امروز 13 اسفند 1399, 16:19



جهت استفاده از تمامی امکانات سایت  باید وارد  و یا عضو شوید

خروج

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است





ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 148 پست ]  برو به صفحه قبلي  1 ... 9, 10, 11, 12, 13, 14, 15  بعدي
نويسنده پيغام
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:23 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
دندانهاي مادر بزرگ      


مامان هميشه مي گويد وقتي كه مي خواهي بخوابي جورابهايت را در بياور ، سنجاقهايت را از موهايت باز كن ، عينك را بر دار و لباس راحت بپوش . امروز يك چيزي را فهميدم مادر بزرگ علاوه بر اين كارها يك كار ديگر هم مي كند. مادر بزرگ همه دندانهايش را هم از دهانش در مي آورد . حتماً مي خواهد خستگي دندانهايش در برود. اما من هر چه سعي مي كنم نمي توانم اين كار را بكنم شايد به خاطر اين كه هنوز بچه هستم. حتماً من هم هر وقت بزرگ شوم مي توانم موقع خواب دندانهايم را در بياورم .

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:24 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
زرافه زرد      


زرافه زرد مثل هميشه در جنگل شروع به قدم زدن كرد . تنهاي تنها بدون هيچ دوستي ! راستي چرا زرافه هميشه تنها بود؟ چرا به جز آسمان و سر شاخه درختان و ابرها چيز ديگري را نمي ديد ؟ خورشيد به شدت به چشمان زرافه زرد مي تابيد و زرافه زرد چشمهايش را پايين انداخت تا نور خورشيد كمتر آزارش دهد. زرافه زرد به پايين نگاه كرد . پايين پايين پايين تر تا اين كه بالاخره رسيد به زمين خداي من... اين اولين بار بود كه زرافه زرد اين همه حيوان را مي ديد خرگوش ، پلنگ ، گورخر ، خرس ، سنجاب ، روباه ..... ديگر زرافه زرد فهميده بود كه اگر فقط به بالا نگاه نكند و به پايين تر هم نگاه كنه ديگر تنها نيست ! حالا زرافه زرد دوستان زيادي دارد و ديگر تنها نيست .

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:24 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
خرگوش و لاک پشت      


روزي روزگاري در جنگلي زيبا، خرگوش مغروري زندگي مي كرد كه مشهور به سريع دويدن بود. همين، باعث شده بود كه خرگوش به خودش مغرور شود و دائم لاك پشت را به خاطر كند راه رفتنش مسخره كند. يك روز لاك پشت كه از حرفها و حركات خرگوش عصباني بود به او گفت: « خرگوش جان! همه مي دانند كه تو سريع هستي ولي چه فكر كرده اي؟ تو با تمام قدرتت باز هم قابل شكست هستي ! » خرگوش به حالت تمسخر شروع به آه و ناله كرد و گفت: « واي شكست؟ مسابقه با كي؟ مطمئناً با تو نبايد باشد؟ هيچ كس در دنيا وجود ندارد كه بتواند با من مقابله كند، خودت كه مي داني من سريع ترين هستم. » لاك پشت از لافهاي بيهوده خرگوش عصباني بود، به همين خاطر با او قرار مسابقه اي را گذاشت. در روز مسابقه هر دو،‌ در خط شروع قرار گذاشتند. وقتي مسابقه شروع شد، خرگوش خميازه اي كشيد و خواب آلود بود ، لاك پشت هم با زحمت زياد راه را در پيش گرفت. وقتي كه خرگوش ديد رقيبش چطور به آرامي راهپيمايي مي كند با خود گفت: ( كمي مي خوابم و بعد بلند مي شوم) و به سرعت خوابش برد. بعد از اينكه از خواب بيدار شد به دنبال لاك پشت راه افتاد و ديد كه او مسير زيادي را طي نكرده است، تصميم گرفت كه صبحانه مفصلي بخورد. در همان نزديكي ، مزرعه كلم ديد و آنجا رفت تا كمي كلم بخورد، شروع به خوردن كرد و چون زياده روي كرد و آفتاب هم به شدت مي تابيد باز خوابش گرفت، تصميم گرفت چرت كوچكي بزند و با خود گفت: ( قبل از اينكه با سرعت بي نظيرم از خط پايان رد شوم و برنده شوم كمي مي خوابم. ) خرگوش در حاليكه چهره لاك پشت را به هنگام بازنده شدن مجسم مي كرد به خواب عميقي فرو رفت. خورشيد كم كم غروب مي كرد و لاك پشت با زحمت به سمت خط پايان پيش مي رفت و فقط 100 متر با آن فاصله داشت كه در آن لحظه خرگوش با جستي از خواب پريد. باز هم به حالت مسخره و توهين لاك پشت را نگاه كرد ولي ديد كه تنها چند متر با خط پايان فاصله دارد، بعد شروع به جست و خيز كرد و آنقدر دويد كه زبانش از دهانش بيرون زد و شروع به نفس نفس زدن كرد. براي خرگوش مغرور ديگر دير شده بود. لاك پشت به آرامي از خط پايان گذشت و او را شكست داد. خرگوش هم با خستگي بيهوده، ناراحتي و پشيماني به خط پايان رسيد و كنار لاك پشت به زمين افتاد و لاك پشت در حاليكه به آرامي به چهره او لبخند مي زد مي گفت: « به آرامي و پيوسته، هر كاري را بهتر مي شود انجام داد. » نتيجه اينكه: 1- هيچ وقت به هيچ كدام از تواناييهاي خودمان مغرور نباشيم و آن را به رخ ديگران نكشيم چون ممكن است ديگران خصلتهاي خوبي داشته باشند كه ما از آن بي نصيب باشيم. 2- با اراده و زحمت و تلاش مي توان هر غير ممكني را ممكن كرد و به هدف رسيد، مثل لاك پشت كه اينكار را كرد.

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:26 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
سنگ صبور      


يكي بود؛ يكي نبود. غير از خدا هيچكي نبود. هر چه رفتيم راه بود؛ هر چه كنديم چاه بود؛ كليدش دست ملك جبار بود! زن و مردي بودند و دختري داشتند به اسم فاطمه. فاطمه هر وقت مي رفت مكتب كه پيش ملاباجي درس بخواند, در راه صدايي به گوشش مي رسيد كه «نصيب مرده فاطمه.» دختر مات و متحير مي ماند. به دور و برش نگاه مي كرد و با خودش مي گفت «خدايا! خداوندا! اين صدا مال كيست و مي خواهد چه چيزي به من بگويد؟» اما هر قدر فكر مي كرد, عقلش به جايي نمي رسيد و ترس به دلش مي افتاد. يك روز قضيه را با پدر و مادرش در ميان گذاشت و آن ها هم هر چه فكر كردند نتوانستند از ته و توي آن سر در بيارند. آخر سر گفتند «تا بلايي سرمان نيامده, بهتر است بگذاريم از اين شهر برويم.» بعد هر چه داشتند فروختند و راهشان را گرفتند و از آن شهر رفتند. رفتند و رفتند تا همة نان و آبي كه همراه داشتند ته كشيد و تشنه و گشنه رسيدند به در باغي. گفتند «برويم در بزنيم. لابد يكي مي آيد در را وا مي كند و آب و ناني به ما مي دهد.» فاطمه رفت در زد. در به سرعت باز شد و همين كه فاطمه قدم گذاشت تو باغ و خواست ببيند كسي آنجا هست يا نه, يك مرتبه در ناپديد شد و ديوار جاش را گرفت. فاطمه اين ور ديوار ماند و پدر و مادر آن ور ديوار. پدر و مادر فاطمه شروع كردند به شيون و زاري و هر چه او را صدا زدند, جواب نشنيدند. آخر سر كه ديدند گريه و زاري فايده اي ندارد, گفتند «شايد قسمت فاطمه همين بوده و صدايي كه در گوشش مي گفته نصيب مرده فاطمه, مي خواسته همين را بگويد. حالا بهتر است تا هوا تاريك نشده و جك و جانوري نيامده سراغمان راه بيفتيم و خودمان را برسانيم جاي امني.» فاطمه هم در آن طرف ديوار آن قدر گريه كرد كه بيشتر گشنه و تشنه اش شد و عاقبت با خودش گفت «بروم در اين باغ بگردم؛ بلكه چيزي گير بياورم و با آن خودم را سير كنم.» و پا شد گشتي در باغ زد. ديد باغ درندشتي است با درخت هاي جور واجور ميوه و عمارت بزرگي وسط آن است. از درخت ها ميوه چيد, خودش را سير كرد و رفت تو عمارت. هر چه اين طرف آن طرف سر كشيد و صدا زد, كسي جوابش نداد. آخر سر شروع كرد به وارسي عمارت. ديد كف همة اتاق ها با قالي ابريشمي فرش شده و هر چه بخواهي آنجا هست. فاطمه از شش اتاق تو در تو, كه پر از جواهرات قيمتي و غذاهاي رنگارنگ بود گذشت. همين كه به اتاق هفتم رسيد, ديد يك نفر رو تختخواب خوابيده و پارچه اي كشيده رو خودش. آهسته رفت جلو پارچه را از رو صورتش كنار زد. ديد جواني است مثل پنجة آفتاب. فاطمه سه چهار بار جوان را صدا زد, وقتي ديد جوان از جاش جم نمي خورد, يواش يواش پارچه را پس زد و ديد گله به گله به بدن جوان سوزن فرو كرده اند. فاطمه ترسيد. مات و مبهوت نگاه كرد به دور و برش. تكه كاغذي بالاي سر جوان بود. كاغذ را برداشت و خواند. روي آن نوشته شده بود هر كس چهل شب و چهل روز بالاي سر اين جوان بماند و روزي فقط يك بادام بخورد و يك انگشتانه آب بنوشد و اين دعا را بخواند و به او فوت كند و روزي يكي از سوزن ها را از بدنش بيرون بكشد, روز چهلم جوان عطسه مي كند و از خواب بيدار مي شود. چه دردسرتان بدهم! دختر سي و پنج شبانه روز نشست بالاي سر جوان. روزي يك بادام خورد و يك انگشتانه آب نوشيد و مرتب دعا خواند؛ به جوان فوت كرد و هر روز يكي از سوزن ها را از تنش بيرون كشيد. اما از بس كه بي خواب مانده بود و تشنگي و گشنگي كشيده بود, ديگر رمقي براش نمانده بود. مرتب با خودش مي گفت «خدايا! خداوندگارا! كمك كن. ديگر دارم از پا در مي آيم و چيزي نمانده دلم از تنهايي بتركد.» در اين موقع, از پشت ديوار باغ صداي ساز بلند شد. رفت رو پشت بام, ديد يك دسته كولي بار و بنديلشان را پشت ديوار باغ زمين گذاشته اند و دارند مي زنند و مي رقصند. فاطمه صدا زد «آهاي باجي! آهاي بابا! شما را به خدا يكي از دخترهايتان را بدهيد به من كه از تنهايي دق نكنم. در عوض هر چه بخواهيد مي دهم.» سر دستة كولي ها گفت «چه بهتر از اين! اما از كجا بفرستيمش پيش تو؟» فاطمه رفت يك طناب و مقداري طلا و جواهر برداشت آورد. طلا و جواهرات را انداخت پايين و يك سر طناب را پايين داد. كولي ها هم سر طناب را بستند به كمر دختري و فاطمه او را كشيد بالا. فاطمه دختر كولي را برد حمام؛ لباس هايش را عوض كرد؛ غذاي خوب براش آورد و به او گفت «تو مونس و همدم من باش.» بعد سرگذشتش را براي دختر كولي تعريف كرد؛ ولي از جواني كه در اتاق هفتم خوابيده بود, حرفي به ميان نياورد و هر وقت مي رفت بالاي سر جوان در را پشت سر خود مي بست. دختر كولي بو برد در آن اتاق خبرهايي هست كه فاطمه نمي خواهد او از آن سر درآورد. فرداي آن روز, وقتي فاطمه رفته بود تو اتاق و در را چفت كرده بود رو خودش, دختر كولي رفت از درز در نگاه كرد, ديد جواني خوابيده رو تخت و فاطمه نشسته بالا سرش و بلند بلند دعايي مي خواند و به جوان فوت مي كند. دختر كولي آن قدر پشت در گوش ايستاد كه دعا را از بر كرد و روز چهلم, وقتي فاطمه هنوز از خواب بيدار نشده بود, رفتت در اتاق را باز كرد. نشست بالاي سر جوان, دعا خواند و به او فوت كرد و همين كه سوزن آخري را از تن جوان كشيد بيرون, جوان عطسه اي كرد و بلند شد نشست. نگاهي انداخت به دختر كولي و گفت «تو كي هستي؟ جني يا آدمي زاد؟» دختر كولي گفت «آدمي زادم.» جوان پرسيد «چطور آمدي اينجا؟» دختر كولي خودش را به جاي فاطمه جا زد و سرگذشت او را از اول تا آخر به اسم خودش براي جوان نقل كرد. جوان پرسيد «به غير از تو و من كس ديگري در اين عمارت هست؟» دختر كولي گفت «نه! فقط يك كنيز دارم كه خوابيده.» جوان گفت «مي خواهي زن من بشوي؟» دختر كولي ناز و غمزه اي آمد و گفت «چرا نخواهم! چي از اين بهتر؟» جوان نشست كنار دختر كولي و شروع كرد با او به صحبت و ماچ و بوسه. فاطمه بيدار شد و ديد هر چه رشته بود پنبه شده. جوان صحيح و سالم پاشده نشسته بغل دست دختر كولي و دارند به هم دل مي دهند و از هم قلوه مي گيرند. آه از نهاد فاطمه برآمد. دست هاش را به طرف آسمان بلند كرد و گفت «خدايا! خداوندگارا! جواب آن همه زحمت هايي كه كشيدم همين بود؟ پس آن صدايي كه در گوشم مي گفت نصيب مرده فاطمه, چه بود؟» خلاصه! دختر كولي شد خاتون خانه و فاطمه را كرد كلفت خودش و فرستادش تو آشپزخانه. از قضاي روزگار, جواني كه طلسمش شكسته شده بود, پسر پادشاهي بود و با بيدار شدن او پدر و مادرش و شهر و ديارش هم ظاهر شدند. پادشاه از ديدن پسرش خوشحال شد و فرمان داد هفت شب و هفت روز شهر را آذين بستند و دختر كولي را به عقد پسرش درآورد. چند روز كه گذشت پسر خواست برود سفر. پيش از حركت به زنش گفت «دلت مي خواهد چه چيزي برات بيارم؟» زنش گفت «برام يك دست لباس اطلس بيار.» جوان از فاطمه پرسيد «براي تو چي بيارم.» فاطمه جواب داد «آقا جان! من چيزي نمي خواهم. جانتان سلامت باشد.» جوان اصرار كرد «چيزي از من بخواه.» فاطمه گفت «پس براي من يك سنگ صبور بيار.» سفر جوان شش ماه طول كشيد. وقت برگشتن براي زنش سوغاتي خريد و راه افتاد طرف شهر و ديارش. در راه پاش به سنگي خورد و يادش آمد كلفت شان گفته براش سنگ صبور بخرد. جوان با خدوش گفت «اگر براش نبرم دلخور مي شود.» و برگشت رفت تو بازار و بعد از پرس و جوي زياد, رفت سراغ دكانداري و از او سنگ صبور خواست. دكاندار پرسيد «اين سنگ صبور را براي چه كسي مي خواهي؟» جوان جواب داد «براي كلفت مان.» دكاندار گفت «گمان نكنم كسي كه خواسته براش سنگ صبور بخري كلفت باشد.» جوان گفت «انگار حواست سر جاش نيست و پرت و پلا مي گويي. من مي دانم كه اين سنگ صبور را براي كه مي خواهم يا تو؟» دكاندار گفت «هر كس سنگ صبور مي خواهد دل پر دردي دارد. وقتي سنگ صبور را دادي به دختر, همان شب بعد از تمام كردن كارهاي خانه مي رود كنج دنجي مي نشيند و همة سرگذشتش را براي سنگ صبور تعريف مي كند و آخر سر مي گويد سنگ صبور! سنگ صبور! تو صبوري! من صبور! يا تو بترك يا من مي تركم. در اين موقع بايد تند بپري تو اتاق و كمر دختر را محكم بگيري. اگر اين كار را نكني, دلش از غصه مي تركد و مي ميرد.» جوان سنگ صبور را خريد و برگشت به شهر خودش. پيرهن اطلس را به زنش داد و سنگ صبور را به فاطمه. همان طور كه دكاندار گفته بود, فاطمه شب رفت نشست كنج آشپزخانه. شمع روشن كرد و سنگ صبور را گذاشت جلوش و شروع كرد سرگذشتش را مو به مو براي سنگ صبور تعريف كرد و آخر سر گفت «سنگ صبور! سنگ صبور! تو صبوري! من صبور! يا تو بترك يا من مي تركم.» در اين موقع, جوان كه پشت در آشپزخانه گوش ايستاده بود, تند پريد تو و كمر دختر را محكم گرفت و به سنگ صبور گفت «تو بترك.» سنگ صبور تركيد و يك چكه خون از آن زد بيرون. دختر از شدت هيجان غش كرد. جوان او را بغل كرد؛ برد خواباندش تو اتاق خودش و ناز و نوازشش كرد و صبح فردا فرمان داد گيس دختر كولي را بستند به دم قاطر و قاطر را هي كردند سمت صحرا. بعد شهر را از نو آذين بستند و چراغاني كردند و هفت شب و هفت روز جشن گرفتند و با فاطمه عروسي كرد. همان طور كه آن ها به مرادشان رسيدند, شما هم به مرادتان برسيد. قصه ما به سر رسيد كلاغه به خونه ش نرسيد.

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:26 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
نخودی      


روزي, روزگاري در ده قشنگي زن و شوهري زندگي مي كردند كه بچه نداشتند و هميشه دعا مي كردند كه خدا بچه اي به آنها بدهد. روزي از روزها, زن داشت ديزي آبگوشت بار مي گذاشت كه يك دانه نخود از ديزي پريد توي تنور و به صورت دختر زيبا و ريزه ميزه اي درآمد. در اين موقع, يكي از همسايه ها كه خيلي وقت ها سر به سر اين و آن مي گذاشت, از بالاي ديوار سرك كشيد و صدا زد «آهاي خواهر! دخترهاي ما مي خواهند بروند صحرا خوشه بچينند. تو هم دخترت را بفرست با آنها برود به صحرا.» زن كه بچه نداشت و مي دانست زن همسايه دارد سر به سرش مي گذارد خيلي غصه دار شد. از ته دل آه كشيد و ناله كرد. نخودي صداي گرية زن را شنيد. زبان باز كرد و از تو تنور صدا زد «مادرجان! من را بيار بيرون و با آن ها بفرست به صحرا.» زن فكر كرد دارد خواب مي بيند؛ اما خوب كه گوش داد, فهميد صدا از تو تنور مي آيد. تند پا شد رفت سر تنور و ديد دختر كوچولو موچولويي قد يك دانة نخود تو تنور است. خيلي خوشحال شد. زود از تنور درش آورد. تر و تميزش كرد. به تنش لباس پوشاند. به موهاش شانه زد و اسمش را گذاشت نخودي و با بچه هاي همسايه فرستادش به صحرا. نخودي با دخترهاي همسايه تا غروب آفتاب خوشه چيد. خورشيد داشت مي رفت پشت كوه كه بچه ها گفتند «ديگر بايد برويم خانه.» نخودي گفت «حالا زود است. يك كم بيشتر بمانيم.» بچه ها به حرف نخودي گوش كردند. همگي ماندند تو صحرا و باز خوشه چيدند. هوا كه تاريك شد, راه افتادند طرف خانه كه ديوي از تو تاريكي آمد بيرون. جلوشان را گرفت و گفت «به! به! چه بچه هاي ماهي. شما كجا, اينجا كجا؟ كجا مي رويد از اين راه؟» نخودي گفت «داريم مي رويم خانه.» ديو گفت «توي اين تاريكي ممكن است آقا گرگه جلوتان را بگيرد؛ لت و پارتان كند و شما را بخورد.» بچه ها پرسيدند «پس چه كار كنيم؟» ديو گفت «امشب برويم خانة من و فردا كه هوا روشن شد برويد خانة خودتان.» نخودي گفت «باشد! قبول مي كنيم.» و همه با هم رفتند خانة ديو. ديو براشان رختخواب انداخت و همين كه همگي خوابيدند با خودش گفت «خوب گولشان زدم. چند روزي با غذاهاي لذيذ و خوشمزه از آن ها پذيرايي مي كنم. وقتي حسابي چاق و چله و تپل مپل شدند, همه شان را مي خورم.» كمي كه گذشت, ديو صداش را بلند كرد و گفت «كي خواب است, كي بيدار؟» نخودي جواب داد «من بيدارم.» ديو پرسيد «چرا نمي خوابي اين نصف شبي؟» نخودي گفت «اين طوري خواب به چشمم نمي آيد.» ديو گفت «چطوري خواب به چشم تو مي آيد؟» نخودي جواب داد «خانة خودمان كه بودم هر شب قبل از خواب مادرم حلوا درست مي كرد و با نيمرو مي داد مي خوردم.» ديو رفت حلوا و نيمرو آورد گذاشت جلو نخودي. نخودي دختر ها را بيدار كرد و گفت «بلند شويد حلوا و نيمرو بخوريد.» دخترها پاشدند سير دلشان خوردند و باز گرفتند خوابيدند. كمي بعد, ديو گفت «كي خواب است, كي بيدار؟» نخودي گفت «همه خوابند و من بيدار.» ديو پرسيد «پس تو كي مي خوابي؟» نخودي جواب داد «خانة خودمان كه بودم مادرم هميشه بعد از شام مي رفت به كوه بلور و با غربال از درياي نور برايم آب مي آورد.» ديو پاشد. يك غربال دست گرفت و راه افتاد طرف كوه بلور و درياي نور. آن قدر رفت و رفت تا صبح شد. نخودي و دخترها بيدار شدند. هر كدام از خانة ديو چيزي ورداشتند و رفتند. به نيمه هاي راه كه رسيدند نخودي يادش آمد يك قاشق طلا تو خانة ديو جا گذاشته و برگشت آن را بردارد. به خانة ديو كه رسيد, ديد ديو آمده و بس كه راه رفته زوارش در رفته و ولو شده رو زمين. نخودي آهسته رفت قاشق طلا را بردارد و پا به فرار بگذارد كه ديو صداي تاق و توق شنيد و او را ديد و تند دست دراز كرد نخودي را گرفت. انداخت تو كيسه و در كيسه را محكم بست و بلند شد رفت از جنگل تركة انار بياورد و با آن نخودي را بزند. نخودي تر و فرز در كيسه را واكرد. آمد بيرون. بزغالة ديوه را گرفت كرد تو كيسه. درش را بست و رفت يك گوشه قايم شد. ديو با يك بغل تركه برگشت و تركه ها را يكي يكي كشيد به جان بزغاله. بزغاله از زور درد به خودش مي پيچيد و بع . . . بع مي كرد. ديو محكمتر مي زد و مي گفت «براي من اداي بزغاله درنيار. ديگر گول تو را نمي خورم.» همين كه بزغاله از سر و صدا افتاد و ديگر جم نخورد, ديو كيسه را باز كرد و ديد اي داد بي داد زده بزغالة نازنين خودش را كشته. خيلي عصباني شد. دور و ورش بو كشيد. همة سوراخ سمبه ها را گشت و نخودي را پيدا كرد و داد كشيد «الآن زنده زنده و پوست نكنده قورتت مي دهم تا ديگر به من كلك نزني.» نخودي گفت «اگر من را زنده بخوري, مي زنم شكمت را پاره مي كنم و مي آيم بيرون.» ديو ترسيد نكند راست بگويد و بزند شكمش را سفره كند و از او پرسيد «پس تو را چطوري بخورم؟» نخودي گفت «نان بپز. من را كباب كن بگذار لاي نان تازه و بخور تا بفهمي كباب و نان تازه چقدر خوشمزه است.» با شنيدن اين حرف, آب از لب و لوچة ديو راه افتاد و دلش براي نان تازه و كباب قيلي ويلي رفت. با عجله تنور را آتش كرد و تا خم شد خمير نان را بزند به تنور, نخودي از بغل ديو پريد پايين. ديو را هل داد تو تنور و در تنور را گذاشت. قاشق طلا را ورداشت و به خانه شان رفت و با پدر و مادرش به خوشي زندگي كرد. قصة ما به سر رسيد؛ كلاغه به خونه ش نرسيد

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:27 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
زور      


روزي, روزگاري گنجشكي در چله زمستان از لانه بيرون آمد كه دانه پيدا كند. كمي كه از لانه دور شد, ديد تا چشم كار مي كند بر بيابان از برف سفيد شده و هر جا هم آب بوده يخ بسته. گنجشك رفت نشست رو يك تكه يخ. اين ور و آن ور نگاه كرد بلكه چيزي گير بياورد. اما هر چه چشم انداخت چيزي پيدا نكرد. گنجشك كه سردش شده بود و پاهاش حسابي يخ كرده بود به يخ گفت «اي يخ! تو چرا اين قدر زور داري؟» يخ با تعجب گفت «من زور دارم؟ اگر من زور داشتم حال و روزم بهتر از اين بود و خورشيد آبم نمي كرد.» گنجشك رفت دم آفتاب نشست. رو كرد به خورشيد. گفت «اي خورشيد! چرا تو اين قدر زور داري؟» خورشيد گفت «تو چقدر ساده اي. اگر من زور داشتم يك تكه ابر جلوم را نمي گرفت.» گنجشك رفت سراغ ابر. گفت «اي ابر! چرا تو اين قدر زور داري؟» ابر گفت «خدا پدرت را بيامرزد. اگر من زور داشتم باد من را به اين طرف و آن طرف نمي برد و مي گذاشت براي خودم يك جا آرام بگيرم.» گنجشك رفت پيش باد. گفت «اي باد! بگو بدانم چرا تو اين قدر زور داري؟» باد گفت «برو بابا تو هم دلت خوش است. اگر من زور داشتم كوه جلوم را نمي گرفت.» گنجشك رفت رو كوه نشستت و گفت «اي كوه! چرا تو اين قدر زور دراي؟» كوه گفت «عجب حرفي مي زني! اگر من زور داشتم علف رو سرم سبز نمي شد.» گنجشك به علف گفت «اي علف! تو چرا اين قدر زور داري؟» علف گفت «زورم كجا بود! اگر من زور داشتم بزي من را نمي خورد.» گنجشك پريد رفت پيش بزي. گفت «اي بزي! چرا تو اين قدر زور داري؟» بزي گفت «به حق چيزهاي نشنفته! اگر من زور داشتم قصاب گوش تا گوش سرم را نمي بريد.» گنجشك رفت سر وقت قصاب. گفت «اي قصاب! چرا تو اين قدر زور داري؟» قصاب گفت «اي بابا! اگر من زور داشتم موش تو خانه ام لانه نمي كرد و اين همه دردسر برايم درست نمي كرد.» گنجشك رفت پيش موش. گفت «اي موش! چرا تو اين قدر زور داري؟» موش گفت «كي اين حرف را زده؟ اگر من زور داشتم گربه من را يك لقمه چپش نمي كرد.» گنجشك كه ديگر خسته شده بود رفت سراغ گربه و گفت «اي گربه! از بس كه اين ور و آن ور رفتم و از اين و آن پرسيدم ذله شدم. تو را به خدا به من بگو تو چرا اين قدر زور داري؟» گربه كه ديد گنجشك راست راستي كلافه شده دلش سوخت و همان طور كه دور و برش را مي پاييد و مواظب بود سگ همسايه پيداش نشود, گفت «زور دارم و زور بچه؛ سالي ميزام هفت بچه؛ يكيش آرام جانم؛ يكيش سر و روانم؛ يكيش كفتر پرانم؛ يكيش بي تو نمانم؛ زني مي خوام زنانه؛ پوستين كنه انبانه؛ گذارد كنج خانه؛ پر كند دانه دانه؛ از گندم و شاهدانه . . . وهمينطور ادامه داد .

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:27 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
کچل مم سیاه      


روزي بود و روزگاري بود. كچلي بود به نام مم سياه كه از دار و ندار دنيا فقط يك ننه پير داشت. كچل مم سياه روزي از ننه اش پرسيد «ننه! پدر خدا بيامرزم از مال و منال دنيا چيزي برام به ارث نگذاشت؟» پيرزن گفت «چرا! همين تفنگي كه به ديوار آويخته شده از پدرت مانده.» كچل مم سياه تفنگ را ورداشت؛ اندخت گل شانه اش و در سياهي شب به قصد شكار رفت بيرون. هنوز چندان راهي نرفته بود كه يك دفعه چشمش به جانوري افتاد كه از يك طرفش نور مي تابيد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز به گوش مي رسيد. كچل مم سياه جانور را نشانه گرفت و تفنگش را به صدا درآورد. وقتي رفت جلو ديد گلوله جانور را زخمي كرده. با خودش گفت «فعلاً همين شكار از سر ما زياد است؛ مي بريمش خانه از نورش استفاده مي كنيم و به ساز و آوازش گوش مي دهيم و عيش دنيا را مي كنيم.» و جانور را كول كرد و راه افتاد طرف خانه. به خانه كه رسيد در زد. ننه اش آمد دم در. پرسيد «كي هستي اين وقت شب؟ آدمي؟ جني؟ چي هستي؟» كچل مم سياه جواب داد «نه جن هستم و نه پري. مم سياهم!» پيرزن داد زد «جلدي برگشتي چرا؟ تا نان به دست نياري در به رويت وا نمي كنم.» كچل مم سياه گفت «دست خالي نيامده ام. جانوري شكار كرده ام كه تا دنيا دنياست هيچ پادشاهي مثل و مانندش را شكار نكرده. در را باز كن كه ديگر از دست پيه سوز و چراغ موشي خلاص شديم.» پيرزن در را باز كرد. ديد پسرش جانوري شكار كرده كه از يك طرفش نور مي دهد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز به گوش مي رسد. كچل مم سياه شكار را كشان كشان برد تو؛ گذاشت بالاي اتاق و لم داد كنار ديوار. يك پايش را انداخت رو پاي ديگرش و خواست به قول معروف خودش را به بي خيالي بزند و فارغ از حساب و كتاب دنيا و به دور از غم و غصه ها خوش باشد كه يك دفعه در زدند. نگو پيرزني كچل مم سياه و شكارش را ديده بود و خبر بده بود براي پادشاه كه «اي پادشاه! چه نشسته اي كه كچل مم سياه در همان شكار اولش جانوري شكار كرده كه از يك طرفش نور مي پاشد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز بلند است. حيف است چنين جانوري كه لايق چون تو پادشاهي است بيفتد دست چنان كچلي.« پادشاه فرستاد كچل مم سياه را آوردند. از او پرسيد «اين صحت دارد كه تو در همان شكار اولت جانوري شكار كرده اي كه فقط پادشاهان لياقت شكارش را دارند؟» كچل مم سياه جواب داد «قبله عالم به سلامت, دست خبر چيني كرده اند!» پادشاه گفت «زود برو بيار تقديمش كن به ما. چنان شكار بي مانندي مناسب آلونك سياه و كاهگلي تو نيست.» كچل مم سياه دست گذاشت رو چشمش و گفت «پادشاه درست مي فرمايند. همين الان مي روم مي آورم.» و تند رفت خانه و جانور را آورد براي پادشاه. پادشاه هر قدر فكر كرد كه چه انعامي به كچل بدهد عقلش به جايي نرسيد. آخر سر چشمش افتاد به وزير و بلند گفت «آ . . . هان! پيدا كردم.» وزير گفت «قبله عالم به سلامت! بفرماييد چه چيزي را پيدا كرديد كه من مراقب آن باشم دوباره گم نشود؟» پادشاه گفت «وزير! زود وزيري ات را بده به كچل. ما انعام ديگري نداريم به او بدهيم.» وزير گفت «قبله عالم به سلامت! امروز نه. فردا بيايد تحويل بگيرد.» تو نگو وزير يك باباكلاه داشت كه هر وقت كارش گره مي خورد و تو هچل مي افتاد با باباكلاهش حرف مي زد و از او مي خواست گره از كارش واكند. وزير سر شب رفت باباكلاهش را آورد گذاشت جلوش و گفت «اي باباكلاه! دورت بگردم؛ خودت مي بيني كه در چه هچلي افتاده ام. نمي دانم اين كچل مم سياه لعنتي يك دفعه از كجا مثل اجل معلق پيدا شد و مي خواهد جاي من را بگيرد. آخر خودت بگو من چه جوري مي توانم از وزيري ام دل بكنم و جايم را بدهم به يك كچل از همه جا بي خبر كه هيچ چيزش به آدمي زاد نرفته.» باباكلاه به صدا درآمد كه «اي وزير اعظم ككت هم نگزد كه چاره اين كار از آب خوردن هم آسان تر است! فردا برو پيش پادشاه و بگو كچل مم سياه را بفرستد برايش شير چهل ماديان بياورد. خودت خوب مي داني هر كه برود دنبال شير چهل ماديان, رفت دارد و برگشت ندارد.» وزير باباكلاه را دو دستي از زمين ورداشت گذاشت وسط دو ابرويش و نفس راحتي كشيد و صبح زود, پيش از بوق حمام, رفت سراغ پادشاه. پادشاه پرسيد «چه كار داري وزير؟» وزير جواب داد «پادشاها! ديشب خوابي ديدم, آمدم برايت بگويم.» «چه خوابي ديدي؟» «قربان! خواب ديدم كچل مم سياه رفته شير چهل ماديان را برايت آورده. بفرستش برود؛ بلكه خوابم تعبير بشود.» پادشاه خنديد و گفت «خواب ديده اي خير باشد وزير! خودت مي داني براي آوردن شير چهل ماديان نصف بيشتر قشون ما از بين رفت و چيزي عايدمان نشد. حالا يك كچل تك و تنها چطور مي تواند اين كار را بكند؟» وزير گفت «قربان! اين كار براي كسي كه در شكار اولش بتواند چنان جانوري شكار كند كه از يك طرفش نور بدهد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز به گوش برسد, كار مشكلي نيست.» پادشاه ديد وزير چندان بي ربط نمي گويد و امر كرد رفتند كچل را آوردند. كچل مم سياه گفت «قبله عالم به سلامت! خودم مي آمدم خدمتتان. براي انعام دادن چقدر عجله مي فرماييد.» پادشاه گفت «انعامت سر جايش هست؛ خيالت تخت باشد. اما پيش از گرفتن آن بايد بروي شير چهل ماديان را بياري.» كچل مم سياه در دلش گفت «نه شير شتر و نه ديدار عرب! هيچ مي داني چهل ماديان يعني چه و من را دنبال چه چيز مي فرستي؟» اما به روي خودش نياورد و گفت «الساعه حركت مي كنم.» و برگشت خانه به پيرزن گفت «ننه! پاشو ناني تو دستمال ببند كه رفتني شدم.» پيرزن پرسيد «مي خواهي بروي كجا؟» كچل جواب داد «پادشاه امر كرده بروم شير چهل ماديان را برايش بيارم.» پيرزن گفت «كجاي كاري پسر جان! خيال دارند تو را به كشتن بدهند. تا حالا خيلي از پهلوان ها هوس اين كار را كرده اند و خودشان را به كشتن داده اند. آن وقت تو چطور جرئت مي كني بگويي مي خواهم بروم شير چهل ماديان را بيارم.» كچل مم سياه گفت «چاره اي ندارم. اگر سرم را هم در اين راه بدهم مجبورم بروم.» پيرزن گفت «حالا كه مي گويي مجبورم بروم و مرغ يك پا دارد, برو به پادشاه بگو چهل مشك شراب به تو بدهد با چهل بار آهك و چهل بار پنبه. بعد برگرد پيش من تا راهش را نشانت بدهم.» كچل مم سياه رفت پيش پادشاه و چيزهايي را كه ننه اش گفته بود گرفت و برگشت. پيرزن گفت «پسرجان! شراب و آهك و پنبه را بردار و آن قدر برو تا برسي به دريا. در كنار دريا با آهك و پنبه حوض بزرگي درست كن و شراب را بريز توي آن. بعد همان دور و بر گودالي بكن و در آن قايم شو. زياد طول نمي كشد كه مي بيني آسمان سياه مي شود و نعره مي زند؛ دريا به جنب و جوش در مي آيد؛ آب دو شقه مي شود و مادياني چون كوه از ميان آب مي جهد بيرون و به دنبالش سي و نه كره كوه پيكر از دريا مي زند بيرون و همه مي روند در مرغزار نزديك دريا مشغول چرا مي شوند و تشنه شان كه شد برمي گردند آب بخورند. مواظب باش تو را نبينند والا روزگارت سياه مي شود. چهل ماديان سر حوض شراب مي رسند, آن را بو مي كنند و برمي گردند. باز تشنه شان كه شد مي آيند سر حوض. اين دفعه هم شراب را بو مي كنند و برمي گردند به چرا. اما دفعه سوم كه تشنگي امانشان را بريده و طاقتشان را طاق كرده لب مي گذارند به شراب و آن قدر مي خورند كه سير مي شوند. در اين موقع بايد مثل مرغ هوا خيز ورداري و بنشيني بر پشت ماديان بزرگ. مشت را گره كني و محكم بزني به وسط پيشانيش. بعد از اين خيالت راحت باشد؛ چون خودش مانند باد به حركت در مي آيد و كره هاش چهار نعل به دنبالش مي آيند.» كچل مم سياه دستمال نانش را به كمرش بست؛ پاشنه ها را وركشيد و پا گذاشت به راه. مثل باد از دره ها گذشت و مثل سيل از تپه ها سرازير شد. نه چشمش خواب ديد و نه سرش بالين. رفت و رفت. باز هم رفت تا امان راه را بريد و آخر سر رسيد كنار دريا. با پنبه و آهك حوض بزرگي درست كرد؛ مشك هاي شراب را ريخت تو آن و گودالي كند, در آن پنهان شد و به انتظار آمدن چهل ماديان نشست. چيزي نگذشت كه يك دفعه ديد آسمان تيره و تار شد و نعره زد؛ دريا به جوش و خروش آمد؛ آب دو شقه شد و از ميان آن مادياني مانند كوه جست بيرون و با سي و نه كره اش كه چون باد صرصر به دنبالش روان بودند رو به مرغزار گذاشت. در مرغزار آن قدر چريدند كه تشنه شان شد و آمدند سر حوض, شراب را بو كردند و برگشتند. بار دوم هم آمدند و برگشتند؛ اما دفعة سوم تشنگي به قدري امانشان را بريده بود كه لب گذاشتند به شراب و تا سير نشدند لب از آن برنداشتند و سر بالا نگرفتند. كچل مم سياه ديد فرصت مناسب است و جست زد نشست بر پشت ماديان. مشتش را گره كرد و محكم بر پيشاني او زد. ماديان كه خر مست شده بود شيهة بلندي كشيد و مثل مرغ به هوا جست و سي و نه كره اش چون باد به دنبالش راه افتادند و چهار نعل پيش تاختند تا به شهر رسيدند. كچل مم سياه چهل ماديان را به خانه اش كشاند. شيرشان را دوشيد و فرستاد براي پادشاه. باز بشنويد از آن پيرزن خبرچين! پيرزن خبرچين كچل مم سياه را با چهل ماديان ديد و تند رفت پيش پادشاه و گفت «اي پادشاه! چه نشسته اي كه كچل مم سياه فقط شير چهل ماديان را نياورده, بلكه چهل ماديان را هم آورده و ول كرده تو خانة كاهگلي و سياهش.» پادشاه امر كرد رفتند كچل مم سياه را آوردند. از او پرسيد «اين درست است كه چهل ماديان را آورده اي؟» كچل مم سياه جواب داد «اي پادشاه! باز هم درست خبر چيني كرده اند.» پادشاه گفت «زود برو آن ها را بيار براي ما. چهل ماديان فقط لايق طويله پادشاهان است.» كچل مم سياه رفت چهل ماديان را آورد ول كرد تو طويله پادشاه. پادشاه به وزير گفت «وزير! ديگر بايد جايت را بدهي به او.» وزير گفت «قربان! امروز نه. فردا بيايد تحويل بگيرد.» همين كه شب شد وزير باز رفت باباكلاهش را آورد گذاشت جلوش. گفت «اي باباكلاه! خودت خوب مي داني كه من نمي توانم از وزيري ام چشم بپوشم و جايم را مفت بدهم به يك كچل از همه جا بي خبر كه هيچ چيزش به آدمي زاد نرفته و معلوم نيست از كجا پيداش شده و مي خواهد جايم را بگيرد. به من بگو چه كار كنم و جانم را خلاص كن.» باباكلاه به صدا درآمد كه «اي وزير اعظم ككت هم نگزد كه چاره اين كار از آب خوردن آسان تر است! فردا به پادشاه بگو كچل را بفرستد براي كشتن اژدهايي كه خيلي وقت است روز روشن را بر او تيره و تار كرده و نصف بيشتر قشونش را بلعيده. خودت مي داني كه هيچ پهلوني نمي تواند از دست اژدها جان سالم به در ببرد.» وزير خوشحال شد. باباكلاهش را دودستي برداشت گذاشت وسط دو ابرويش و نفس راحتي كشيد و صبح زود پيش از بوق حمام رفت به قصر پادشاه. پادشاه گفت «وزير! باز چه خبر؟» وزير گفت «قربان! ديشب خوابي ديدم.» «بگو! خير باشد.» «قربان! خواب ديدم كچل مم سياه رفته اژدها را كشته و صحيح و سالم برگشته.» پادشاه خنديد و گفت «اين چه حرفي است كه مي زني؟ نصف بيشتر قشون ما كشته شد و مويي از سر اژدها كم نشد؛ آن وقت تو مي گويي يك كچل تك و تنها را بفرستم به جنگ اژدها.» وزير گفت «قبله عالم به سلامت! كسي كه در شكار اولش چنان جانوري شكار كند كه از يك طرفش نور بيايد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز به گوش برسد و بعد برود چهل ماديان را بياورد, اين يك كار كوچك را هم مي تواند انجام دهد.» پادشاه ديد وزير چندان بي ربط نمي گويد و امر كرد و رفتند كچل مم سياه را آوردند و به او گفت «تو را وزير خودم مي كنم به شرطي كه بروي شر اژدها را از سرمان كم كني و زنده يا مرده اش را بياري.» كچل در دلش گفت «تا ما را به كشتن ندهد دست از سر كچل مان برنمي دارد.» و برگشت خانه و به ننه اش گفت «پاشو نان بگذار تو دستمالم كه رفتني شدم.» پيرزن پرسيد «باز چه خيالي در سر داري؟» كچل جواب داد «پادشاه مي خواهد بروم زنده يا مرده اژدها را براش بيارم.» پيرزن گفت «پسرجان! بيا از خر شيطان پياده شو. اين كار آخر و عاقبت خوشي ندارد. اژدها آن همه قشون پادشاه را بلعيده و يك نفر صحيح و سالم از كامش بيرون نيامده. كشتن او كار هر كسي نيست. وزير مي خواهد تو را به كشتن بدهد.» كچل مم سياه گفت «ننه! الا و بلا بايد بروم؛ حتي اگر سرم را از دست بدهم. به جاي اين حرف ها اگر راهش را بلدي نشانم بده.» پيرزن گفت «حالا كه اين همه اصرار داري و اين قدر حاضر به يراقي گوش كن تا راهش را به تو بگويم. اژدها شصت گز درازا دارد و ته دره گودي خوابيده. در راه رسيدن به آن دره مي رسي به كوه بلندي و از آن مي روي بالا. به قله كه رسيدي مي بيني هيچ چيز قرار و آرام ندارد. از پرنده و چرنده و خزنده و درنده گرفته تا خس و خاشاك و بوته و درخت و قلوه سنگ, تند تند هجوم مي برند ته دره. پسرجان! مبادا پا بگذاري تو دره كه تو هم كشيده مي شوي پايين و يكراست مي روي به كام اژدها و تا روز قيامت نمي آيي بيرون. همان جا پناه بگير و آن قدر صبر كن كه اژدها بخوابد و همه چيز آرام و قرار بگيرد. وقتي ديدي پرنده مي تواند پرواز كند و سنگ مي تواند سر جاش قرار بگيرد, آن وقت تند راه بيفت؛ برو به دره و به ته آن كه رسيدي مي بيني اژدها خوابيده و خرناسش به هوا بلند است. اما باز هم به تو مي گويم مبادا وقتي اژدها بيدار است قدم بگذاري به دره كه اگر هزار جان داشته باشي يك جان به در نمي بري.» كچل مم سياه به نشان اطاعت دست رو چشمش گذاشت؛ دستمال نان را بست به كمر؛ پاشنه ها را وركشيد و راه افتاد. از دره ها چون باد گذشت؛ از تپه ها چون سيل سرازير شد؛ نه سرش بالين ديد و نه چشمش خواب تا امان راه را بريد و رسيد به پاي كوه بلندي. بي آنكه يك لحظه بايستد چهار دست و پا از كوه رفت بالا. به بالاي كوه كه رسيد ديد همه چيز, از خزنده و پرنده و چرنده و درنده گرفته تا خس و خاشاك و قلوه سنگ و بوته و درخت يكراست هجوم مي برند ته دره. كچل مم سياه از اوضاع و احوال دور و برش فهميد اژدها بيدار است و نفسش را داده به كوه و دشت و هر چيزي را مي كشد طرف خودش و مي بلعد. گوشه اي پناه گرفت و منتظر ماند و وقتي همه چيز آرام و قرار گرفت, از كوه سرازير شد. به ته دره كه رسيد چشمش به اژدهايي افتاد كه زبان از شرحش عاجز است. اژدها به يك پهلو افتاده بود. طول و عرض دره را پر كرده بود و خرناسش به هوا بلند بود. مم سياه معطلش نكرد. وسط پيشانيش را نشانه گرفت و زد. اژدها پيچ و تابي خورد و پيش از جان دادن چنان نعره اي كشيد كه كوه به لرزه درآمد. اين را ديگر هيچ كس نمي داند كه كچل مم سياه لاشه به آن بزرگي را چطور به شهر آورد؛ اما همه ديدند و شنيدند كه مم سياه اژدها را انداخت جلو خانة پادشاه و گفت «برش دار! دشمنت به چنين روزي بيفتد.» پادشاه نگاهي انداخت به اژدها و به وزير گفت «وزير! اين دفعه جاي هيچ بهانه اي نيست. نمي توانيم كچل را دست خالي برگردانيم؛ زود جايت را به او بده.» وزير كه ديد اين بار هم حقه اش نگرفته به هول و ولا افتاد و گفت «قبله عالم به سلامت! امروز نه. فردا بيايد و بي چون و چرا وزيري من را تحويل بگيرد.» همين كه شب شد, باز وزير رفت باباكلاهش را آورد گذاشت جلوش و گفت «اي باباكلاه, قربانت بگردم! اين كچل حقه باز ما را انداخته تو هچل و پيش اين و آن سنگ رو يخمان كرده. تا حالا هر راهي كه پيش پايم گذاشته اي فايده اي نداشته. اين دفعه سنگ تمام بگذار و نگذار اين كچل بي سر و پا وزيري ام را بگيرد. آخر اين كچل دله دزد كجا و وزيري پادشاه كجا؟ زود بگو چه كار بايد بكنم كه دارم از غصه دق مي كنم.» باباكلاه گفت «اي وزير اعظم ككت هم نگزد كه چاره اين كار از آب خوردن آسان تر است! فردا به پادشاه بگو مم سياه را بفرستد دختر پادشاه فرنگ را براش بياورد و بدان كه اين كار, كار هر كچلي نيست و اگر به جاي يك كچل هزار كچل برود دنبال دختر پادشاه فرنگ, يكي شان زنده بر نمي گردد.» وزير خوشحال شد. باباكلاهش را بوسيد و گذاشت وسط دو ابرويش و نفس راحتي كشيد و صبح زود پيش از بانگ خروس رفت به قصر پادشاه و به پادشاه گفت «قربان! ديشب خوابي ديدم.» پادشاه گفت «ديگر چه خوابي ديده اي؟» «خواب ديدم كچل مم سياه رفته دختر پادشاه فرنگ را آورده براي شما. قربان بفرستش برود؛ بلكه خوابم تعبير شود. بعيد است فرصتي از اين بهتر پيش بيايد.» پادشاه خنديد و گفت «وزير! اين چه حرفي است كه مي زني؟ مگر عقل از سرت پريده؟ خودت مي داني كه تمام قشون ما از عهدة پادشاه فرنگ بر نيامد؛ حالا چطور مي گويي يك كچل تك و تنها را بفرستم به جنگ پادشاه فرنگ؟» وزير گفت «پادشاها! كچل مم سياه را دست كم گرفته ايد. كسي كه در شكار اولش چنان جانوري شكار كند كه از يك طرفش نور بپاشد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز بلند باشد و به جاي شير چهل ماديان برود خود چهل ماديان را بياورد و ول كند تو طويله شما و بتواند اژدها را بكشد و لاشه اش را بياورد؛ از عهدة قشون پادشاه فرنگ هم بر مي آيد. فرصت را از دست نده كه آوردن دختر پادشاه فرنگ براي كچل مم سياه از آب خوردن آسان تر است.» پادشاه گفت «جدي مي گويي وزير؟» وزير گفت «فدايت گردم! هرگز مطلبي جدي تر از اين به عرضتان نرسانده ام.» كچل مم سياه تازه بيدار شده بود و دست و روش را شسته بود كه در زدند. پيرزن گفت «پسر! پاشو برو ببين اين دفعه چه آشي برات پخته اند.» مم سياه گفت «معلوم است. باز پادشاه احضارم كرده.» و راه افتاد رفت پيش پادشاه و برگشت به ننه اش گفت «ننه! نان و دستمالم را حاضر كن كه باز رفتني شدم. اين بار پادشاه امر كرده بروم دختر پادشاه فرنگ را براش بيارم.» پيرزن گفت «پسرجان! بيا از خر شيطان پياده شو. وزير مي خواهد تو را به كشتن بدهد. خيلي از پهلوان ها و جوان هاي زرنگ تر از تو نتوانسته اند دختر پادشاه فرنگ را بيارند؛ آن وقت توي يك لا قبا چطور مي خواهي تك و تنها بروي به جنگ پادشاه فرنگ و دخترش را بگيري و بياري؟» كچل مم سياه گفت «كار ما از اين حرف ها گذشته. اگر سرم را هم در اين راه از دست بدهم بايد بروم. به جاي اين حرف ها اگر راهش را بلدي نشانم بده.» پيرزن گفت «پسرجان! من از فرنگستان و پادشاه فرنگ چيزي نمي دانم؛ خودت راه بيفت و برو ببين چه كار بايد بكني.» كچل مم سياه دستمال نان را بست به كمر. پاشنه ها را وركشيد و از خانه زد بيرون. چون باد از دره ها گذشت و چون سيل از تپه ها سرازير شد. نه چشمش رنگ خواب ديد و نه سرش نرمي بالين. يك بند رفت تا عاقبت امان راه را بريد و رسيد به كنار دريا. ديد يكي كه هيچ چيزش به آدمي زاد نرفته سرش را كرده تو دريا و دارد آب مي خورد. آن هم نه از اين آب خوردن ها! آب خوردني كه با هر قلپش دريا يك وجب و نيم مي رود پايين. كچل مم سياه مات و متحير ماند و گفت «ذليل شده اين چه جور آب خوردن است؟» آب دريا خشك كن گفت «ذليل شده خودتي كه چشم ديدن آب خوردن من را نداري؛ اما چشم ديدن اين را داري كه كچل مم سياه در شكار اولش چنان جانوري شكار كرده كه از يك طرفش نور مي پاشد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز به گوش مي رسد. حيف كه نمي دانم اين كچل مم سياه كجاست و گرنه مي رفتم و تا آخر عمر غلام حلقه به گوشش مي شدم.» مم سياه خنديد و گفت «كچل مم سياه خود من هستم.» آب دريا خشك كن گفت «راست مي گويي؟» كچل مم سياه گفت «دروغم كجا بود!» آب دريا خشك كن غلام كچل مم سياه شد و به دنبالش راه افتاد. رفتند و رفتند تا ديدند يكي كه هيچ چيزش به آدمي زاد نرفته چند تا سنگ آسياب به چه بزرگي انداخته گل گردنش و آن ها را لك و لك مي چرخاند و هر چه را كه جلوش مي آيد خرد و خاكشير مي كند. كچل مم سياه گفت «احمق را باش, زده به سرش!» سنگ آسياب چرخان گفت «احمق خودتي كه چشم ديدن سنگ هاي من را نداري؛ اما چشم ديدن اين را داري كه كچل مم سياه در شكار اولش چنان حيواني را شكار كرده كه از يك طرفش نور مي پاشد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز بلند است. اگر ببينمش غلام حلقه به گوشش مي شوم.» آب دريا خشك كن گفت «كجاي كاري! همين كه مي بيني خود كچل مم سياه است.» سنگ آسياب چرخان گفت «راست مي گويي؟» آب دريا خشك كن گفت «دروغم كجا بود! خود خودش است.» او هم غلام كچل مم سياه شد و راه افتاد. رفتند و رفتند تا رسيدند به يك قلاب سنگ انداز كه با قلاب سنگش تخته سنگ هاي بزرگ و كوچك را از جايي به جاي ديگر مي اندخت. كچل مم سياه داد كشيد «آهاي ديوانه! دست نگهدار ببينم چه كاره مملكتي تو و اين چه جور قلاب سنگ انداختن است؟» قلاب سنگ انداز دست نگهداشت و گفت «ديوانه خودتي كه چشم ديدن قلاب سنگ من را نداري؛ اما چشم ديدن اين را داري كه كچل مم سياه در شكار اولش چنان حيواني شكار كرده كه از يك طرفش نور مي پاشد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز به گوش مي رسد. اگر مي دانستم كجاست همين الان مي رفتم پيشش و تا آخر عمر غلام حلقه به گوشش مي شدم.» آب دريا خشك كن و سنگ آسياب چرخان با هم گفتند «اينكه مي بيني خودش كچل مم سياه است.» قلاب سنگ انداز گفت «تو را به خدا راست مي گوييد؟» گفتند «بله! خود خودش است؛ حي وحاضر.» قلاب سنگ انداز هم غلام كچل مم سياه شد و با آن ها را افتاد. رفتند و رفتند تا رسيدند به يكي كه هيچ چيزش به آدمي زاد نمي رفت و يك گوشش را زير انداز كرده بود و گوش ديگرش را روانداز و گرفته بود تخت خوابيده بود. كچل مم سياه گفت «آهاي پخمه! اين ديگر چه جور گوش هايي است كه انداخته اي زير و رويت و گرفته اي تخت خوابيده اي؟» لحاف گوش گفت «پخمه خودتي كه چشم نداري ببيني گوش هاي من هم به جاي رختخوابم هستند و هم مي توانند هر صدايي را از چهل فرسخي بشنوند؛ اما چشم ديدن اين را داري كه كچل مم سياه در شكار اولش چنان جانوري شكار كرده كه از يك طرفش نور مي پاشد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز بلند است. اگر ببينمش غلام حلقه به گوشش مي شوم.» آب دريا خشك كن و سنگ آسياب چرخان و قلاب سنگ انداز گفتند «اي بابا! اين خودش كچل مم سياه است ديگر.» لحاف گوش گفت «شما را به خدا؟» گفتند «به خدا!» لحاف گوش هم غلام كچل مم سياه شد و همرا آن ها راه افتاد. آن قدر رفتند و رفتند تا رسيدند به مملكت پادشاه فرنگ. ديدند دروازه ها بسته است و قراول هاي زيادي اين طرف و آن طرف دروازه كشيك مي دهند و كسي را راه نمي دهند. قلاب سنگ انداز پرسيد «اين ها كي باشند؟» كچل مم سياه جواب داد «قراول هاي پادشاه فرنگ اند. تا كسي را نشناسند راه نمي دهند.» قلاب سنگ انداز گفت «چه غلط هاي زيادي! مگر مي توانند راه ندهند؟» و دست برد همة قراول ها را گرفت تپاند تو قلاب سنگش. قلاب سنگ را دور سرش چرخ داد و چرخ داد و ول كرد. پادشاه فرنگ در قصرش نشسته بود و داشت با اعيان واشراف صحبت مي كرد كه ناگهان ديد قراول ها در هوا معلق زنان مي آيند به طرفش. پادشاه فرنگ آنچه را كه ديده بود هنوز خوب باور نكرده بود كه خبر رسيد «اي پادشاه! چه نشسته اي كه پنج نفر زبان نفهم كه هيچ چيزشان به آدمي زاد نرفته دم دروازه ايستاده اند و مي گويند آمده ايم دختر شاه فرنگ را ببريم.» پادشاه گفت «برويد بياوريدشان ببينم به چه جرئتي چنين حرفي مي زنند.» سنگ آسياب چرخان افتاد جلو. شروع كرد به خرد و خراب كردن در و ديوار و بقيه به دنبالش پيش رفتند تا رسيدند به قصر پادشاه. پادشاه همين كه چشمش به آن ها افتاد نزديك بود از تعجب شاخ در بياورد. گفت «امروز برويد استراحت كنيد و فردا بياييد تا دخترم را به شما بدهم.» بعد وزيرش را احضار كرد و گفت «وزير! ما نمي توانيم از پس اين جانورهاي عجيب و غريب و زبان نفهم بر بياييم. زودباش تا دخترم از دست نرفته فكري كن.» وزير گفت «قبلة عالم به سلامت! با اين ها نمي شود درافتاد بايد حيله اي به كار بزنيم.» پادشاه گفت «چه حيله اي؟» وزير گفت «امر كن جار چي ها فردا راه بيفتند تو كوچه و بازار و مردم را از كوچك و بزرگ و پير و جوان به مهماني پادشاه دعوت كنند. آن وقت به آشپزباشي مي گوييم چهل ديگ بزرگ پلو بار بگذارد و چهلمي را زهرآلود كند و اين پنج نفر را هم دعوت مي كنيم و پلو زهرآلود را به خوردشان مي دهيم.» حالا بشنويد از كچل مم سياه و غلام هاي حلقه به گوشش كه دور هم نشسته بودند و گرم صحبت بودند كه يك دفعه لحاف گوش قاه قاه زد زير خنده. گفتند «چه خبر است؟ مگر جني شده اي كه بي خودي مي خندي؟» گفت «نه! پادشاه و وزير دارند برايمان آش خوبي مي پزند.» پرسيدند «چه آشي؟» گفت «مي خواهند همه ما را زهركش كنند.» آب دريا خشك كن گفت «بگذار به همين خيال باشند.» روز بعد, تمام مردم شهر از كوچك و بزرگ و پير و جوان در قصر پادشاه جمع شدند. كچل مم سياه و غلام هايش هم آمدند و در گوشه اي نشستند. كمي كه گذشت كچل مم سياه به پادشاه گفت «اجازه مي دهي آشپزباشي من سري به آشپزخانه شما بزند.» پادشاه گفت «عيبي ندارد.» كچل مم سياه به آب دريا خشك كن گفت «آشپزباشي! پاشو برو سر و گوشي آب بده ببين غذا كي حاضر مي شود.» آب دريا خشك كن رفت به آشپزخانه و ديد آشپزباشي پادشاه چهل تا ديگ پلو بار گذاشته و دست به كمر و دستمال به شانه دم در ايستاده و منتظر است كه ديگ ها خوب دم بكشد و براي خوردن آماده شود. آب دريا خشك كن گفت «آشپزباشي! من آشپزباشي كچل مم سياه هستم. اجازه مي دهي سري به ديگ هاي پلو بزنم؟» بعد رفت در ديگ اولي را ورداشت. پشت به آشپزباشي ايستاد و دست برد جلو, در يك چشم برهم زدن ديگ پلو را لمباند و رفت سراغ دومي و سومي و بي آنكه آشپزباشي بو ببرد هر چهل ديگ را به ترتيب خالي كرد. آشپزباشي پرسيد «دم كشيده اند؟» آب دريا خشك كن جواب داد «دستت درد نكند دارند دم مي كشند.» و رفت نشست سر جاش. پادشاه امر كرد نهار بياورند. آشپزباشي رفت در ديگ ها را ورداشت و ديد محض دوا و درمان هم يك دانه برنج ته ديگ ها پيدا نمي شود و مات و متحير ماند كه چه خاكي به سرش بريزد و چه جوابي به پادشاه بدهد. خبر به پادشاه كه رسيد فهميد اين كار كار كسي جز كچل مم سياه نيست و از زور خشم شروع كرد به جويدن لب و لوچه اش و آخر سر كه ديد اين كارها دردي دوا نمي كند گفت به مهمان ها بگويند مهماني پادشاه افتاده به فردا و آن ها را با زبان خوش برگردانيد به خانه هاشان. كچل مم سياه هم غلام هايش را ورداشت و رفت. پادشاه به وزيرش گفت «وزير! از دست اين زبان نفهم ها عاجز شديم. چه كار بايد كرد؟» وزير گفت «امر كن حمام فولاد را گرم كنند تا كچل مم سياه و دار و دستة اجق وجقش را دعوت كنيم به آنجا و همين كه رفتند تو در را ببنديم روشان و از دريچة بالايي آن قدر آب توي حمام بريزيم كه خفه شوند.» پادشاه گفت «بد فكري نيست.» كچل مم سياه و غلام هاي حلقه به گوشش دور هم نشسته بودند و گرم صحبت بودند كه لحاف گوش يك دفعه قاه قاه زد زير خنده. گفتند «چي شده؟ مگر زده به سرت كه بي خودي مي خندي؟» گفت «نه! پادشاه و وزير دارند باز برايمان آش خوبي مي پزند.» پرسيدند «چه آشي؟» گفت «مي خواهند حمام فولاد را گرم كنند و ما را بندازند آنجا و خفه مان كنند.» سنگ آسياب چرخان و آب دريا خشك كن گفتند «بگذار به همين خيال باشند.» روز بعد, پادشاه كسي را فرستاد و كچل مم سياه و غلام هايش را دعوت كرد به حمام فولاد. وقتي هر پنج تاشان رفتند به حمام, در بسته شد و آب مثل سيل از دريچه بالايي ريخت تو. آب دريا خشك كن دهنش را گرفت دم دريچه و شروع كرد به خوردن آب و نگذاشت حتي يك قطره به كف حمام برسد, همين طور آب خورد و خورد تا حوصله اش سر رفت و به سنگ آسياب چرخان گفت «تا كي مي خواهي بر بر نگاهم كني؟ مگر نمي بيني حوصله ام سر رفته؟» سنگ آسياب چرخان تا اين حرف را شنيد, سنگ هاي آسيابش را به چرخش درآورد و ديوارهاي حمام فولاد را داغان كرد. آب دريا خشك كن از حمام كه آمد بيرون دهنش را وا كرد و پوف كرد و چنان سيلي راه انداخت كه نصف بيشتر مملكت فرنگ را آب گرفت. خبر رسيد به پادشاه كه «چه نشسته اي كه بيشتر مملكت را سيل گرفته. چرا بايد مردم به خاطر دخترت بروند زير آب و بميرند؟ دخترت را بده ببرند و جان مردم را خلاص كن.» پادشاه فرنگ ديد چارة ديگري ندارد و دخترش را سپرد به كچل مم سياه و راهشان انداخت بروند. كچل مم سياه دختر را نشاند تو كجاوه و خودش و چهار غلامش پياده راه افتادند. منزل به منزل رفتند تا رسيدند به نزديك شهر خودشان. مم سياه پيغام فرستاد كه «اي پادشاه! من صحيح و سالم برگشته ام و دختر پادشاه فرنگ را آورده ام؛ بگو بيايند پيشواز من.» پادشاه به قشونش امر كرد پياده و سواره بروند پيشواز كچل مم سياه و او را بياورند به شهر. كچل مم سياه با كبكبه و دبدبه آمد به شهر و يكراست رفت به خانه خودش. خبر به پادشاه رسيد كه «كچل مم سياه با دختر پادشاه فرنگ كه از قشنگي در تمام دنيا مثل و مانندش پيدا نمي شود و با چهار نفر ديگر كه هيچ چيزشان به آدمي زاد نرفته يكراست رفت به خانة خودش و به تو اعتنا نكرد.» پادشاه براي كچل مم سياه پيغام فرستاد «هر چه زودتر آن چهار نفر و دختر را بفرست پيش من, كه دختر پادشاه فرنگ لايق قصر من است نه لايق دخمه سياه و كاهگلي تو.» كچل مم سياه هم پيغام فرستاد كه «تا حالا هر چه گفتي گوش كرديم و هر دستوري دادي انجام داديم؛ حالا تو بيا و يكي از اين دو كار را بكن. يا شكار اول و چهل ماديان را بده و جانت را وردار و به سلامت از شهر برو و همه چيز را به دست من بسپار؛ يا براي جنگ آماده شو. اما يادت باشد كه قشون تو هر چه باشد از قشون پادشاه فرنگ بيشتر نيست كه به دست من تار و مار و ذليل شد.» پادشاه و وزير نشستند به گفت و گو كه چه كنند و چه نكنند و آخر سر نتيجه گرفتند اگر بتوانند از دست كچل مم سياه جان سالم به در برند كار بزرگي كرده اند. پس از رفتن پادشاه و وزير, كچل مم سياه غلام هايش را ورداشت آورد به قصر و نشست به تخت و ننه اش را هم وزير خودش كرد و دستور داد شهر را آيين بستند؛ در خانه ها شمع روشن كردند و هفت شبانه روز جشن راه انداختند. بعد, با دختر پادشاه فرنگ عروسي كرد و به مراد دل رسيد .

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:28 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
قصه آه      


يكي داشت؛ يكي نداشت. تاجري سه تا دختر داشت. روزي از روزها تاجر مي خواست براي تجارت به شهر ديگري برود و به دخترهايش گفت «هر چه دلتان مي خواهد بگوييد تا برايتان بيارم.» اولي گفت «براي من يك پيرهن بيار.» دمي گفت «براي من جوراب بخر.» دختر كوچكتر گفت «من گل مي خواهم كه بزنم به موي سرم.» تاجر رفت پي كسب و كارش و وقت برگشتن پيرهن و جوراب خريد, اما يادش رفت گل بخرد. وقتي برگشت خانه و چشمش افتاد به دختر كوچكش, يك دفعه يادش آمد گل نخريده و آه كشيد. در اين موقع يكي در زد. تاجر رفت ديد غريبه اي ايستاده دم در. تاجر پرسيد «تو كي هستي؟» غريبه گفت «من آه هستم. براي دختر كوچكترت گل آورده ام كه بزند به موهاش.» تاجر خوشحال شد. گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر ديد عجب گل قشنگي است و آن را زد به موهاش. سه روز بعد, باز در زدند. تاجر رفت در را باز كرد؛ ديد دوباره آه آمده دم در. تاجر گفت «اين دفعه چي آورده اي؟» آه گفت «هيچي. آمده ام صاحب گل را ببرم.» تاجر رفت تو فكر كه چه كار بكند و چه كار نكند. عاقبت گفت «بيا و از اين كار بگذر.» آه گفت «ممكن نيست. الا و للا بايد دختر را ببرم.» آخر سر تاجر رضايت داد و رفت دختر كوچكترش را آورد سپرد به دست آه. آه چشم هاي دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد. وقتي آه چشم دختر را باز كرد, دختر ديد در باغ خيلي بزرگ و زيبايي است كه از لاي هر گل و هر بوته آوازي به گوش مي رسد. دختر پرسيد «اينجا كجاست؟» آه جواب داد «اينجا خانة تست.» چند روز گذشت. دختر به غير از خودش و آه كسي را نديد. فقط مي خورد و مي خوابيد و در باغ گردش مي كرد. روزي دلش براي پدر و مادرش تنگ شد و از دلتنگي آه كشيد. آه آمد و پرسيد «چرا آه كشيدي؟» دختر گفت «دلم براي پدر و مادرم تنگ شده.» آه گفت «فردا مي برمت پيش آن ها.» روز بعد, آه چشم هاي دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد به طرف خانة تاجر. دم در گذاشتش زمين. چشم هاش را باز كرد و گفت «فردا مي آيم دنبالت.» دختر رفت تو. با همه روبوسي كرد و نشست به صحبت و درد دل كردن. دختر گفت «تك و تنها توي باغي زندگي مي كنم و يك خدمتكار دارم كه هر كاري بگويم انجام مي دهد. خورد و خوراك هم فت و فراوان است.» خالة دختر گفت «دخترم! اين طورها هم كه مي گويي نبايد باشد. حتماً كاسه اي زير نمي كاسه است. بايد از ته و توي اين كار سر دربياري. بگو ببينم! شب ها پيش از خواب چه چيزي به تو مي دهد بخوري؟» دختر گفت «فقط يك استكان چاي.» خاله اش گفت «يك شب نخور و انگشتت را زخمي كن و روش نمك بريز كه خوابت نبرد؛ آن وقت ببين چه پيش مي آيد.» فرداي آن روز آه آمد و باز دختر را برد به همان باغ. همين كه شب شد و دختر خواست بخوابد, آه براش چاي آورد. دختر چاي را دزدكي ريخت زير فرش. بعد انگشتش را زخمي كرد و روش نمك ريخت و خودش را به خواب زد. نصف شب صداي پا شنيد. زير چشمي نگاه كرد. ديد آة فانوس به دست دارد مي آيد و براي جواني كه مانند ماه قشنگ است راه را روشن مي كند. جوان نزديك دختر كه رسيد از آه پرسيد «امروز حال خانم چطور بود؟» آه جواب داد «خوب بود.» جوان گفت «چايش را خورد و خوابيد؟» آه گفت «بله آقا.» و جوان و دختر را تنها گذاشت و رفت. جوان لباس هايش را كند و خواست كنار دختر بخوابد كه دختر پا شد نشست و گفت «تو كي هستي؟» جوان گفت «من صاحب تو هستم.» دختر گفت «چرا تا حالا خودت را نشان نمي دادي؟» جوان گفت «آدمي زاد شير خام خورده, وفا ندارد. فكر مي كردم من را نبيني بهتر است؛ اما حالا كا رازم فاش شد ديگر پنهان نمي شوم.» صبح فردا آه آمد جوان را بيدار كرد. جوان گفت «بگو باغ گل سرخ را مرتب كنند, مي خواهم آنجا صبجانه بخورم.» آه رفت و كمي بعد جوان و دختر پا شدند و رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغي ديد كه زبان از وصفش عاجز است و فقط دو چشم مي خواست تماشايش كند. همه جا پر بود از همان گل هايي كه آه برايش آورده بود. دختر خواست گلي بچيند, اما دستش نرسيد. جوان دست دراز كرد گل را بچيند, دختر ديد پر كوچكي چسبيده زير بغل جوان و دست برد پر را كند, كه ناگهان هوا تيره و تار شد و دختر بيهوش افتاد بر زمين. وقتي چشم باز كرد ديد از آن باغ پر كل و شكوفه خبري نيست و جوان هم مرده است. دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «يك دست لباس سياه برايم بيار.» آه رفت برايش لباس سياه آورد. دختر سراپا سياه پوشيد. نشست بالا سر جوان و آن قدر قرآن خواند و اشك ريخت كه خسته شد. آخر سر وقتي ديد چاره اي ندارد به آه گفت «من را ببر بازار بفروش.» آه او را برد بازار فروخت. دختر بعد از يكي دو روز پي برد در خانة صاحبش همه سياه پوشيده اند و هميشه غمگين اند. علت آن را پرسيد. كنيزي گفت «از وقتي پسر جوان و يكي يك دانة خانم خانه گم شده, همه لباس سياه مي پوشيم.» دختر هميشه به فكر شوهرش بود و آرزو داشت راه نجاتي براي او پيدا كند و از بس فكرش مشغول بود شب ها خوابش نمي برد. يك شب ديد داية پسر گم شده فانوسي برداشت و بي سر و صدا بيرون رفت. دختر كه خواب به چشمش نمي آمد, با خود گفت «ببينم اين نصف شبي مي خواهد كجا برود.» آهسته بلند شد سايه به ساية دايه افتاد به راه. دايه از چند حياط تو در تو گذشت تا به حوضي رسيد. زيراب حوض را كشيد. آب حوض خالي شد و تخته سنگي در كف حوض پيدا شد. تخته سنگ را زد كنار و از پلكان زير تخته سنگ رفت پايين و به زير زميني رسيد كه در آن پسر جواني به چهار ميخ كشيده شده بود. دايه به پسر گفت «فكرت را كردي؟ حرفم را قبول مي كني يا نه؟» پسر گفت «نه!» دايه حرفش را دوباره و سه باره تكرار كرد و پسر باز هم قبول نكرد. عاقبت دايه عصباني شد. با شلاق افتاد به جان پسر و زد سر و صورت پسر را آش و لاش كرد. بعد بشقاب پلويي را كه با خودش آورده بود به زور به پسر خوراند و خواست برگردد كه دختر پيش از او راه افتاد. برگشت خانه و رفت سر جايش دراز كشيد و خود را زد به خواب. دايه صبح زود پا شد رفت حمام. دختر به يكي از كنيزها گفت «ديشب خوابي ديده ام كه مي ترسم اگر خانم آن را بشنود از خوشحالي غش كند و الا مي رفتم به او مي گفتم.» حرف دختر دهان به دهان توي خانه گشت تا به گوش خانم خانه رسيد. خانم خانه دختر را صدا زد و گفت «بيا ببينم ديشب چه خوابي ديده اي كه مي ترسي آن را براي من تعريف كني.» دختر گفت «خانم جان! دنبال من بيا تا برايت تعريف كنم.» و راه افتاد از يك به يك حياط ها گذشت. دختر گفت «خانم جان! اين ها عين همان هايي است كه در خواب ديده ام؛ در هم همان در است. بله! اين هم از حوض! حالا بفرماييد زيراب حوض را بكشيد تا ببينيم باقيش هم درست در مي آيد يا نه.» زياد درد سرتان ندهم! رفتند و رفتند تا رسيدند به زير زمين. پسر داد كشيد «حرام زاده! شب آمدنت بس نيست كه روز هم آمده اي؟» خانم صداي پسرش را شناخت و تند دويد رفت بغلش كرد. دختر گفت «خانم جان! اين همان پسري است كه در خواب ديدم.» پسر را از زير زمين درآوردند, شستند و حكيم آوردند زخم هاش را مرهم گذاشت. پسر شرح داد كه چطور دايه او را برده بود در زير زمين به چهار ميخ كشيده بود. در اين موقع در زدند. خانم خانه گفت «برويد در را باز كنيد. حتم دارم دايه از حمام برگشته.» كنيزي رفت در را باز كرد. پاي دايه به حياط كه رسيد به همة نوكر و كلفت ها توپ و تشر زد كه كدام گوري بوديد زود نيامديد در را باز كنيد؟ اما تا پسر را ديد يك دفعه از جوش و جلا افتاد؛ رنگش مثل گچ سفيد شد و مات و مبهوت ماند. خانم خانه امر كرد دايه را ريز ريز كردند و ريزه هايش را جلو سگ ها ريختند. بعد به دختر گفت «مي خواهم زن پسر من بشوي.» دختر گفت «الان نمي توانم شوهر كنم. بايد عده ام سر بيايد.» دختر كه مي دانست دواي دردش جاي ديگر است آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «من را ببر بالاي سر او.» آه دختر را برد بالا سر شوهرش. دختر شروع كرد به گريه كردن و خواندن قرآن و آخر سر به آه گفت «من را ببر بفروش.» آه او را دوباره برد بازار فروخت. اين بار هم دختر ديد خانة صاحبش ماتم زده است. پرسيد «اينجا چه خبر است؟» گفتند «خانم اين خانه سال ها پيش يك بچه اژدها زاييده و آن را انداخته تو زير زمين. اژدها روز به روز بزرگتر مي شود, اما خانم نه دلش مي آيد او را بكشد و نه دلش را دارد كه قضيه را بر ملا كند و به همه بگويد كه اژدها زاييده.» اين گذشت تا يك روزي دختر به خانم خانه گفت «خانم جان! چقدر خوب مي شد اگر من را مي انداختي جلو اژدها.» خانم گفت «مگر عقل از سرت پريده؟» دختر آن قدر اصرار كرد كه زن كلافه شد و آخر سر قبول كرد. دختر گفت «من را بگذاريد تو كيسة چرمي؛ درش را محكم ببنديد و بندازيد جلو اژدها.» دختر را همان طور كه خودش گفته بود انداختند جلو اژدها. اژدها به كيسه نگاهي كرد و گفت «دختر! زود از جلدت بيا بيرون تا بخورمت.» دختر گفت «چرا تو از جلدت در نيايي و من در بيايم؟» اژدها گفت «سر به سر من نگذار؛ زود بيا بيرون.» دختر گفت «تا تو در نيايي من در نمي آيم.» دختر و اژدها آن قدر بگو مگو كردند كه عاقبت حوصلة اژدها سر رفت و از جلدش آمد بيرون و پسري شد مانند ماه. دختر هم از كيسه درآمد و با پسر نشست به صحبت كردن. مدتي كه گذشت خانم خانه به كنيزهايش گفت «برويد ببينيد چه بلايي بر سر دختر بيچاره آمده.» كنيزها رفتند با ترس و لرز از درز در نگاه كردند ديدند اژدها كجا بود! دختر مثل يك دستة گل نشسته و دارد با پسري مانند ماه صحبت مي كند. تند برگشتند و آنچه را ديده بودند براي خانم تعريف كردند. خانم خوشحال شد و گفت دختر و پسر را آوردند پيش او. خدا را شكر كرد و به آن ها گفت «خوب است شما با هم زن و شوهر بشويد.» دختر كه مي دانست دواي دردش جاي ديگر است, گفت «صبر كنيد عده ام سر بيايد, آن وقت با هم عروسي مي كنيم.» بعد همين كه دور و برش خلوت شد آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «از شوهرم چه خبر؟» آه گفت «همان طور كه ديده بودي خوابيده.» دختر همراه آه رفت و نشست بالا سر شوهرش. مدتي قرآن خواند و گريه كرد و آخر سر به آه گفت «من را ببر بفروش.» آه دختر را برد بازار فروخت. اين دفعه هم مردي دختر را خريد و برد به خانه. كنيزها به دختر گفتند «در اين خانه رسم اين است كه هر كنيز تازه واردي بايد شب اول دم پاي آقا و خانم خانه بخوابد.» دختر گفت «باشد!» و وقت خواب كه رسيد رفت دم پاي آقا و خانم خوابيد. نصفه هاي شب دختر بيدار شد, ديد خانم پا شد رفت شمشيري آورد سر شوهرش را گوش تا گوش بريد و شمشير را پاك كرد گذاشت رو طاقچه. بعد هفت قلم آرايش كرد, لباس پوشيد رفت دم در و نشست به ترك سواري كه منتظرش بود و با هم افتادند به راه. دختر به دنبالشان راه افتاد و ديد چند كوچه آن طرفتر از اسب پياده شدند و در خانه اي را زدند و رفتند تو. دختر رفت از شكاف در نگاه كرد؛ ديد چهل حرامي دور تا دور نشسته اند. سر دستة حرامي ها از زن پرسيد «چرا دير كردي امشب؟» زن جواب داد «چه كار كنم خوابش نمي برد.» بعد تا سحر زدند و رقصيدند و شادي كردند. دختر پيش از خانم برگشت خانه و رفت سر جايش دراز كشيد و خودش را زد به خواب. طولي نكشيد كه خانم به خانه رسيد و از توي قوطي كوچكي يك پر و مقداري روغن درآورد. روغن را با پر به گردن شوهرش ماليد و سرش را چسباند به گردنش. مرد عطسه كرد و بيدار شد. به زنش گفت «كجا رفته بودي بدنت سرد است.» زن گفت «تو كه نمي داني من تا صبح از دل درد چه مي كشم و چند مرتبه بايد بروم بيرون.» فردا شب وقت خواب كه رسيد دختر باز هم دم پاي آقا و خانم خوابيد. نيمه هاي شب زن مثل شب پيش يواش بلند شد سر شوهرش را بريد گذاشت كنج طاقچه و از خانه رفت بيرون. دختر پاشد. قوطي را آورد و با پر و روغن سر مرد را چسباند به بدنش. مرد عطسه كرد و بيدار شد و از دختر سراغ زنش را گرفت. دختر گفت «پاشو برويم زنت را نشانت بدهم.» آن وقت مرد را به جايي برد كه شب پيش زنش به آنجا رفته بود. مرد ديد چهل حرامي گرد هم نشسته اند و زنش دارد وسط آن ها مي زند و مي رقصد. خواست برود تو و حسابشان را برسد, اما ديد اين طوري زورش به آن ها نمي رسد. رفت به اصطبل و اسب ها را باز كرد. اسب ها سر و صدا راه انداختند و شروع كردند به شيهه كشيدن. مرد برگشت دم در اتاق ايستاد. شمشيرش را كشيد و سر هر كسي را كه از اتاق آمد بيرون زد. وقتي همة حرامي ها را كشت, رفت سراغ سر دستة حرامي ها و زنش كه توي اتاق مانده بودند. آن ها را هم از دم شمشير گذراند و برگشت دست دختر را گرفت و برگشتند خانه. به خانه كه رسيدند, مرد به دختر گفت «بيا زن من بشو تا تمام مال و ثروتم را به تو بدهم.» دختر گفت «نه! من دل در دام ديگري دارم. اگر مي خواهي به من خوبي كني قوطي پر و روغن را به من بده.» مرد قوطي را به دختر داد. دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «از شوهرم چه خبر؟» آه گفت «همان طور كه ديده بودي مثل سنگ افتاده و از جايش جم نخورده.» دختر گفت «من را ببر بالا سرش.» آه دختر را برد به همان باغي كه شوهرش در آنجا افتاده بود. دختر قوطي را درآورد و با پر كمي روغن به زير بغل پسر ماليد. پسر عطسه اي كرد؛ پاشد نشست و دختر را بغل كرد و بوسيد. ا باز گل كردند و پرنده ها بنا كردند به آواز خواندن. شما را به خير و ما را به سلامت .

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:29 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
دختران انار      


روزي بود؛ روزي نبود. زن پادشاهي بود كه بچه دار نمي شد. يك روز نذر كرد اگر بچه دار شود يك من عسل و يك من روغن بخرد بدهد به بچه اش ببرد براي ماهي هاي دريا. از قضا زد و زن آبستن شد و پس از نه ماه و نه روز پسري زاييد. پادشاه خيلي خوشحال شد؛ داد همه جا را چراغاني كردند و جشن بزرگي راه انداخت. يك سال, دو سال, پنج سال گذشت و زن نذر و نيازش را به كلي فراموش كرد. روزها همين طور آمدند و رفتند تا يك روز زن نگاهي انداخت به قد و بالاي پسرش و به فكر فرو رفت. با خودش گفت «اي دل غافل! پسرم بيست و يك ساله شده و من هنوز نذرم را ادا نكرده ام.» پسر وقتي ديد مادرش به فكر فرو رفته پرسيد «مادرجان! چه شده؟ انگار خيلي تو فكري.» زن گفت «پسرم! نذر كرده بودم اگر بچه دار شدم يك من روغن و يك من عسل بخرم و بدهم به بچه ام ببرد براي ماهي هاي دريا.» پسر گفت «اينكه غصه ندارد؛ بخر بده من ببرم.» زن رفت يك من عسل و يك من روغن خريد داد به پسرش. پسر عسل و روغن را ورداشت برد كنار دريا. ديد پيرزني نشسته آنجا. پيرزن پرسيد «پسرجان داري كجا مي روي؟» پسر جواب داد «مادرم نذر كرده يك من عسل و يك من روغن بيارم براي ماهي هاي دريا.» پيرزن گفت «ننه جان! ماهي عسل و روغن مي خواهد چه كار! آن ها را بده به من پيرزن تا بخورم و به جانت دعا كنم.» پسر ديد پيرزن حرف درستي مي زند و گفت «باشد!» و عسل و روغن را داد به پيرزن و خواست برگردد كه پيرزن گفت «الهي كه دختران انار نصيبت بشود پسرجان!» پسر پرسيد «ننه جان! دختران انار كي ها هستند؟» پيرزن جواب داد «سر راهت به باغي مي رسي؛ همين كه پايت را گذاشتي تو باغ صداهاي عجيب و غريبي به گوشت مي رسد. يكي مي گويد نيا تو مي كشمت! ديگري مي گويد نيا تو مي زنمت! پسرجان! از اين حرف ها نترس. به پشت سرت نگاه نكن و يكراست برو جلو, چند تا انار بچين و برگرد.» پسر راه افتاد و در راه رسيد به باغ. رفت چهل تا انار چيد و برگشت. در راه يكي از انارها پاره شد؛ دختر قشنگي از توي آن درآمد و گفت «نان بده به من! آب بده به من!» پسر آب و نان نداشت كه به او بدهد و دختر افتاد و مرد. كمي بعد يك انار ديگر پاره شد. دختر قشنگي از توي آن در آمد و گفت «نان بده به من! آب بده به من!» اين يكي هم افتاد و مرد. در طول راه دختر ها يكي يكي از انار آمدند بيرون و گفتند «نان بده به من! آب بده به من!» و مردند. پسر رفت و رفت تا رسيد كنار چشمه اي. انار آخري پاره شد, دختر قشنگي از توش درآمد و نان و آب خواست. پسر زود به دختر آب داد و با خود گفت «اين دختر سراپا برهنه را كه فقط يك گردنبند به گردن دارد نمي توانم ببرم به شهر. بايد اول بروم و برايش لباس بيارم.» هر قدر دختر اصرار كرد كه او را با خود ببرد, پسر قبول نكرد. به دختر گفت «همين جا بمان زود مي روم و بر مي گردم.» و تنها راه افتاد سمت شهر. درخت نارنجي كنار چشمه بود. دختر گفت «درخت نارنجم! سرت را خم كن.» درخت نارنج سرش را خم كرد. دختر پا گذاشت رو شاخه هاش و رفت بالا درخت نشست. كمي كه گذشت دده سياهي كه چشم هاش لوچ بود آمد سر چشمه كوزه اش را آب كند و عكس دختر را در آب ديد, خيال كرد عكس خودش است. گفت «من اين قدر خوشگل باشم, آن وقت بيايم براي خانم كوزه آب كنم.» و كوزه را زد به سنگ شكست و برگشت خانه. خانم پرسيد «كوزه را چي كار كردي؟» دده سياه جواب داد «از دستم افتاد و شكست.» خانم گفت «كهنه هاي بچه را وردار ببر بشور.» دده سياه كهنه ها ورداشت رفت لب چشمه. باز عكس دختر را در چشمه ديد و با خودش گفت «حيف نيست من اين قدر قشنگ باشم, آن وقت بيايم براي خانم كهنه بشورم.» بعد كهنه ها را داد دم آب و برگشت خانه. خانم پرسيد «كهنه ها را چي كار كردي؟» دده سياه جواب داد «خانم! من اين قدر خوشگل و قشنگ باشم, آن وقت بيايم براي تو كهنة بچه بشورم؟ حيف نيست؟» خانم گفت «مرده شور تركيبت را ببرد با آن چشم هاي باباقوري و لب هاي كلفتت. برو تو آينه ببين چقدر خوشگلي و حظ كن. حالا بيا بچه را ببر بشور.» دده سياه بچه را گرفت برد لب چشمه. تا خواست بچه را بشورد باز عكس دختر را در آب ديد گفت طمن اين قدر قشنگ باشم, آن وقت بيايم براي خانم بچه بشورم.» بعد بچه را بلند كرد سر دست؛ خواست پرتش كند تو چشمه كه دختر انار دلش سوخت و به صدا درآمد كه «آهاي دختر! چه كار داري مي كني؟ كاريش نداشته باش. امت محمد است.» دده سياه سر بلند كرد ديد دختري مثل پنجة آفتاب لخت و عور نشسته بالا درخت نارنج. زود بچه را برد سپرد به خانم و برگشت لب چشمه. گفت «خانم بگذار من هم بيايم پهلوي تو.» دختر انار جوابش را نداد. دده سياه آن قدر التماس كرد و قربان صدقه اش رفت كه دل دختر انار به حالش سوخت و موهاش را از درخت آويزان كرد. دده سياه موهاي دختر انار را گرفت و از درخت رفت بالا. گفت «خانم جان! تو كي هستي؟» «من دختر انارم.» «اينجا چه مي كني تك و تنها؟» «شوهرم رفته لباس بياورد تنم كند و من را ببرد.» «اين چه جور گردن بندي است كه بسته اي به گردنت؟» «جان من توي همين گردن بند است. اگر آن را از گردنم باز كنند مي ميرم.» «خانم جان! قربانت برم بيا سرت را بجويم.» «توس سر ما آن جور چيزهايي كه تو فكر مي كني پيدا نمي شود.» دده سياه دست ورنداشت. آن قدر التماس كرد كه آخر سر دختر نخواست دلش را بشكند و رضا داد. دده سياه دزدكي گردن بند را از گردن دختر انار واكرد و او را هل داد و انداخت توي آب. دختر شد يك بوتة نسترن و ايستاد لب چشمه. كمي بعد پسر برگشت و گفت «بيا پايين.» دده سياه گفت «از اين درخت به اين بلندي چطوري بيايم پايين.» پسر گفت «وقتي مي خواستي بري بالا مگر خودت نگفتي درخت نارنجم سرت را خم كن و درخت خودش خم شد؟» دده سياه گفت «آن وقت خم مي شد؛ حالا دلش نمي خواهد خم بشود.» پسر رفت بالا درخت او را آورد پايين. گفت «اين لباس ها را از كجا پيدا كردي؟» «از يك دده سياه امانت گرفتم.» «رنگ و رويت چرا اين قدر سياه شده؟» «از بس كه توي باد و زير آفتاب ايستادم.» «چشم هات چرا چپ شده؟» «از بس كه چشم به راه تو دوختم.» «پاهات چرا اين جور پت و پهن شده؟» «از بس كه بلند شدم و نشستم.» پسر ديگر چيزي نگفت. يك دسته گل نسترن چيد و دده سياه را ورداشت و افتاد به راه. دده سياه ديد هوش و حواس پسر همه اش به گل هاي نسترن است و مرتب با آن ها بازي مي كند و هيچ اعتنايي به او نمي كند و از لجش گل ها را گرفت و پرپر كرد. پسر خم شد آن ها را جمع كند, ديد عرقچيني افتاده رو زمين. عرقچين را ورداششت و راه افتاد. دده سياه ديد پسر همه اش با غرقچين ور مي رود و هيچ اعتنايي به او نمي كند. عرقچين را از دستش گرفت و پرت كرد. پسر خم شد عرقچين را وردارد, ديد كبوتر قشنگي نشسته جاي آن, كبوتر را ورداشت و رفتند و رفتند تا رسيدند به خانه. هر كس چشمش افتاد به دده سياه, گفت «يك دده سياه و اين همه افاده.» پسر به روي خود نياورد و بي سر و صدا عروسيش را بره راه انداخت. چند روز بعد, وقتي دختر ديد پسر هميشه سرش به كبوتر بند است و هيچ اعتنايي به او ندارد, گفت «من ويار دارم؛ كبوترت را سر ببر گوشتش را بخورم.» پسر گفت «هر چند تا كبوتر كه بخواهي مي گويم برايت بيارند.» دده سياه گفت «هوس كرده ام گوشت اين كبوتر را بخورم.» پسر قبول نكرد و سر حرفش ايستاد. اين گذشت, تا يك روز كه پسر در خانه نبود دده سياه با ناز و غمزه به پادشاه گفت «من ويار دارم؛ اما پسرت نمي گذارد اين كبوتر را سر ببرم.» پادشاه داد سر كبوتر را بريدند. از جايي كه خون كبوتر به زمين ريخت درخت چناري روييد و قد كشيد. وقتي پسر برگشت خانه از درخت خيلي خوشش آمد. از آن به بعد, هميشه هوش و حواسش به چنار بود و دور و برش مي پلكيد. دده سياه هر دو پايش را كرد تو يك كفش كه «بايد اين درخت را ببري و با چوبش براي بچه ام گهواره درست كني.» پسر گفت «قحطي چوب كه نيست. از هر درخت ديگري كه بخواهي مي دهم گهواره درست كنند.» اين هم گذشت؛ تا يك روز كه پسر رفته بود شكار, دده سياه رفت پيش پادشاه و ماجرا را برايش تعريف كرد. پادشاه بي معطلي داد چنار را بريدند و با چوبش گهواره درست كردند. از آن چنار زيبا فقط يك تكه چوب باقي ماند كه آن را به گوشه اي انداختند. تكه چوب همان جا ماند و ماند تا پيرزني كه به خانة پادشاه رفت و آمد داشت و خانه را آب و جارو مي كرد, روزي تكه چوب را ديد؛ از آن خوشش آمد و گفت «خانم! اين را بده ببرم بگذارم زير دوكم.» دده سياه گفت «وردار ببر.» پيرزن تكه چوب را برد گذاشت زير دوكش. روز بعد, وقتي برگشت خانه ديد خانه اش آب و جارو شده و همه چيز مثل دسته گل تر و تميز است. پيرزن گوشه و كنار خانه را گشت و آخر سر با خودش گفت «حتماً كاسه اي زير نمي كاسه است.» فردا از خانه بيرون نرفت و پشت پرده اي پنهان شد. ديد دختري از چوب زير دوك آمد بيرون و همه جا را آب و جارو و تر و تميز كرد. بعد, خواست برود توي تكه چوب كه پيرزن از پشت پرده درآمد و گفت «تو را به خدا نرو. من هم هيچ كس را ندارم؛ بيا دختر من بشو.» دختر ديگر نرفت توي چوب و در خانة پيرزن ماندگار شد. روزي جارچي ها در شهر جار زدند «هر كس مي تواند بيايد از ايلخي بان پادشاه اسب بگيرد و پرورش بدهد.» دختر به پيرزن گفت «ننه جان! تو هم برو يكي بگير.» پيرزن گفت «ما كه علوفه نداريم بدهيم به اسب.» دختر گفت «تو برو بگير. كارت نباشد.» پيرزن رفت پيش پادشاه. گفت «اي پادشاه! بفرما يكي از اسب هايت را بدهند به من پرورش بدهم.» پادشاه گفت «ننه! تو كه حال و حوصلة پرورش اسب نداري.» پيرزن گفت «دختر يكي يك دانه ام خيلي دلش مي خواهد اسبي داشته باشد.» پادشاه براي اينكه دل پيرزن را نشكند به ايلخلي بانش گفت «اسب مردني و چلاقي بدهد به پيرزن كه زنده ماندن و مردنش چندان فرقي نداشته باشد.» پيرزن اسب را گرفت برد خانه. دختر خوشحال شد و تا دست كشيد پشت اسب, اسب جوان و قبراق شد. دختر آب زد به زلف هاش و پاشيد تو حياط و همه جا علف درآمد. چند ماه بعد, پادشاه امر كرد «برويد اسب ها را جمع كنيد.» غلام هاي پادشاه شروع كردند به جمع كردن اسب ها به خانة پيرزن هم سري زدند كه ببينند اسبش مرده يا زنده است. اسب چنان شيهه اي كشيد كه چيزي نمانده بود زهرة همه آب شود. رفتند به طويله درش بياورند كه اسب هر كه را آمد جلو زد شل و پل كرد و هر كس را كه پشت سرش ايستاده بود به لگد بست. غلام ها گفتند «ننه جان! ما كه حريف اين اسب نمي شويم؛ بگو يكي بيايد اين را از طويله بكشد بيرون تا ما آن را ببريم.» دختر رفت دستي كشيد پشت اسب و گفت «حيوان زبان بسته, بيا برو. از صاحب چه وفايي ديدم كه از تو ببينم.» اسب از طويله آمد بيرون و غلام هاي پادشاه آن را گرفتند و بردند. روزي از روزها, گردن بند مرواريد دده سياه پاره شد و هيچ كس نتوانست آن را به نخ بكشد. دختر گفت «ننه! برو به پادشاه بگو من مي توانم مرواريدها را نخ كنم.» پيرزن گفت «دختر جان! اين كار از تو ساخته نيست. از خيرش بگذر.» دختر اصرار كرد. پيرزن آخر سر قبول كرد و با ترس و لرز رفت پيش پادشاه گفت «قبلة عالم به سلامت! من نمي گويم, دخترم مي گويد مي توانم مرواريدها را به نخ بكشم.» پادشاه گفت «برو دخترت را بيار اينجا ببينم.» دختر رفت پيش پادشاه, پادشاه گفت «اين تو هستي كه گفته اي مي توانم مرواريدها را نخ كنم؟» دختر گفت «بله! اما به شرطي كه تا همه را نخ نكرده ام هيچ كس از اتاق بيرون نرود.» پسر پادشاه امر كرد «هر كس مي خواهد به حياط برود, زودتر برود و هر كس در اتاق مي ماند بداند تا اين دختر مرواريدها را نخ نكرده نمي تواند قدم بگذارد بيرون.» بعد, در را قفل كرد و همه به تماشا نشستند. دختر مرواريدها را چيد جلوش. نخ را گرفت تو دستش و شروع كرد «من اناري بودم بالاي درختي. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! يك روز پسر پادشاه آمد و من را چيد. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! من را برد و رو درخت نارنجي گذاشت. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! دده سياهي آمد و گردن بند مرواريدم را باز كرد. آهاي! آهاي! مرواريدهايم!.» به اينجا كه رسيد دده سياه گفت «ديگر بس است! از خير گردن بند گذشتيم.» دختر اعتنايي نكرد و ادامه داد و با هر آهاي! آهايي كه مي گفت چند تا از مرواريدها كنار هم قرار مي گرفت و مي رفت به نخ. «من را توي آب انداخت و شدم يك بوته نسترن. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! پسر پادشاه گل هايم را چيد. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! دده سياه ديد پسر پادشاه همة هوش و حواسش به من است و گل ها را پرپر كرد. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! شدم يك عرقچين. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! دده سياه من را از دست پسر گرفت و انداخت زمين. شدم كبوتر. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! بعد, اين دده سياه ويار كرد و داد سرم را بريدند. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! شدم يك چنار. آهاي! آهاي! مرواريدهايم!» دده سياه باز هم پريد تو حرف دختر و گفت «ول كن ديگر! گردن بند نخواستيم.» دختر اعتنايي نكرد و ادامه داد «چنار را بريدند براي بچه اش گهواره درست كردند. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! پيرزني يك تكه از چوب چنار را برداشت برد خانه اش. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! شدم دختر پيرزن. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! روزي پادشاه يك اسب لاغر و مردني داد به ما. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! اسب را پرورش داديم و غلام ها آمدند و بردنش. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! بعد, گردن بند مرواريد دده سياه پاره شد.» دده سياه داد كشيد «واي دلم! در را وا كنيد برم بيرون. مردم از دل درد.» پسر پادشاه گفت «تا همة مرواريدها نخ نشده هيچ كس نبايد برود بيرون.» دختر دنبال حرفش را گرفت «هيچ كس نتوانست آن ها را به نخ بكشد. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! پادشاه دختر را خواست و از او پرسيد تو مي تواني مرواريدها را نخ كني. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! دختر گفت بله, اما به شرطي كه تا آن ها را نخ نكرده ام هيچ كس از اتاق نرود بيرون. آهاي! آهاي! مرواريدهايم!» به اينجا كه رسيد كار نخ كشيدن مرواريدها تمام شد و دختر گردن بند را پرت كرد به طرف دده سياه و گفت «برش دار! به صاحبش چه وفايي كرده كه به تو بكند.» پسر پادشاه ديد اين همان دختر انار است. پيشانيش را بوسيد و داد دده سياه را بستند به دم اسب چموش و اسب را ول كردند به كوه و بيابان. بعد, هفت شبانه روز جشن گرفتند و همه به مراد دلشان رسيدند.

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:29 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
زاهد و دزد دیوانه      


حكايت كرده اند كه در زمان هاي قديم ، زاهدي بود كه بسيار اهل عبادت بود و بيشتر عمرش را به نماز و عبادت مي گذراند . يك روز به قصد خريد گاو از خانه بيرون رفت . در مسير بازگشت به خانه دزدي به دنبالش افتاد و در همين حال ، ديوي به صورت آدميزاد در آمده و به دنبال آنها مي آمد . دزد وقتي او را ديد ، گمان كرد كه او از ماجرا و قصد دزدي او مطلّع شده است و دانسته است كه قصد دارد گاو زاهد را بدزدد ، به همين جهت آمده است تا زاهد را كمك كند . وقتي از ديو سؤال كرد ، مطمئن شد كه تصميم به گمراه كردن زاهد دارد تا به اين طريق خدمتي به شيطان كرده باشد بعد هم او را بكشد . ديو هم از دزد سؤال كرد و فهميد كه قصد دزديدن گاو را دارد ، پس هر دو به راه افتادند وقتي به خانه زاهد رسيدند ، ديو از دزد مي خواست كه صبر كند تا بعد از كشتن زاهد ، گاو او را صاحب شود و دزد هم اصرار داشت كه زاهد صبر كند ، تا بعد از دزديدن گاو ، او را بكشد و بالاخره بين اين دو نفر دعواي سختي درگرفت ، زاهد از خانه بيرون آمد دزد فرياد زد : اي زاهد اين ديو قصد كشتن تو را دارد و همزمان با او ، ديو فرياد كشيد : اي زاهد اين مرد دزد قصد دارد گاو تو را بدزدد . با سر و صداي آنها همسايه ها خبر دار شدند و تا خواستند آنها را دستگير كنند به سرعت پا به فرار گذاشتند . ديديدم كه به جهت اختلاف ، اين دو ، هرگز به مقصودشان نرسيدند . نتيجه اينكه ما بايد هميشه حواسمان جمع باشد تا دشمنان نتوانند بر ما غلبه كنند و با استفاده از ، اختلاف بين دشمنانمان به نفع خودمان بهره برداري كنيم .

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 148 پست ]  برو به صفحه قبلي  1 ... 9, 10, 11, 12, 13, 14, 15  بعدي

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 2 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

جستجو براي:
انتقال به:  
cron
قدرت گرفته توسط phpBB® Forum Software © phpBB Group
phpBB Persian | پشتیبانی phpBB فارسی توسط Maghsad