشاه عادل و درستكاري بود كه اهريمن پليد تصميم به جنگ و ستيزه با او گرفته بود . اين پادشاه درستكار كه مرداس نام داشت مردي خداپرست و پرهيزكار بود . بارها توسط اهريمن وسوسه شده بود كه از كارهاي خوب و اعمال نيك دست بردارد ولي با صبر و سعي خودش بر ايمان و خوبيهايش ثابت مانده بود . روزي اهريمن با خود انديشيد و سپس خود را به صورت مرد جواني در آورده و به قصر مرداس رفت تا او را بفريبد. وقتي به قصر رسيد پسر پادشاه ضحاك بر روي تختي تكيه داده بود و استراحت مي كرد ضحاك بسيار نادان و كم تجربه بود و اهريمن به راحتي توانست با حرفهاي جذاب خود او را بفريبد. روزها گذشت و همچنان دوستي بين ضحاك و اهريمن محكمتر مي شد تا جايي كه ضحاك براي هر تصميمي كه مي گرفت حتماً نظر اهريمن را جويا مي شد . روزي اهريمن رو به ضحاك كرده و به او گفت: مي دانم كه پدرت زحمات زيادي براي اين قصر و حكومت و مردم كشيده است ولي حقيقت اين است كه مردم دلشان مي خواهد فرمانرواي جواني مثل تو داشته باشند چون پدرت ديگر پير و فرسوده شده است. ضحاك جواب داد ؛ نه پدر من هنوز زنده است اين امكان ندارد . اهريمن پاسخ داد ، مهم اين است كه تو به پادشاه شدن علاقه داري و براي رسيدن به آن بايد تلاش كني اگر تنها مانع رسيدن تو به تاج و تخت زنده بودن پدرت است ميتواني او را بكشي. به هر حال او پير است و حتي اگر به دست تو هم كشته نشود همين روزها خواهد مرد ، در اين راه هر كمكي هم از دستم بر بيايد برايت انجام مي دهم . ضحاك نادان تسليم تلقينات اهريمن گشته و بي چون و چرا پذيرفت . اهريمن فرداي آن روز چاه عميقي را بر سر راه مرداس ايجاد كرد روي آن را با برگهاي خشك پوشاند، سپس به بالاي ديوار باغ رفت و منتظر مرداس شد .مرداس موقع عبور از آنجا بر روي برگهاي خشك قدم گذاشت و به درون چاه پرتاب شد و از دنيا رفت . ضحاك به جاي پدرش بر تخت پادشاهي نشست ولي هيچكدام از خصوصيات پدرش را نداشت . او مردي خود خواه و بي فكر بود و فقط به فكر خوشي هاي خودش بود به همين جهت از زماني كه تاج و تخت شاهي به او واگذار شد ظلم و ستم بر مردم را شروع كرد . براي ترتيب دادن جشن ها و ضيافت هايش احتياج به آشپز ماهر داشت بنابر اين اهريمن خود را به شكل آشپز در آورد و با پختن غذاهاي خوشمزه و ترتيب دادن سفره هاي رنگين محبت خود را در دل ضحاك جاي داد . روزي ضحاك آشپز را صدا كرد و گفت: از كار تو خيلي راضي هستم آرزويت را بگو تا برايت برآورده سازم . آشپز هم كه منتظر فرصت بود ، گفت : تنها آرزوي من شادي شماست و آرزو دارم شانه هاي شما را ببوسم و محبتم را اينطوري كه به شما نشان بدهم . ضحاك قبول كرد و لباسش را كنار زد درست همان لحظه اي كه آشپز شانه هاي ضحاك را بوسيد دو مار ترسناك در جاي بوسه ها ظاهر شدند و همان لحظه بود كه آشپز ناپديد شد . ضحاك كه حسابي ترسيده بود دستور داد مارها را از ريشه ببرند ولي درست در همان جاهاي برش ، مارهاي ديگر روئيدند. چندين بار اين كار تكرار شد ولي فايده اي نداشت چون به محض بريدن ريشه مارها به جاي آن مار ديگري مي روييد . ضحاك پزشكان زيادي را براي كمك گرفتن به دربار خود دعوت كرد ولي همه آنها از كمك به او عاجز بودند . روزي از همين روزها اهريمن كه خود را به شكل پزشك ماهري در آورده بود به نزد پادشاه آمد به او گفت : مارها در اثر خوردن مغز انسان روز به روز ضعيفتر مي شوند پادشاه تصميم گرفت براي نجات خود از دست مارها هر روز حكم اعدام دو نفر را بدهد و از مغزهاي آنها براي نجات خود استفاده كند . روزها گذشت و پادشاه هر روز دو انسان بيگناه را فداي خودخواهي خودش مي كرد تا اين كه يك روز خدمه هايي كه مسوول تهيه غذا از مغر انسان براي مارها بودند تصميم گرفتند از مغز حيوانات استفاده كنند و زندانيان محكوم به اعدام را فراري بدهند. سالها گذشت تا اين كه فريدون قهرماني كه پدرش نيز بدست ضحاك به قتل رسيده بود بر عليه او قيام كرد و او را شكست داد و مردم بينوا را نجات بخشيد و اينچنين بود كه اهريمن نااميد و غمگين شد . ضحاك مار دوش در غاري واقع در كوه دماوند زنداني شد و ديگر هيچ مغزي نبود تا خوراك مارها شود و به اين ترتيب خودش هم گرفتار شد ، اهريمن كه خودش ضحاك را گمراه كرده بود لحظه به لظحه با خنده هاي شيطاني اش او را آزار ميداد ولي هرگز نتوانست فريدون شاه را گمراه نمايد چون او از نيروي عقل خودش استفاده مي كرد . از اين داستان نتيجه مي گيريم كه ۱- هرگز براي رسيدن به پول ، مقام يا موفقيت باعث آزار ديگران نشويم و مانند ضحاك كه براي رسيدن به مقام راضي به مرگ پدرش شد فقط به فكر امروز نباشيم . ۲- براي نجات خودمان حق نداريم زندگي ديگران را در معرض خطر قرار دهيم . ۳- هر كاري كه انجام مي دهيم علاوه بر آن كه سزايش را در جهان آخرت خواهيم داد در اين دنيا هم مكافات عمل خود را پس مي دهيم .

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:20 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
حضرت سليمان (ع)      


در زمان پيامبري حضرت داوود (ع) باغباني به نام شمعيل ، باغ زيبا و پرباري داشت و بخاطر اين نعمت خدا را سپاس ميگفت . در همان حوالي چوپان جواني هم به نام سرمد هر روز گله گوسفندانش را به هنگام باز گرداندن از صحرا از كنار باغ شمعيل عبور ميداد . يك روز گله گوسفندان سرمد از بوي خوش برگهاي درخت مو از خود بيخود شده و به سمت باغ حركت كردند و سرمد هر چقدر تلاش كرد نتوانست مانع خراب كاريهاي آنها شود . بعد از گذشت چند ساعت باغ شمعيل به ويرانه اي تبديل شد و او با عصبانيت از سرمد خواست كه براي برقراري عدالت بين شان به نزد داوود نبي بروند . وقتي داوود مي انديشيد تا راه حلي براي اين مسئله بيابد فرشته وحي بر او فرود آمد و گفت : بهتر است به اين بهانه پسرانت را محك بزني هر كدام از پسرانت كه بتواند عادلانه ترين راه را پيشنهاد كند ، جانشين تو خواهد شد بعد از گذشت چند روز يكي از پسران حضرت داوود (ع) كه سليمان نام داشت راه حل مشكل را پيدا كرده و به نزد پدر آمد و پاسخ آن اين بود كه سرمد بايد گوسفندانش را تا زماني كه باغ دوباره ميوه بدهد در اختيار شمعيل بگذارد تا در اين مدت او ، از شير و پشم آنها استفاده كند و وقتي كه باغ دوباره محصول داد گوسفندان را به صاحبش سرمد باز گرداند . بعد از اين جريان فرشته وحي نازل شد و گفت: اي داوود ، خداوند با شنيدن قضاوت عادلانه سليمان ، او را به جانشيني تو برگزيد. داوود ( ع ) هم اين مطلب را به همه گفت و از آنها خواست كه پس از وي از سليمان اطاعت كنند. سليمان مدتها به فكر فرو مي رفت و دوباره اين وظيفه و رسالت فكر مي كرد و مي دانست كه مسووليت سنگيني بر دوش او نهاده شده است . روزي كنار دريا قدم مي زد و از خدا مي خواست كه آنقدر به او نيرو دهد كه به راحتي بتواند انسانها را به خدا پرستي و عدالت دعوت كند . در همين لحظه بود كه ماهي عجيب سرش را از آب بيرون آورد و يك قطعه درخشان به سليمان داد . سليمان با تعجب نگاه مي كرد اين جسم درخشان انگشتري با نگين گرانبها و پرارزش بود ، وقتي آن را به دست كرد فرشته اي به او گفت : « تو فرشته خدا هستي » از آن به بعد سليمان گفتگوي تمام موجودات را مي شنيد و مي فهميد و همچنين صداي باد را هم مي شنيد كه به او مي گفت : اي پيامبر خدا من فرمانبردار تو هستم و هر كجاي اين دنيا كه اراده كني تو را خواهم برد . موجودات نامرئي دنيا كه تا آن روز هيچ چشمي آنها را نديده بود يكي پس از ديگري پيش چشمان حيرت زده سليمان ظاهر مي شدند و در مقابلش تعظيم مي نمودند ، در همين زمان بود كه سليمان بر روي زمين نشست به سجده رفت و از خدا خواهش كرد كه او را راهنمايي كند كه از نعمت هاي بي نظيرش چگونه براي سعادت انسانها بهره ببرد . وقتي سر از خاك بر مي داشت به باد فرمان داد تا تختش را به ميدان بزرگ شهر آورده و بر زمين گذارد . مردم با ديدن سليمان جوان و ابهتي كه پيدا كرده بود شگفت زده شده بودند . سليمان لب به سخن گشود و گفت : من از طرف خدا براي راهنمايي شما برگزيده شده ام و ماموريت دارم همه مردم جهان را به پرستش خداي يكتا و اطاعت از فرمانهايش دعوت كنم. يك روز كنار ساحل مورچه اي را ديد كه دانه گندمي را به دهان گرفته و به سوي دريا مي رود سليمان با نگاهش او را تعقيب كرد ، در همين لحظه قورباغه اي از آب بيرون آمد و دهانش را باز كرد و مورچه داخل دهان او رفت . قورباغه زير آب رفت و پس از مدتي برگشت، دهانش را باز كرد و همان مورچه از دهانش بيرون آمد . سليمان دستش را مقابل مورچه گرفت و مورچه بر كف دست او ايستاد سليمان از مورچه پرسيد : دانه گندم را كجا بردي؟ مورچه پاسخ داد در اعماق اين دريا صخره اي است كه يك شكاف كوچك درون آن وجود دارد داخل آن شكاف ، كرم نابينايي است كه نمي تواند غذايش را بدست بياورد من از طرف خدا ماموريت دارم كه غذاي او را ببرم ، قورباغه هم ماموريت دارد تا مرا جا بجا كند آن كرم مرا نمي بيند ولي هر بار كه برايش غذا مي برم ، مي گويد : خدايا از اين كه مرا فراموش نكرده اي تو را شكر مي كنم . سليمان از شنيدن اين ماجرا به انديشه اي عميق فرو رفت. روزي سليمان به لشكريانش دستور داد تا آماده شوند و همگي با هم به همراه سليمان به زيارت خانه خدا بروند . در مسير حركت شان به طائف رسيدند كه معروف به سرزمين مورچگان بود پادشاه مورچه ها به آنها دستور داد تا به لانه هاي خود در زير زمين بروند . وقتي سليمان به نزديكي پادشاه مورچه ها رسيد با مهرباني از او پرسيد ؛ آيا نمي داني كه پيامبران بر آفريده هاي او ظلم نمي كنند؟ متعجم از اين كه دستور دادي آنها پنهان شوند. پادشاه مورچه ها گفت : اين كار را به دليل آن انجام دادم كه شايد تو و سپاهت ناخواسته آنها را لگدمال كنيد و نيز آنها با ديدن نعمت هاي خدادادي و شكوه فراوان آن در شما نعمت هايي را كه خدا به خودشان عطا كرده فراموش كنند. سليمان از پادشاه مورچه ها خداحافظي كرد و رفت. در مسير مكه احساس كرد هدهد پيك مخصوص خود را نمي بيند لحظاتي بعد هدهد را ديد كه بازگشته است. هدهد گفت : من در همين حوالي مشغول پرواز بودم كه به سرزمين سبا رسيدم حاكم آن سرزمين زني به نام بلقيس است و آنچه كه مرا خيلي عذاب ميدهد اين است كه مردم سرزمين سبا خورشيد را مي پرستند و در برابرش سجده مي كنند. سليمان نامه اي براي ملكه سبا نوشت و آنرا به هدهد سپرد تا برايش ببرد و از او خواست در همان نزديكي پنهان شود و ببيند كه بعد از خواندن نامه چه مي كند . ملكه سبا نامه را چندين بار خواند و با تعجب به وزيرانش مي گفت ؛ اين نامه از طرف سليمان است او اين نامه را با نام خدا شروع كرده و از من خواسته است كه تسليم او بشوم و به خداي يكتا ايمان بياورم ،سپس از وزيرانش خواست كه او را ياري كنند . وزيران گفتند ما نيروي جنگي زيادي داريم و آمادگي لازم براي مقابله با سليمان را داريم . بلقيس گفت : هميشه جنگ چاره ساز نيست من بايد سليمان را امتحان كنم اگر از پادشاهان باشد به هر قيمتي تاج و تخت و پول مي خواهد و اگر پيامبر خدا باشد به دنيا علاقه اي ندارد و فقط به مردم نيكي مي كند . سپس دستور داد كه هداياي فراواني براي سليمان بفرستند وقتي هدايا را براي سليمان بردند به شدت عصباني شد و گفت : من پيامبر خدا هستم چرا شما فكر كرديد كه من دنيا دوست هستم و از ديدن هديه ها خوشحال مي شوم ، خداوند بيشتر و بهتر از اينها را به من بخشيده است سپس هدايا را پس فرستاد . سليمان بعد از رفتن فرستادگان بلقيس گفت : اين زن خيلي داناست بايد بيشتر در مورد او تحقيق كنيم كدام يك از شما قبل از رسيدن او به اينجا مي توانيد تخت عظيم او را نزد من بياوريد. يكي از جنيان كه كارهاي خارق العاده مي كرد با خواندن اسم اعظم خداوند تخت بلقيس را در آنجا حاضر كرد . سليمان دستور داد تا تغييراتي در اين تخت عظيم بوجود بياورند و ببينند كه آيا بلقيس تخت خود را خواهد شناخت يا نه ؟ بعد از مدتي ملكه سبا با همراهانش از راه رسيدند بلقيس تخت خود را شناخت و از زيبايي عجيب و شگفت آوري كه در آن به وجود آورده بودند خيلي خوشحال شد و تعريف كرد . بلقيس بعد از مشاهده و درك خوبيهاي سليمان و يارانش به خدا ايمان آورد و از گذشته اش توبه كرد . بعد از مدتي سليمان به او پيشنهاد ازدواج داد ، پس از ازدواج به اتفاق هم براي زيارت خانه كعبه رفتند در راه بازگشت از شام هنگاميكه از فلسطين مي گذشتند كمي براي استراحت توقف كردند همانجا فرشته وحي نازل شد و گفت : اي سليمان اين جا مقدس است و فرشتگان و پيامبران در اين جا نازل مي شوند پس مسجدي با شكوه براي عبادت خدا بساز . سليمان به همراه جنيان به محل رفته و دستور داد كه مسجد با شكوهي در آنجا بسازند و نيز دستور داد برج بلندي هم در كنار آن مسجد برايش بنا كنند تا از آنجا به كار معماران نظارت داشته باشد. با آن كه كار ساختمان تمام نشده بود وليكن بناي محراب تمام شده بود . روزي از روزها درختي را ديد و از او پرسيد اسم تو چيست و براي چه كاري آمده اي ؟ درخت گفت : اسم من ويراني است براي اين آمده ام كه تو از چوب من براي تكيه خودت عصايي تهيه كني سليمان دانست كه زمان مرگش فرا رسيده است ولي سعي كرد كه با همان عصا طوري ايستاده تكيه كند كه معماران با ديدن او فكر كنند كه زنده است و دلگرم باشند و كار خود را انجام بدهند. وقتي فرشته مرگ به سراغش آمد او گفت: من مدت زيادي در اين جا زندگي كرده ام ولي اكنون كه دنيا را ترك مي كنم فكر مي كنم چند روزي بيشتر در آن نبوده ام فرشته مرگ لبخندي زد و گفت : اين حرفي است كه من تا حالا زياد شنيده ام جسم بي جان سليمان يكسال همان طور كه به عصا تكيه كرده بود ايستاد باقي مانده و افرادش بر اين گمان كه زنده است و آنها را مي بيند حسابي كار مي كردند تا كار مسجد الاقصي هم پايان رسيد . سپس خدا موريانه ها را فرستاد تا عصاي سليمان را بجوند و اين كار انجام شد ، پيكر سليمان به زمين افتاد و همه دانستند سليمان نبي از دنيا رفته است .

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:23 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
صندلي قديمي      


صندلي قديمي در حاليكه خودش را تكان مي داد ، تا از شر تار عنكبوت هايي كه روي دست و پايش تنيده شده بود رها شود ، با خودش فكر كرد كه اي كاش هنوز هم همان سالهاي پيش بود و جاي او جلوي همان پنجره اتاق رو به حياط ، علي كوچولو روي آن مي نشست و اي كاش هنوز جوان بود جايش در انباري خانه لابه لاي وسايل خاك گرفته قديمي نبود . اوهو - اوهو اين صداي سرفه كي بود ؟ و اي اين علي كوچولو است كه دارد خاك و غبار را از روي صندلي قديمي پاك مي كند. اما نه اين علي كوچولو نبود ، بلكه اميد كوچولو پسر او بود . حالا صندلي قديمي مثل گذشته كنار پنجره رو به حياط است و اميد كوچولو روي آن نشسته است و كتاب مي خواند ، با خودش فكر مي كند ؛ چه كسي ميداند كه چند لحظه ديگر چه خواهد شد ؟!

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 148 پست ]  برو به صفحه قبلي  1 ... 8, 9, 10, 11, 12, 13, 14, 15  بعدي

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 8 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

جستجو براي:
انتقال به:  
cron
قدرت گرفته توسط phpBB® Forum Software © phpBB Group
phpBB Persian | پشتیبانی phpBB فارسی توسط Maghsad