امروز 19 تیر 1399, 02:03



جهت استفاده از تمامی امکانات سایت  باید وارد  و یا عضو شوید

خروج

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است





ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 147 پست ]  برو به صفحه قبلي  1 ... 10, 11, 12, 13, 14, 15  بعدي
نويسنده پيغام
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:30 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
درخت سیب و دیو      


در زمان قديم, پادشاهي سه پسر داشت و يك طوطي. روزي از روزها, طوطي به پادشاه گفت «خيلي دلم تنگ شده؛ اجازه بده برم هندوستان سري بزنم به قوم و خويشم.» پادشاه پرسيد «چند روزه برمي گردي؟» طوطي گفت «ده روزه.» پادشاه كه خاطر طوطي را خيلي مي خواست و نمي توانست او را دلتنگ ببيند, گفت «برو! اما سوغاتي يادت نرود.» طوطي گفت «به روي چشم!» و شاد و شنگول پر كشيد و رفت و همان طور كه قول داده بود, روز دهم برگشت. پادشاه از ديدن طوطي خوشحال شد و گفت «از هندوستان براي ما چه سوغاتي آورده اي؟» طوطي يك دانه تخم سيب داد به پادشاه و گفت «اين هم سوغات شما. آن را بده به باغبان در باغ بكارد, كه سيب خيلي خوبي است.» پادشاه تخم سيب را داد كاشتند و طولي نكشيد كه از خاك سر درآورد؛ بزرگ شد؛ گل كرد و پنج تا سيب آورد. يك روز باغبان رفت به باغ كه سيب بچيند و ببرد براي پادشاه؛ ولي ديد يكي از سيب ها نيست. رفت به پادشاه گفت «قربان! يكي از سيب ها نيست.» پادشاه پرسيد «كي آن را كنده؟» باغبان جواب داد «خدا مي داند.» شب بعد, وقتي براي پادشاه خبر بردند كه باز هم يكي از سيب ها چيده شده, پادشاه خيلي خشمگين شد. دستور داد «هر طور شده دزد سيب را پيدا كنيد. مي خواهم بدانم چه كسي است كه جرئت مي كند سيب هاي من را بدزدد.» پسر بزرگ پادشاه گفت «پدرجان! اجازه بده امشب من برم به باغ و كشيك بدهم.» پادشاه گفت «برو!» غروب همان روز, پسر بزرگ پادشاه چند تا مرد جنگي برداشت؛ مطرب را هم خبر كرد و رفت به باغ و براي اينكه خوابشان نبرد مشغول شدند به عيش و نوش و نيمه هاي شب آن قدر سياه مست شدند كه خوابشان برد. صبح كه بيدار شدند, ديدند باز يكي از سيب ها نيست. پسر پادشاه خجالت زده رفت پيش پدرش. گفت «تا نزديك صبح بيدار بودم و كشيك مي دادم؛ اما يك دفعه خوابم برد وقتي بيدار شدم, ديدم يكي ديگر از سيب ها چيده شده.» پسر وسطي گفت «پدرجان اجازه بده امشب من برم و دزد سيب ها را بگيرم.» پادشاه قبول كرد و آن شب پسر وسطي رفت به باغ و مثل برادر بزرگش مشغول شد به خوشگذراني و او هم دم دماي صبح خوابش برد. همين كه از خواب بيدار شد, ديد يكي ديگر از سيب ها نيست. او هم خجالت زده رفت پيش پادشاه و گفت «پدرجان! نمي دانم چطور شد كه كلة سحر خوابم برد و باز يكي از سيب ها كم شد.» پادشاه داد زد «من سه تا پسر داشته باشم و نتوانند يك كار كوچك انجام دهند.» پسر كوچك پادشاه كه اسمش ملك ابراهيم بود, گفت «اجازه بده امشب من بروم به باغ.» پادشاه گفت «آن ها كه از تو بزرگتر بودند كاري از دستشان برنيامد, آن وقت تو مي تواني چه كار كني؟» ملك ابراهيم گفت «پدرجان! فقط يك سيب به درخت مانده؛ اگر امشب كسي نرود به باغ و از آن مواظبت نكند, اين يك سيب را هم مي دزدند.» و آن قدر اصرار كرد كه پادشاه درخواستش را قبول كرد. آن شب, ملك ابراهيم تك و تنها و بي سر و صدا رفت نشست زير درخت سيب. انگشت كوچكش را بريد و به آن نمك و فلفل زد كه از درد خوابش نبرد. دم دماي صبح نزه ديوي تنوره كشان از آسمان آمد پايين و دست دراز كرد سيب را بچيند كه شاهزاده شمشيير كشيد, زد دست نره ديو را انداخت. ديو از زور درد نعره اي زد و مثل برق و باد پا به فرار گذاشت. پسر دويد دنبال ديو و رد خوني را كه از دست ديو ريخته بود گرفت. رفت و رفت تا رسيد سر چاهي. بعد, برگشت به باغ؛ سيب را چيد و دست ديو را برداشت و رفت پيش پادشاه. گفت «قربان! اين سيب و اين هم دست دزد سيب.» پادشاه ديد دست دست ديو است. خيلي خوشحال شد و به شجاعت پسر كوچكش آفرين گفت. شاهزاده گفت «پدرجان! اجازه بده برم ديو را بكشم.» پادشاه گفت «تو كه دست او را انداختي و نگذاشتي سيب را ببرد, ديگر چه لزومي دارد كه جانت را به خطر بيندازي؟» ملك ابراهيم گفت «حتم دارم بلايي را كه به سرش آورده ام يادش نمي رود و برمي گردد كه از من انتقام بگيرد.» پادشاه گفت «حالا كه اين طور است تو پيش دستي كن و هر چند نفر كه مي خواهي بردار و با خودت ببر.» پسر گفت «خودم تنها مي روم.» برادرانش گفتند «ما هم همراهت مي آييم و تنهايت نمي گذاريم.» ملك ابراهيم قبول كرد و با برادرهاش افتاد به راه. به سر چاه كه رسيدند, گفتند «كي اول مي رود داخل چاه؟» برادر بزرگ گفت «من!» دو برادر ديگر طناب بستند به كمر او و سرازيرش كردند تو چاه. كمي كه پايين رفت صدا زد «سوختم! سوختم! بكشيدم بالا.» و او را زود كشيدند بالا. برادر وسطي گفت «حالا من را بفرستيد پايين.» و دو برادر ديگر طناب را بستند به كمرش و روانه اش كردند تو چاه. او هم كمي كه رفت پايين, شروع كرد به داد و فرياد كه «سوختم! سوختم! زود بكشيدم بالا.» او را هم از چاه درآوردند. ملك ابراهيم گفت «حالا كه اين طور است من مي روم تو چاه و هر چه گفتم سوختم, سوختم, به حرفم گوش ندهيد و من را بالا نكشيد.» بعد, طناب را بستند به كمرش و روانة چاهش كردند. ملك ابراهيم كمي كه رفت پايين, ديد آتش از زير پاش زبانه مي كشد؛ اما دندان گذاشت رو جگر و لام تا كام چيزي نگفت. خوب كه به زير پاش نگاه كرد, ديد اژدهايي در ته چاه دهان واكرده و از دهانش آتش مي زند بيرون. برادرها كه ديدند صدايي از توي چاه بيرون نمي آيد, طناب را پاره كردند و سر چاه منتظر ماندند ببينند چه پيش مي آيد. ملك ابراهيم همين كه رسيد ته چاه, شمشير كشيد اژدها را كشت. بعد, به دور و برش نگاه كرد, ديد ته چاه دريچه اي هست. دريچه را باز كرد و داخل باغي شد كه قصر بلندي وسط آن قرار داشت. سرش را بلند كرد و به تماشاي قصر مشغول شد كه ديد دختر قشنگي نشسته دم يكي از پنجره ها. دختر گفت «چطور جرئت كردي قدم بگذاري به اينجا؟» ملك ابراهيم گفت «تو كي هستي و اينجا چه مي كني؟» دختر گفت «من دختر شاه هستم؛ ديو اسيرم كرده. روزها مي رود شكار و شب ها برمي گردد پيش من.» پسر پرسيد «در اين قصر كجاست؟» دختر جواب داد «اين قصر در ندارد.» پسر گفت «پس چطور تو را نجات دهم؟» دختر, گيس بلندش را از پنجره آويزان كرد و پسر گيس او را گرفت و رفت بالا. دختر گفت «الان است كه ديو پيداش بشود؛ زود برو پشت پرده قايم شو.» ملك ابراهيم گفت «وقتي آمد از او بپرس شيشة عمرش كجاست.» و تند رفت پشت پرده قايم شد. طولي نكشيد كه ديو آمد و گوشت شكاري را كه آورده بود, كباب كرد؛ هم خودش خورد و هم به دختر داد. دختر از ديو پرسيد «شيشة عمرت را كجا مي گذاري؟» ديو يك دفعه عصباني شد. سيلي محكمي زد به صورت دختر و گفت «اين حرف را كي يادت داده؟» دختر شروع كرد به گريه و لابه لاي گريه گفت «چه كسي مي تواند بيايد اينجا كه من با او حرفي زده باشم.» ديو دلش به حال دختر سوخت. گفت «پشت اين باغ دشتي هست و در آن دشت گله آهويي و در آن گله آهو آهويي كه طوق طلا به گردن دارد. شيشة عمر من در شكم اوست. اما بدان هر كس به طرف آهو تير بندازد و نتواند با سه تير او را بزند سر تا پا سنگ مي شود.» ديو اين را گفت و سرش را گذاشت رو پاي دختر و خوابش برد. ملك ابراهيم از پشت پرده درآمد. كليد باغ را از گل شاخ ديو باز كرد و رفت به جنگل. ديد گله آهويي به چرا مشغول است و يكي از آن ها طوق طلا به گردن دارد. تير گذاششت به چلة كمان و آهوي طوق طلا را نشانه گرفت؛ ولي تيرش به خطا رفت و تا مچ پاهاش سنگ شد. تير دوم را رها كرد به طرف آهو و اين بار هم تيرش به خطا رفت و تا كمر سنگ شد. تير سوم را به كمان گذاشت و تا جايي كه زورش مي رسيد زه كمان را كشيد؛ علي را ياد كرد و وسط پيشاني آهو را نشانه رفت. تير به پيشاني آهو نشست؛ آهو از پا افتاد و بدن ملك ابراهيم به صورت اولش درآمد. ملك ابراهيم شكر خدا به جا آورد. قدم پيش گذاشت. شكم آهو را پاره كرد و شيشة عمر ديو را درآورد. وقي ديو از خواب بيدار شد و فهميد اثري از كليدهاش نيست, سراسيمه رفت به جنگل و ديد شيشة عمرش در دست ملك ابراهيم است. ديو گفت «آهاي پسر!» ملك ابراهيم فرصت نداد يك كلمة ديگر از دهان ديو بيرون بيايد و شيشه را زد به زمين, كه يك دفعه آسمان تيره و تار شد؛ گردبادي به هوا تنوره كشيد؛ برق تندي در آسمان جرقه زد؛ رعد به صدا درآمد و كم كم همه چيز به حال اولش برگشت. ملك ابراهيم به دور و برش كه نگاه كرد, ديد از ديو خبري نيست و دختر در كنارش ايستاده. دختر گفت «من دو خواهر دارم كه هر كدام در يك باغ ديگر گرفتارند.» ملك ابراهيم گفت «غصه نخور؛ آن ها را هم آزاد مي كنم.» و رفت به باغ دوم. ديد يك دختر ديگر كنار پنجره نشسته. دختر گيسش را از پنجره آويزان كرد. ملك ابراهيم گيس دختر را گرفت و رفت بالا. دختر گفت «چطور آمدي به اينجا؟ الان است كه ديو بيايد و جانت را بگيرد.» ملك ابراهيم گفت «من جان او را مي گيرم. تو فقط از او بپرس شيشة عمرش كجاست و بقية كار را به عهدة من بگذار.» بعد رفت پشت پرده قايم شد. وقتي كه ديو سير شكمش غذا خورد و خوب سر كيف آمد, دختر پرسيد «شيشة عمرت كجاست؟» ديو گفت «پشت اين باغ دشتي هست و پشت دشت درياچه اي و در آن درياچه يك گله ماهي هست و در آن گله ماهي يك ماهي هست كه طوق طلا به گوش دارد. شيشة عمر من در شكم اوست. اما بدان پيدا كردن آن كار هر كسي نيست. تازه اگر كسي بتواند پيداش كند و نتواند آن را با سه تير بزند, سر تا پا سنگ مي شود.» ديو اين را گفت و سرش را گذاشت رو زانوس دختر و خروپفش بلند شد. ملك ابراهيم از پشت پرده درآمد و كليدها را از شاخ ديو واكرد. رفت لب دريا و ايستاد به تماشا. طولي نكشيد كه يك گله ماهي آمد دم آب و همين كه خوب نگاه كرد, ماهي طوق طلا را در ميان آن ها پيدا كرد. تير گذاشت به چلة كمان و به طرفش انداخت. تير به ماهي نخورد و تا مچ پاي ملك ابراهيم سنگ شد. تير دوم را انداخت. باز نخورد و تا كمر سنگ شد. ولي تير سوم به ماهي طوق طلا خورد و درياچه يكپارچه خون شد. ملك ابراهيم ماهي راگرفت؛ شكمش را پاره كرد و شيشة عمر ديو را درآورد. همين كه ديو از خواب بيدار شد و ديد كليدهاش را برده اند, در يك چشم به هم زدن خودش را رساند لب دريا. تا چشم ملك ابراهيم به ديو افتاد, شيشه را زد به سنگ و ديو نعره اي كشيد و افتاد و جان داد. ملك ابراهيم رفت سراغ دختر كوچكتر. دختر گفت «ديوي كه من را كشيده به بند يك دست ندارد.» ملك ابراهيم گفت «غلط نكنم خودم يك دستش را انداخته ام و حالا آمده ام جانش را بگيرم.» دختر گفت «مي ترسم زورت به او نرسد.» ملك ابراهيم گفت «وقتي آمد, تو فقط از او بپرس شيشة عمرش كجاست و بقيه اش را بگذار به عهدة من.» و رفت خودش را پشت پرده پنهان كرد. وقتي كه ديو آمد, دختر از او پرسيد «شيشة عمرت كجاست؟» ديو تا اين را شنيد, سيلي محكمي زد به صورت دختر و گفت «اين را چه كسي يادت داده؟» دختر گفت «من اينجا كسي را ندارم.» و شروع كرد به گريه. ديو دلش به حال دختر سوخت. گفت «پشت اين باغ دشتي هست و پشت دشت درياچه اي و پشت درياچه بيشه اي و در آن بيشه شيري خوابيده كه شيشة عمر من در شكم آن شير است.» بعد, سرش را گذاشت رو دامن دختر و خوابيد. ملك ابراهيم از پشت پرده درآمد, دسته كليد را از شاخ ديو باز كرد و رفت به بيشه و شير را با سه ضربة شمشير كشت و شيشة عمر ديو را از شكمش درآورد كه ديو سراسيمه از راه رسيد و تا چشمش افتاد به ملك ابراهيم نعره كشيد «اي مادرت به عزايت بنشيند! اين تو بودي كه يك دست من را بريدي و ناكارم كردي؟ زود باش غزل خداحافظي را بخوان كه عمرت سر آمده و مي خواهم سزاي كارت را كفت دستت بگذارم.» ملك ابراهيم فرصت نداد كه ديو تكاني به خودش بدهد. شيشه را بلند كرد و محكم زد به زمين, كه يك دفعه برق تندي درخشيد؛ رعد غريد و توفاني برپا شد كه چشم چشم را نمي ديد. توفان كه فروكش كرد ديگر نه از ديو خبري بود و نه از قصر او. دختر ها دور ملك ابراهيم را گرفتند و به دست و روي او بوسه زدند و گفتند «ما چندين و چند سال است در چنگ اين ديوها اسيريم.» ملك ابراهيم گفت «شكر خدا كه شرشان كنده شد.» بعد به دور و بش كه نگاه كرد ديد آن قدر جواهرات ريخته كه حد و حساب ندارد. جواهرات را جمع كرد, برد گذاشت كف چاه و صدا زد «طناب بندازيد!» برادرهاش طناب پايين انداختند و همة جواهرات را كشيدند بالا. ملك ابراهيم دو خواهر بزرگتر را هم فرستاد بالا و وقتي مي خواست خواهر كوچكتر را بفرستد بالا, دختر قبول نكرد. گفت «خودت اول برو؛ بعد طناب بنداز و من را بكش بالا.» ملك ابراهيم گفت «من هيچ وقت اين كار را نمي كنم و تو را ته اين چاه تنها نمي گذارم.» دختر گفت «اگر تو را بالا نكشيدند و تنها ماندي, طولي نمي كشد كه يك گله گوسفند مي آيد از كنارت مي گذرد. در اين موقع چشم هايت را ببند و رو يكي از گوسفند ها دست بكش. اگر گوسفند سفيد بود, مي آي بالا و اگر سياه بود بدان كه هفت طبقه مي روي زير زمين و معلوم نيست كي بتواني برگردي.» بعد,‌يك قفس طلا, كه يك بلبل طلايي چشم ياقوتي در آن بود و يك تشت طلا, كه خودش هم رخت مي شست و هم رخت ها را پهن مي كرد داد به ملك ابراهيم و گفت «اين ها را بگير كه روزي به دردت مي خورند.» ملك ابراهيم قفس و تشت را گرفت و دختر را فرستاد بالا. بعد صدا زد حالا طناب بندازيد و من را بالا بكشيد. برادرهاش گفتند «همان جا بمان كه جايت خوب است.» هر چه دختر ها التماس كردند برادرتان را از چاه در بياوريد, فايده اي نداشت. دخترها گفتند «ما به پادشاه مي گوييم كه شما با برادرتان چه كرديد.» گفتند «اگر لب باز كنيد و چيزي از اين قضيه به زبان بياريد, سر به نيست تان مي كنيم.» دخترها هم از ترسشان حرفي نزدند. پادشاه چشم به راه بود كه خبر بازگشت شاهزاده ها را شنيد و با خوشحالي رفت به استقبال آن ها؛ اما ديد ملك ابراهيم همراه آن ها نيست. پرسيد «پس ملك ابراهيم كو؟» گفتند «همان روز اول به دست ديو كشته شد و ما به هر جان كندني بود ديوها را از پا درآورديم؛ طلسم هاي زيادي را شكستيم؛ دخترها را آزاد كرديم و با خودمان آورديم.» پادشاه خيلي غصه دار شد؛ اما دلش گواهي مي داد كه اين حرف ها حقيقت ندارد و حقه اي در كار اين دو برادر است. مدت ها گذشت. هر دو برادر ملك ابراهيم دلشان به دنبال خواهر كوچكتر بود و هر كدام اصرار داشتند دل او را به دست بيارند و او را به زني بگيرند؛ ولي خواهر كوچكتر كه مي دانست ملك ابراهيم زنده است به درخواست آن ها تن نمي داد. يك روز دختر به برادرها گفت «هر كس برود براي من يك تشت طلا بيارد كه خودش رخت بشويد و خودش رخت پهن كند و يك قفس طلايي برايم بخرد كه بلبل طلايي چشم ياقوتي در آن باشد كه بتواند آواز بخواند, من بي هيچ چون و چرايي زن او مي شوم.» برادرها قبول كردند و نوكرهاشان را با عجله فرستادند بروند همه جا را بگردند و به هر قيمتي كه شده تشت و قفس طلا را به دست بيارند. حالا بشنويد از ملك ابراهيم! بعد از اينكه برادرها ملك ابراهيم را تك و تنها ته چاه رها كردند و رفتند, ملك ابراهيم سر در گريبان ماند و به گريه افتاد. بعد, حرف دختر يادش آمد كه گفته بود «اگر تو را بالا نكشيدند و تنها ماندي, طولي نمي كشد كه يك گله گوسفند مي آيد از كنارت مي گذرد. در اين موقع چشم هايت را ببند و رو يكي از گوسفندها دست بكش. اگر گوسفند سفيد بود, مي آيي بالا و اگر سياه بود هفت طبقه مي روي زير زمين و معلوم نيست كي بتواني برگردي.» ملك ابراهيم سربلند كرد و ديد يك گله گوسفند سفيد و سياه از كوه سرازير شده و تند مي آيد به طرفش. همان جا منتظر ماند و وقتي گوسفندها رسيدند به او, چشمش را هم گذاشت و دستش را كشيد رو يكي از آن ها و تا چشمش را باز كرد, ديد رو گوسفند سياهي دست كشيده. در اين موقع صدايي مثل صداي رمبيدن كوه بلند شد و ملك ابراهيم هفت طبقه رفت زير زمين. خوب به دور و برش كه نگاه كرد, ديد شهري است كه به كلي با شهر خودش فرق دارد. رفت دم دكاني و به دكانداري گفت «پدرجان! كمي آب بده به من. خيلي تشنه ام.» دكاندار ظرف آب را داد به دست او. ملك ابراهيم ديد آبي كه داده به دستش آن قدر بوي گند مي دهد كه نمي تواند آن را حتي به لبش نزديك كند. گفت «پدرجان! اين چه آبي است كه به من داده اي؟ من از تو آب خوردن خواستم.» دكاندار گفت «بخور و شكر خدا كن. مگر تو اهل اين شهر نيستي؟» ملك ابراهيم گفت «نه! غريبم و ناخواسته گذرم افتاده به شهر شما.» مرد گفت «اژدهايي خوابيده جلو رودخانه و نمي گذارد آب برسد به شهر ما؛ فقط سالي يك مرتبه از اين پهلو به آن پهلو مي غلتد و كمي آب راه مي افتد. آن وقت مردم از خانه هاشان مي ريزند بيرون و آب يك سالشان را برمي دراند در كوزه و خمره مي كنند. براي همين است كه در تمام شهر ما آب تازه پيدا نمي شود.» ملك ابراهيم گفت «اژدها را به من نشان بده.» مرد گفت «مگر از جانت سير شده اي؟ اگر بروي طرفش تو را از صد قدمي مي كشد به كام خودش.» ملك ابراهيم گفت «تو فقط بيا اژدها را به من نشان بده و به اين كارها كاري نداشته باش.» مرد, ملك ابراهيم را از شهر برد بيرون. روي تپه اي ايستاد و از دور اژدها را به او نشان داد. ملك ابراهيم رفت جلوتر و وقتي ديد بي اختيار كشيده مي شود به سمت اژدها, شمشيرش را از غلاف درآورد, آن را به دهان گرفت و به سمت اژدها به پرواز درآمد. همين كه اژدها ملك ابراهيم را بلعيد, از دهان تا دم دو نيم شد و آب راه افتاد به طرف شهر. تا صداي قل قل آب بلند شد, مردم با كوزه و خمره و هر ظرفي كه دم دست داشتند از خانه هاشان ريختند بيرون كه آب بردارند؛ اما خيلي زود از اين كار دست كشيدند؛ چون معلوم شد غريبه اي اژدها را كشته و رودخانه از آن به بعد خشك نمي شود. شاه آن شهر وقتي كه اين خبر را شنيد, گفت «برويد آن غريبه را بياريد ببينم موضوع از چه قرار است.» رفتند جوان را بردند پيش شاه. شاه گفت «تو كي هستي و از كجا آمده اي؟» ملك ابراهيم گفت «من از ايران آمده ام و پسر پادشاه ايران هستم.» شاه گفت «من به پاداش كشتن اژدها و نجات همة ما از بي آبي, دخترم را مي دهم به تو كه در كنار هم خوش و خرم زندگي كنيم.» ملك ابراهيم گفت «از محبت شما ممنونم؛ ولي نمي توانم دختر شما را بگيرم. اگر مي تواني كمكم كن به ولايت خودم برگردم.» شاه گفت «از اينجا تا ولايت تو صد سال راه است؛ اول بگو چطور اين همه راه را آمده اي؟» اشك در چشمان ملك ابراهيم جمع شد و گفت «اي پادشاه! داغ دلم را تازه نكن. ماجراي آمدن من به اينجا سر دراز دارد و گفتنش گره از كارم باز نمي كند.» شاه رو كرد به وزير و گفت «محبت اين جوان شجاع را نبايد بي جواب گذاشت. زود سيمرغ را پيدا كن و ترتيبي بده كه او را صحيح و سالم به ولايتش برساند.» وزير گفت «به روي چشم! از زير سنگ هم كه شده سيمرغ را پيدا مي كنم و اوامرتان را انجام مي دهم.» بعد دستور داد كوه و در و دشت را زير پا گذاشتند, تا سيمرغ را پيدا كردند. وزير رفت پيش ملك ابراهيم و گفت «اقبالت بلند بود!» و چهل تكه گوشت و چهل مشك آب داد به او. گفت «اين ها را بگير و بنشين بر بال سيمرغ. روزي يك تكه گوشت و يك مشك آب بده به او و يك كلمه حرف نزن. هر جا كه تو را گذاشت زمين بدان كه رسيده اي به ولايت خودت.» ملك ابراهيم از وزير خداحافظي كرد و نشست بر پشت سيمرغ. سيمرغ به آسمان بلند شد و بعد از چهل شب و چهل روز نشست به زمين. ملك ابراهيم از پشت سيمرغ آمد پايين و رفت به شهري كه در آن نزديكي بود و پيش زرگري شاگرد شد. يك روز در دكان زرگري مشغول كار بود كه سه چهار نفر آمدند و از زرگر تشت طلايي خواستند كه خودش رخت بشويد و بلبل طلايي كه آواز بخواند. زرگر تا خواست جواب رد به آن ها بدهد, ملك ابراهيم اشاره كرد قبول كند. زرگر پرسيد «اين ها را براي چه كسي مي خواهيد.» جواب دادند «براي پسر بزرگ پادشاه.» زرگر گفت «حالا كه اين طور است برويد فردا بياييد؛ شايد برايتان پيدا كنم.» وقتي مشتري هاي تشت و بلبل طلا رفتند, زرگر به شاگردش گفت «اين چه حرفي بود كه تو دهن من گذاشتي. من از كجا مي توانم چنين چيزهايي پيدا كنم؟» ملك ابراهيم گفت «حرف بي ربطي نزده اي!» بعد, رفت تشت و قفس طلا را آورد گذاشت جلو زرگر. زرگر ماتش برد و پرسيد «راستش را بگو تو كي هستي و اين ها را از كجا آورده اي؟» ملك ابراهيم گفت «بعداً مي فهمي! حالا هر كاري مي گويم بكن و مطمئن باش كه از مال و مكنت دنيا بي نيازت مي كنم.» فردا كه مشتري ها برگشتند, زرگر تشت و قفس طلا را آورد و داد به آن ها. گفتند «قيمتش چند است؟» زرگر گفت «قابل ندارد! ببريد. اگر شاهزاده پسنديد, شاگردم را فردا مي فرستم قيمتشان را معين كند.» آن ها هم تشت و قفس را برداشتند بردند براي شاهزاده. شاهزاده خيلي خوشحال شد و آن ها را برد گذاشت جلو دختر. دختر تا چشمش به تشت و قفس طلا افتاد نتوانست جلو خودش را بگيرد و ذوق زده پرسيد «اين ها را از كجا آوردي؟» شاهزاده جواب داد «زرگري برايم پيدا كرده.» دختر گفت «چقدر پول جاشان دادي؟» شاهزاده گفت «زرگر گفته فردا شاگردش را مي فرستد اينجا قيمتشان را معين كند.» روز بعد, ملك ابراهيم با سر و وضعي كه شناخته نشود رفت به دربار. دختر تا چشمش افتاد به او بي اختيار شد و از خوشحالي اشك شوق در چشمانش جمع شد. شاهزاده پرسيد «چرا افتادي به گريه.» دختر گفت «راستش را بخواهي اين تشت طلا و اين قفس طلا روزگاري مال من بود و اين زرگر آن ها را دزديه. بايد او را ببرم پيش پادشاه كه حقش را بگذارد كف دستش.» بعد, دست ملك ابراهيم را گرفت و او را برد پيش پادشاه. پادشاه تا چشمش به ملك ابراهيم افتاد, او را شناخت. از رو تخت پادشاهي آمد پايين؛ دست در گردن پسر انداخت و از خوشحالي گريه كرد. در اين بين برادر ملك ابراهيم آمد ببيند تكليف شاگرد زرگر چه شد كه ديد ملك ابراهيم نشسته پهلوي پادشاه و دختر دارد همة بدكاري هاي او و برادرش را براي شاه تعريف مي كند. پادشاه صحبت دختر را قطع كرد و به پسر بزرگش كه از ترس خشكش زده بود, گفت «ملك ابراهيم در حق شما چه كرده بود كه با او چنين رفتاري كرديد؟» بعد, دستور داد بروند پسر وسطي را هم بيارند و او را با برادر بزرگش در جا گردن بزنند. ملك ابراهيم به دست و پاي پدرش افتاد. گفت «اي پادشاه! حالا كه من صحيح و سالم برگشته ام و گذشته ها هم گذشته؛ آن ها را به من ببخش كه مرگ برادر را نمي توانم تحمل كنم.» پادشاه وقتي اين طور ديد از گناه آن ها گذشت. برادرها سر و روي ملك ابراهيم را غرق بوسه كردند و گفتند «در عوض همة بديي هايي كه در حق تو كرديم, از اين به بعد تا جان در بدن داريم غلام تو هستيم.» ملك ابراهيم هم آن ها را بوسيد و گفت «شما برادرهاي بزرگ من هستيد و من از شما هيچ گله اي ندارم.» خلاصه! دشمني برادرها تبديل شد به دوستي و پادشاه امر كرد شهر را آذين بستند و دختر را به عقد ملك ابراهيم درآوردند.

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:31 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
کک به تنور      


روزي, روزگاري كك و مورچه اي با هم دوست بودند. يك روز كك به مورچه گفت «دلم از گشنگي ضعف مي رود.» مورچه گفت «من هم مثل تو.» كك گفت «بريم چيزي بگيريم و شكم مان را وصله پينه كنيم.» و نشستند به صحبت كه «چه بگيريم؟ چه نگيريم؟» «گردو بگيريم پوست دارد.» «كشمش بگيريم دم دارد.» «سنجد بگيريم هسته دارد.» «بهتر است گندم بگيريم ببريم آسياب آرد كنيم؛ بياريم خانه نان بپزيم و بخوريم.» كك رفت گندم گرفت آورد داد به مورچه. مورچه گندم را برد آسياب آرد كرد و آورد خانه. آرد را الك كرد و تو لاوك خمير كرد و چونه درست كرد. كك هم رفت تنور را آتش كرد كه نان بپزد. اما, همين كه خواست نان اول را بچسباند به تنور پاش سر خورد؛ افتاد تو تنور و سوخت. مورچه شيون و زاري راه انداخت و از خانه رفت بيرون. بنا كرد به سر و سينه زدن و خاك به سر خودش ريختن. كفتري از بالاي درخت پرسيد «مورچه خاك به سر! چرا خاك به سر؟» مورچه جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر.» كفتر هم پرهاي دمش را ريخت. درخت پرسيد «كفتر دم بريز! چرا دم بريز؟» كفتر جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بريز.» درخت هم برگ هاش را ريخت. آب آمد از پاي درخت رد شود, ديد درخت برگ ندارد. پرسيد «درخت برگ ريزان! چرا برگ ريزان؟» درخت جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بريز؛ درخت برگ ريزان.» آب هم گل آلود شد و رفت به طرف گندم زار. گندم ها پرسيدند «آب گل آلود! چرا گل آلود؟» آب جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بريز؛ درخت برگ ريزان؛ آب گل آلود.» گندم ها هم سر و ته شدند. در اين موقع دهقان به گندم زار رسيد و ديد گندم ها سر و ته شده اند. دهقان پرسيد «گندم سر و ته! چرا سر و ته؟» گندم ها جواب دادند «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بريز؛ درخت برگ ريزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته.» دهقان هم بيلي را كه دستش بود زد به پشتش و برگشت خانه. دختر دهقان وقتي ديد باباش بيل زده به پشتش, پرسيد «بابا بيل به پشت! چرا بيل به پشت؟» دهقان جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بريز؛ درخت برگ ريزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بيل به پشت.» دختر هم كاسة ماستي را كه دستش بود و آورده بود با نان بخورند ريخت به صورت خودش. ننة دختر تا او را ديد, پرسيد «دختر ماست به رو! چرا ماست به رو؟» دختر جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر م بريز؛ درخت برگ ريزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بيل به پشت؛ دختر ماست به رو.» ننه هم همين طور كه دم تنور نشسته بود و نان مي پخت, پستانش را چسباند به تنور داغ. در اين بين پسرش سر رسيد و پرسيد «ننه جز و وز! چرا جز و وز؟» ننه جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بريز؛ درخت برگ ريزان؛ آب گل آلود؛ گندم سرو ته؛ بابا بيل به پشت؛ دختر ماست به رو؛ ننه جز و وز.» پسر هم با نك قلم دوات زد يك چشم خودش را كور كرد. وقتي رفت مكتب, ملا ديد يك چشم پسر كور شده. پرسيد «پسر يك چشمي! چرا يك چشمي؟» پسر جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بريز؛ درخت برگ ريزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بيل به پشت؛ دختر ماست به رو؛ ننه جز و وز؛ پسر يك چشمي.» ملا هم يك لنگ سبيلش را كند. وقتي ملا سوار خرش شد, خر پرسيد «ملا يك سبيل! چرا يك سبيل؟» ملا جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بريز؛ درخت برگ ريزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بيل به پشت؛ دختر ماست به رو؛ ننه جز و وز؛ پسر يك چشمي؛ ملا يك سبيل.» خر رو دو پاش بلند شد و عرعر كرد «كك به تنور به من چه؛ مورچه خاك به سر به من چه؛ كفتر دم بريز به من چه؛ درخت برگ ريزان به من چه؛ آب گل آلود به من چه؛ گندم سر و ته به من چه؛ بابا بيل به پشت به من چه؛ دختر ماست به رو به من چه؛ ننه جز و وز به من چه؛ پسر يك چشمي به من چه؛ ملا يك سبيل به من چه؛ مي خندم و مي خندم. به ريش همه مي بندم.» ملا گفت «بي خود كه خر نشدي. اين طور شد كه خر شدي.» بالا رفتيم دوغ بود؛ پايين اوميدم ماست بود؛ قصه ما راست بود. بالا رفتيم ماست بود؛ پايين اومديم دوغ بود؛ قصه ما دروغ بود

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:33 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
عاقبت بی فکری و تنبلی      
قصه :

در آبگيري ، چند ماهي زندگي مي كردند . روزي از روزها صيادان آمدند و تعداد زيادي از آنها را شكار كردند و روز بعد هم آمدند چند تاي ديگر شكار كردند تا بالاخره ، فقط سه ماهي در آبگير باقي ماند . دو تا از آن ماهي ها بسيار دانا و بسيار چابك بودند و يكي از آنها نادان و عاجز بود و از قدرت انديشه اش استفاده نمي كرد . روزها گذشت و صيادان تصميم گرفتند كه باز هم به صيد بپردازند و همين طور كه با هم صحبت مي كردند ، ماهي ها شنيدند . آن ماهي كه از همه داناتر بود و چندين بار از دست صيادان جان سالم بدر برده بود و بسيار زرنگ و تندوتيز بود كمي فكر كرد . سپس به آن قسمتي كه آب شدّت پيدا مي كند و به جاي وسيعتر و عميق تر مي رسد خودش را رسانده و به سرعت خود را از محل دور كرد و نجات يافت ماهي دوم بسيار فكر كرد و با خود گفت : تقصير از خود من است كه غفلت كرده بودم ، اينجا جاي من نبود و بايد بعد از حمله صيادان همان موقع فرار مي كردم . سپس به فكر طولاني فرو رفت و بعد از مدتي با خودش گفت : درست است كه الان دير شده و ممكن است تلاشم بي فايده باشد ، امّا سعي مي كنم تا نجات پيدا كنم . آنگاه خودش را به مردگي زد و بر پشت خوابيده روي سطح آب حركت مي كرد . صياد او را ديد و فكر كرد كه مرده است و باز هم او را انداخت داخل آب و او به سرعت خود را به جاي ديگري از آب رسانيد و چشم صياد از اين مسئله دور و بي خبر بود . و بالاخره نوبت سومين ماهي كه تنبل ترين ، ترسوترين و بي فكرترين آنها بود رسيد . آنقدر نگران و حيران بود كه ظاهرش همه چيز را نشان مي داد . سر گشته و وحشت زده بود و به حالت عجز راه مي رفت تا اينكه نظر صيادان را جلب كرد و گرفتار شد . از اين داستان نتيجه مي گيريم كه : 1ـ انسان بايد در تمام موارد زندگيش تنبلي را كنار بگذاريد و در صورت بروز مشكلات ، خوب فكر كند و فرصت را از دست ندهد و كاري انجام دهد . 2ـ بهتر است قبل از اينكه كار به جاي باريك بكشد و مشكلات بيشتر شود و نتوانيم حل كنيم چاره انديشي كنيم و به قول معروف علاج واقعه قبل از وقوع نمائيم .

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:37 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
شير و پشه      
قصه :

پشه اي ، كنار گوش يك شير، وز وز مي كرد مي خواست خون شير را بمكد شير گفت: «عجب بلايي هستي!.... مي كُشمت» شير خواست پشه را با چنگالش بگيرد؛ ولي نتوانست. پشه خيلي تند به اين طرف و آن طرف مي رفت. پشه شير را مسخره كرد و گفت: « تو سلطان جنگل هستي، ولي من از تو ترسي ندارم» شيرعصباني شد و خواست گازش بگيرد. پشه از لاي دندانهاي شير رد شد بعد با غرور گفت: « شكست را قبول كن، چنگالها و دندانهاي تيزت براي من چيزي نيست. حالا نوبت من است» پشه بالهايش را به هم زد. از بالهاي او صدايي بلند شد. اين علامت براي اين بود كه پشه هاي ديگر بيايند يك دقيقه بعد، هزارها پشه از مرداب به آنجا آمده بودند. پشه به دوستهايش گفت: « ممنونم كه آمديد. حق دشمن را كف دستش بگذاريد» ناگهان پشه ها به شير حمله كردند. شير در حالي كه خودش را مي خاراند گفت: «چقدر تنم مي خارد. كمك.... كمك!» آخر سر، شير براي نجات از دست پشه ها شيرجه زد توي رودخانه. پشه گفت:‌«قبول كن كه باختي!» و خواست برود كه ناگهان توي تلۀ يك عنكبوت گير افتاد. خواست خودش را نجات بدهد؛ ولي نتوانست. عنكبوت داشت براي خوردنش مي آمد. پشه با گريه گفت: « فكرش را هم نمي كردم كه بعد از شكست دادن شير، يك عنكبوت كوچك مرا شكست بدهد!» باد شمال و خورشيد روزي روزگاري؛ باد شمال با خورشيد دعوايش شد. آنها مي خواستند بدانند كه كدامشان پُر زورتر از ديگري است. باد شمال گفت: « اگر بخواهم، يك حركت تند مي كنم تا همه يخ بزنند» خورشيد گفت: « اگر بخواهم همه را با نورم آب مي كنم» باد گفت: « حالا مي بينيم كي قوي تر است!» خورشيد جواب داد: « باشد... آن كسي پر زورتر است كه بتوان لباس جواني كه دارد از جاده مي گذرد را از تنش در بياورد» باد زوزه اي كشيد و گفت: «من برنده ام.... با يك اشارۀ كوچك كُتش را از تنش در مي آورم» باد تا جايي كه مي توانست، با قدرت وزيد. باد سرد به تن جوان مسافر خورد. جوان گفت: «واي.... دارم يخ مي زنم. چقدر هوا سرد شده. بايد خودم ار بپوشانم» بعد از توي كيسه اش لباسي درآورد و پوشيد. باد شمال يك بار ديگر با آخرين قدرتش وزيد و گفت: عيبي ندارد. يك بار ديگر.» اما حالا ديگر جوان مسافر يقه اش را صاف كرده بود و داشت مي رفت. خورشيد گفت: « نتوانستي درست نمي گويم آقاي باد؟» و بعد با تمام قدرت تابيد. جوان مسافر با خودش گفت: « امروز چه خبر است؟ يك بار سرد مي شود يك بار گرم.» و عرق را از پيشاني اش پاك كرد. هوا با نور خورشيد گرمتر و گرمتر مي شد. جوان مسافر با خوش گفت: « هي دارد داغتر مي شود. بايد لباسهايم را در بياورم.» و شروع كرد به درآوردن لباسهايش. بعد هم پريد توي رودخانه اي كه در همان نزديكي ها بود. باد شمال گفت: « هر كاري را با زور نمي شود انجام داد. خورشيد با قلب گرمش پيروز شد.» شير و موش و شكارچي روزي، روزگاري! خانم موشه اي با بچه هايش درجنگل زندگي مي كرد. يك روز خانم موشه لانه را به بچه هايش سپرد و براي پيدا كردن غذا و خوراكي بيرون رفت. بعد از اينكه توانست سبدش را پُر از لوبياي سبز كند، خسته شد و برگشت. وقتي كه داشت بر مي گشت، يك دفعه به شير بزرگي رسيد كه بي حركت روي چمنها خوابيده بود. خانم موشه خيال كرد كه به يك تپۀ قهوه اي رسيده است! براي همين، راهش را گرفت و همين طور صاف بالا رفت. يك دفعه شير چشمهايش را باز كرد و خانم موشه تازه فهميد كه چه اشتباهي كرده است. رنگ از روي خانم موشه پريد. بعد خودش هم پريد تا فرار كند اما شير فوري پنجۀ پهنش را روي خانم موشه گذاشت و او را توي چنگالهايش گرفتار كرد و گفت: « چه خوب كردي كه با پاي خودت آمدي! حالا خودت را با غذايت يك جا مي خورم.» موش گفت: « اين غذاي بچه هاي بيچارۀ من است. آنها الان گرسنه اند و منتظر من هستند. آقاي شير! خواهش مي كنم مرا نخور. ببين! من به اين كوچولويي كه نمي توانم تو به اين بزرگي را سير كنم. مرا آزاد كن؛ شايد روزي به دردت بخورم.» شير با شنيدن اين حرف قهقهه اي زد و گفت: « آخه از دست يك موش مُردني چه كاري براي يك شير ساخته است؟! اما عيبي ندارد. من گرسنه نيستم و تازه دلم براي بچه هايت مي سوزد.» و چنگالهايش را از هم باز كرد. موش آن قدر ترسيده بود كه با خوشحالي و ناباوري، مثل تير، در رفت. روزي شير كه خيلي گرسنه شده بود، در جنگل به دنبال شكار مي گشت. يك دفعه چشمش به يك تكه گوشت دُرُست و حسابي افتاد و گفت: « اين هم از غذاي امروز ما!» و جلو رفت، اما يك دفعه يك تور بزرگ روي او افتاد و گرفتارش كرد. آقا شيره تازه فهميد كه توي تله افتاده است. هر كاري كرد نتوانست خودش را خلاص كند. نعره كشيد، فايده اي نداشت؛ تور را با چنگ و دندانش كشيد، بازهم فايده اي نداشت. آخر سر به گريه افتاد و گفت: « واي! بيچاره شدم. الان شكارچي سر مي رسد و كارم را مي سازد.» در همين حال خانم موشه و بچه هايش سررسيدند. - چي شده آقا شيره؟! ما صداي نعرۀ تو را شنيديم و فكر كرديم شايد دردسري برايت پيش آمده است. حالا خودت را ناراحت نكن. كار را بسپار به ما بعد هر چهار تا به جان تور افتادند و شروع كردند ب گاز گرفتن و جويدن طنابها. آقا شيره با چشمهاي باز، طناب جويدن موشها را نگاه مي كرد. خانم مي شه سر بچه هايش داد زد: « زود باشيد! بازيگوشي نكنيد. الان ممكن است شكارچي از را ه برسد. تندتر!» بالاخره موشها توانستند چند تا از طنابها را پاره كنند و شير را نجات بدهند. شير به ياد حرف آن روز خانم موشه افتاد كه گفته بود شايد روزي به درد تو بخورم، و شير قهقهه زده بود. براي همين با خجالت سرش را پايين انداخت و گفت: «امروز به دردم خورديد و به دادم رسيديد. خيلي ممنون، خداحافظ.» موشها هم خنديدند و برايش دست تكان دادند. - خدانگهدار.

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:42 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
زشت و زیبا      


روزگاری در یک سرزمین دور افتاده شاهزاده جوان و زیبایی در یک قلعه قشنگ زندگی می کرد . شاهزاده هر چه آرزو می کرد به دست می آورد ، ولی او ظالم و خود خواه بود . در یک شب سرد پیرزن فقیری که به دنبال پناهگاهی می گشت به قلعه آمد ، اما شاهزاده زشتی او را مسخره کرد و پیرزن را از در راند . پیرزن که در واقع جادوگر بود تصمیم گرفت درس عبرتی به شاهزاده بدهد و او را به شکل یک حیوان زشت و بد ترکیب در آورد و قلعه را با تمام ساکنانش طلسم کرد . ولی دو هدیه هم برای شاهزاده به جا گذاشت : یک آینه سحر آمیز که می توانست با آ« دنیای اطرافش را ببیند و دیگری یک غنچه رز جادویی . طلسم فقط در صورتی باطل می شد که شاهزاده یاد بگیرد چگونه دیگری را دوست داشته باشد و عشق او را به خود جلب کند وگر نه همیشه زشت می ماند . در یک روستا در نزدیکی آن قلعه دختری دوست داشتنی به نام بلی با پدرش زندگی می کرد . پدر او موریس نام داشت و یک مخترع بود . بلی دختری مهربان و نجیب و بسیار زیبا بود . وقتی گاستون ، زیبا ترین و مغرورترین مرد روستا تصمیم گرفت با بلی ازدواج کند او درخواستش را رد کرد ، چرا که به نظر بلی او کرد متکبری بود و لیاقت وی را نداشت . روزی پدر بلی سوار بر اسب با وفایش به نام فیلیپ شد تا آخرین اختراعش را برای عرضه در نمایشگاه ببرد . آنها وقتی از میان جنگل گذشتند مه سردی پایین آمد و آنها ناپدید شدند . ناگهان موریس و فیلیپ صدای زوزه گرگها را شنیدند . فیلیپ که وحشت زده بود شیحه ای کشید و از جا پرید و موریس به پایین پرت شد اسب از شدت ترس پا به فرار گذاشت و موریس مجبور شد خودش به تنهایی راهش را ادامه دهد که ناگهان پای او لیز خورد و به پایین تپه ای افتاد و خود را در مقابل قلعه بزرگی یافت و به خیال آنکه درون قلعه در امان خواهد بود وارد قلعه شد . آقای موریس از خوش آمد گویی اشیای طلسم شده شگفت زده شد . آقای شمعدان خانم ساعت ، قوری و پسرش . آنها همگی مشتاق بودند موریس را کمک کنند ولی از ارباب خود شان می ترسیدند زیرا او اجازه نمی داد هیچ مهمانی وارد قلعه بشود . در همین موقع ارباب زشت وارد شد و با خشم فریاد زد : غریبه ها حق آمدن به اینجا را ندارند . سپس او را گرفت و زندانی کرد . وقتی فیلیپ تنها به خانه برگشت بلی فهمید که باید برای پدرش اتفاقی افتاده باشد و سوار بر فیلیپ شد و به او گفت مرا پیش پدرم ببر . فیلیپ وفادار ، با وجود خستگی اطاعت کرد و بلی را به قلعه ارباب زشت برد بلی داخل قلعه شد و پس از مدتی سرگردانی در دالانهای قلعه پدرش را ترسیده بود و می لرزید ، درون سلول کوچکی پیدا کرد . ناگهان صدای خشنی را شنید که گفت او زندانی من است . بلی با شجاعت گفت : اجازه بدهید تا پدرم برود . شما می توانید مرا به جای او نگه دارید . آن حیوان زشت قبول کرد و گفت : ولی باید قول بدهی تا برای همیشه اینجا بمانی . بلی نیز پذیرفت و بدین ترتیب پدرش آزاد شد . بلی از وضع اتاق حیوان زشت خشکش زد . اطاق بسیار کثیف و پر از لباسهای پاره و اشیای شکسته بود . تنها چیز زیبا ، آن غنچه جادویی در زیر اتاقک بلوری بود . بلی وقتی خواست به گل دست بزند آن حیوان زشت با عصبانیت فریاد کشید : تو با چه جراتی به اطاقم آمدی ! فورا برو بیرون ! بلی بر خلاف قولش برای ماندن در قلعه ، در آن شب برفی از آنجا گریخت . بلی و فیلیپ به سرعت از آنجا دور شدند ولی در جنگل مخوف و مه آلود گرفتار گرگهای وحشی شدند . درست وقتی فکر می کردند کار آنها تمام شده است صدای غرش مهیبی در فضا پیچید . آری آن حیوان زشت برای نجات بلی آمده بود . نبرد سختی سرگرفت و او تمام قدرتش را بر علیه آنها به کار برد و گرگهای شکست خورده ، ناله کنان گریختند . وقتی بلی دید که آن حیوان زشت مجروح شده است ، به قلعه بازگشت و از او پرستاری کرد تا زخمهایش بهبود یابند . و این سرآغاز یک دوستی گرم بین آنها بود . ولی بلی دلتنگ پدرش بود حیوان زشت آینه جادویی را در اختیار او قرار داد و گفت : این آینه هر چه بخواهی به تو نشان خواهد داد . بلی وقتی در آینه نگاه کرد پدرش را دید که در سرمای جنگل مریض و سرگردان به دنبال او می گردد فریاد زد : من باید به پدرم کمک کنم آن حیوان زشت طاقت دیدن ناراحتی بلی را نداشت او بلی را رها کرد با وجود آنکه می دانست که وی تنها شانس او برای شکستن طلسم می باشد . چاو به بلی گفت : برو پیش پدرت ، ولی آینه را با خود ببر تا به یاد من باشی . بلی بوسیله آن آیینه پدرش را یافت و به خانه برد و از او مراقبت کرد تا خوب شود یک روز گاستون به همراه کد خدا و اهالی ده به خانه موریس آمد و بلی را تهدید کرد و گفت : پدرت دیوانه شده است و دائم از حیوان مخوف و زشتی صحبت می کند که تو را زندانی کرده بود . اگر با من ازدواج نکنی پدر دیوانه ات را در بند خواهم کرد ! بلی فریاد زد : پدرم دیوانه نیست آن حیوان زشت واقعیت دارد . خودتان در آیینه ببینید ! گاستون با عصبانیت آیینه را از دست بلی قاپید و روی به روستاییان کرد و گفت : این حیوان زشت بچه هایتان را می دزدد! او برای ما خطر دارد و باید او را بکشیم ! روستائیان خشمگین سلاحهایشان را برداشتند و به قلعه یورش بردند . آن حیوان زشت از وقتی بلی ترکش کرده بود آنقدر تنها و غمگین شده بود که وقتی گاستون او را وادار کرد تا به بالای قلعه بیاید مقاومت نکرد او وقتی صدای بلی را شنید به سویش دوید و گاستون از فرصت استفاده کرد و خنجر را به پشت حیوان زشت فرو کرد . با وجود درد زیاد به سمت گاستون حمله کرد و گاستون موقع فرار تعادلش را از دست داد و از بالای قلعه به پایین پرت شد . اما دیگر دیر شده بود و حیوان وحشی از هوش رفت . بلی با صدای بغض گرفته گفت : نمیر ! من دوستت دارم ! ناگهان موجی سحرآمیز در آسمان تابید و حیوان زشت چشمانش را گشود و در مقابل چشمان حیرت زده بلی آن حیوان زشت به مرد جوان و زیبایی تبدیل شد . بلی باور نمی کرد چه اتفاقی رخ می دهد . شاهزاده گفت : تعجب نکن ! این من هستم ! آنها به قلعه بازگشتند و با هم ازدواج کردند و تمامی اشیای طلسم شده یک به یک به شکل همان خدمتگزاران اولیه درآمدند . شاهزاده یاد گرفته بود که چگونه به دور از خودخواهی به دیگری عشق ورزد و بدیتسان از زندان طولانی آن طلسم رهایی یافت .

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:45 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
101 سگ خالدار      


پانگو و پردينا و پانزده توله كوچولوي سفيدي خادارشان در آپارتمان كوچك و زيباي زن و شوهري به نامهاي راجر و آنيتا در لندن زندگي مي كردند انها در كنار صاحبانشان كاملاً راضي و خوشحال بودند تا اينكه يك روز سرو كله يكي از همكلاسي هاي قديمي انيتا به نام كروالا پيدا شد او به طور حيرت اميزي عاشق توله سگهاي سفيد خالدار بود تا با پوست انها براي خودش پالتو پوست درست كند .كروالا همين كه چشمش به ان پانزده توله سفيد خالدار افتاد بلافاصله پيشنهاد خريدشان را به راجر و آنيتاي دادولي انها پيشنهاد او را رد كرده و گفتند كه اصلاً تصميم به فروش توله ها ندارد كروالا با عصبانيت آپارتمان انها را ترك نمود ولي تغيير عقيده نداده و نقشه هاي پليدي در سر مي پروراند يك شب دو مرد زشت تبهكار به نامهاي هراك و جاسپر كه اجير شده كروالا بودند به آپارتمان راجر و انيتا دستبر زده و پانزده توله سگ را دزديدند با خود به خارج شهر به يك خانه ويلايي بسيار زيبا و مجلل كه متعلق به كروالا بود برده و در زير زمين ان زنداني نمودند . پانزده توله كوچولو با تعجب تعداد بسيار زيادي توله ، درست شبيه خودشان را در انجا ديدند كه انها هم قبلاً توسط ان دو مرد خبيثس دزديده شده و به انجا اورده شده بودند . پرديتا و پانگو پس از متوجه شدن به سرقت رفتن توله هايشان شروع به پارس كردن نمودند ولي ديگر دير شده بود و ان دو تبهكار حسابي از انجا دور شده بودند . انها فكر مي كردند اين كار چه كسي مي تواند باشد و به ياد اوردند كه كروالا براي خريدن ان توله ها بسيار پافشاري مي كرد اين كار كسي جز او نمي تواند باشد .پانگو فكري به خاطرش رسيد و به ياد اورد كه پارس كردن در نيمه شب نزديك طلوع خورشيد بهترين علامت براي دوستانش در سرتاسر لندن بوده و او از اين طريق مي تواند از دوستانش براي يافتن توله ها كمك بگيرد بنابراين صبر كرد تا شب به پايان رسيده و نزديكي هاي طوع آفتاب شروع به پارس كردن و دادن علامت كمك به بقيه سگها شد تا انها پيام او را گرفته و به همين روش به سگهاي ديگر در سرتاسر كشور خبر دهند. شايد به اين وسيله كسي از توله ها خبري يافته و به انها اطلاع دهد . صداي پارس پانگو به يك مزرعه ارام نزديكي هاي محل سكونت انها رسيد كه در ان يك سگ گله به نام سرهنگ وجود داشت . سرهنگ به ارامي خوابيده بود و گربه كوچك مزرعه به نام گروهبان تيبس صداي پارس پانگو را شنيده و با عجله سرهنگ را بيدار كرد و به او گفت كه اتفاق مهمي افتاده و يكي از سگها در حال پارس كردن و كمك طلبيدن است وقتي سرهنگ و گروهبان تيبس به صداي پارس پانگو خوب گوش داده متوجه دزديده شدن توله ها گرديدند به خاطر اوردند كه از يك ويلاي مجلل بزرگ در خارج شهر هم همين صدا را شنيده بودند . پس با عجله به سوي انجا رفتند و شروع به تجسس در اطراف خانه بزرگ نمودند بالاخره انها با زحمت فراروان پانزده توله كوچولويي پانگو و پرديتا را به همراه هشتاد و چهار توله ديگر كه درست شبيه انها بودند در زيرزمين ان خانه پيدا كردند . انها از پشت در صداي كروالا راشنيدند كه داشت به دو مرد خبيثي كه برايش كار مي كردند دستور مي داد تا در اولين فرصت از پوست توله سگها برايش پالتو درست كنند. سرهنگ و گروهبان تبيس متوجه شدند كه وقت زيادي براي براي نجات توله ها ندارند پس دست بكار شدند و سرهنگ به سوي پرديتا و پانگو دويد تا انها را از محل توله ها مطلع گروهبان تيبس هم توله ها را نجات داد تا فرار كنند وقتي هوراك و جا سپر متوجه فرار كردن توله ها شدند به سرعت به طرف انها شتافته ولي در همين لحظه پانگو و پرديتا رسيده و انها را مشغول خود ساخته و جلوي دست و پاي انها دويدند تا توله ها بتوانند فرار كنند . در ميان راه سرهنگ فكري به خاطرش رسيد و توله ها را به سمت مغازه اي متروك كه در ان بخاري ديواري بزرگي وجود داشت برد و همه توله ها را به خاكستر ان آغشته ساخت تا توله ها سياه شده و كروالا كه با ماشينش به دنبال انها بود نتواند انها را پيدا كند وقتي همه توله ها حسابي سياه شدند ، سرهنگ انها را سوار كاميوني كرده به طرف لندن حركت كرد ولي در همين لحظه كروالا سر رسيد و همين كه داشت از انجا دور مي شد تكه برفي به روي يكي از توله ها افتاد و خاكستر روي او را پاك نمود . كروالا كه متوجه همه چيز شده بود به سرعت به دنبال كاميون روان شد . او انقدر تند رانندگي مي كرد كه ناگهان نتوانست تعادل اتومبيل خود را حفظ كرده و به ته دره اي پر از برف سقوط كرد و اتومبيل بزرگ و زيبايش خرد شد و خودش هم با دست و پاي شكسته به سويي پرتاب گرديد.بالاخره توله سگ هاي خالدار به لندن و آپارتمان راجر و انيتا برگشتند . ان زن و شوهر با ديدن توله ها بسيار خوشحال شده و شروع به پاك كردن سر و روي انها كردند . البته به جاي پانزده توله كوچولو خالدار نود و نه توله همراه پانگو و پرديتا به اپارتمان انها برگشته بودند و ان زن و شوهر مهربان تصميم گرفتند تا آپارتمان بزرگتري تهيه كرده و همه انها را نزد خود نگهدارند . با اين فكر راجر به پشت پيانو نشست و شروع به نواختن موسيقي دلنوازي كرد و همه چيز دوباره به حالت اولش برگشته و ماجرا به خوبي و خوشي به پايان رسيد .

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:45 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
آلیس در سرزمین عجایب      


يك روز گرم تابستان ، آليس و بچه گربه ی ملوسش ، دينا روي شاخه ي درختي نشسته بودند . زير درخت ، خواهر آليس در حال خواندن كتاب تاريخ با صداي بلند بود . اما آليس به او گوش نمي كرد و در دنياي روياهاي خود غوطه ور بود . دنيايي كه در آن خرگوش ها لباس مي پوشند و در خانه هاي كوچك زندگي مي كردند . آليس دينا را برداشت و از درخت پايين آمد ، درست همان موقع ، يك خرگوش سفيد را در حال فرار ديد كه يك ساعت بزرگ را محكم با پنجه هايش گرفته بود .خرگوش سفيد ، همان طور كه مي دويد زير لب مي گفت : ديرم شده ! ديرم شده ! آليس بهت زده گفت :«چقدر دقيق ! يك خرگوش براي چه ممكن است ديرش شده باشد !؟ » و فرياد زد خواهش مي كنم صبر كن من هم بيايم .اما خرگوش نايستاد و همچنان با صداي بلند گفت كه « ديرم شده ! ديرم شده ! » و در سوراخ بزرگي پاي درخت ناپديد شد . آليس كه حس كنجكاويش تحريك شده بود .، دنبال خرگوش با فشار و زحمت وارد سوراخت تنگ شد و چهار دست و پا داخل تونل شروع به حركت كرد . ناگهان آليس احساس كرد كه از جاي بلندي افتاده است و با سرعت رو به پائين سقوط مي كند . هر لحظه پائين و پائين تر اما خوشبختانه لباس او مثل بالن پر از بادي شد و مانند چتر نجات او را از سقوط نجات داد . او در فضاي تونل شناور بود و به آهستگي و بي وزني در طول تونل به جلوي حركت مي كرد بر روي ديوارهاي تونل ، تابلوهاي عجيب و غريبي ديده مي شد اثاثيه و مبلمان داخل آن هم خيلي عجيب بودند بالاخره آليس به انتهاي تونل رسيد خرگوش سفيد در انتهاي يك راهروي خيلي بلند كه در گوشه تونل قرار داشت دوباره ناپديد شد ، آليس فرياد زد « صبر كن !» و دنبال او دويد . در انتهاي راهروي بلند و باريك يك در بسيار كوچولو قرار داشت . آليس دستگيره را تكان داد ، صدايي گفت : هي ! اين صدا از دستگيره در بود . آليس گفت :« من مي خواهم دنبال خرگوش سفيد بروم ، خواهش مي كنم بگذاريد داخل شوم » دستگيره پاسخ داد « متأسفم تو خيلي بزرگي ، كمي از محتويات داخل ان بطري بخور .» آليس به اطراف نگاهي انداخت و يك بطري پيدا كرد كه روي ان نوشته شده بود « مرا بنوش » آليس اول چند قطره از آن را امتحان كرد و بعد تا قطره اخر ان نوشيد . در همان لحظه آليس شروع به كوچك شدن كرد . او به قدري كوچك شد كه از ان در كوچولو به راحتي مي توانست عبور كند .ان سوي در آليس در ابتداي يك جنگل بزرگ بود ناگهان دوباره خرگوش سفيد را از دور لابه لاي درختان ديد و شروع به دويدن به دنبال او كرد . اما هنوز چندي نگذشته بود كه دو مرد چاق و كوتوله كه كاملاً شبيه به هم بودند راه را سد كردند . نام هاي انان « مثل » و « مانند » بود . آليس گفت : اسم من هم آليس است . من مي خواهم بدانم كه خرگوش سفيد از كدام طرف رفته !؟دو مرد كوتوله همزمان با هم شروع به صحبت كردند . آليس نمي توانست بفهمد كه انها چه مي گويند . بنابراين تصميم گرفت كه جهت ديگري را براي ادامه مسيرش انتخاب كند . آليس خيلي زود به خانه ي كوچكي رسيد همان طور كه به طرف خانه مي رفت خرگوش سفيد را ديد كه از در ورودي خانه بيرون پريد او لباس جديدي به تن داشت كه يك بلوز با يقه اي چين دار بود . خرگوش دوباره فرياد زد « خداي من ديرم شده ! ديرم شده ! » سپس رو كرد به اليس و گفت : « برو دستكش هاي من را بياور ! » آليس از اين كه خرگوش با او صحبت كرده بود خيلي هيجان زده شد و فورا داخل خانه ي كوچك رفت .آليس همه جا را دنبال دستكش گشت ولي به جاي ان يك شيشه حاوي چند بسكويت پيدا كرد ، بسكويت ها به نظر خوردني و خوشمزه مي آمدند بنابراين بي درنگ يكي از انها را برداشت و خورد … ناگهان شروع كرد به بزرگ شدن ، بزرگ و بزرگتر و خيلي زود از حجم خانه بزرگتر شد ، دستهايش از پنجره ها و پاهايش از در بيرون زدند .آليس با خود گفت : ممكن است اگر چيز ديگري پيدا كنم و بخورم دوباره كوچك بشوم . او دستهايش را تا انجا كه مي توانست دراز كرد و از توي باغ روبروي خانه يك هويج كند و وقتي آن را خورد ، دوباره شروع كرد به كوچك شدن آليس خيلي زود دوباره به قدري كوچك شد كه مي توانست از در ورودي خانه عبور كند . خرگوش از اينكه مي ديد ان هيولا ناپديد شده است خيلي خوشحال بود و دوباره شروع به دويدن به سمت پائين باغ كرد .آليس هم شروع به دويدن دنبال خرگوش كرد . اما حالا چون خيلي كوچك شده بود علف ها به نظرش جنگل عظيمي مي آمدند . كه ناگهان با شنيدن صدايي خواب آلود درجا ميخكوب شد . ان صداي عجيب پرسيد « اليس حالت چطور است ؟! » آليس وقتي خوب نگاه كرد ، كرمي را ديد كه زير سايه يك قارچ لم داده بود .آليس پاسخ داد من آليس هستم و آرزو دارم كه بلندتر شوم … كرم درخت ناگهان تبديل به يك پروانه زيبا شد و گفت : من مي توانم كمكت كنم و به يك قارچ اشاره كرد و ادامه داد :«يك طرف از اين قارچ تو را بلندتر و طرف ديگر تو را كوتاه تر مي كند » و بعد هم پروانه زيبا بال زده رفت . آليس نزديك قارچ رفت و با دقتي به ان نگاه كرد . او سعي كرد كه تصميم بگيرد كدام طرف ان ممكن است او را بلندتر كند . اما نتوانست بالاخره او يك تكه از هر دو طرف قارچ كند و يكي از تكه هاي كنده شده را خورد خوشبختانه آليس قطعه درست را انتخاب كرده بود و خيلي زود به قد طبيعي خودش بازگشت . او قطعه ديگر قارچ را در جيبش انداخت و در اطراف مشغول قدم زدن شد كه صداي اوازي به گوشش رسيد . به سمت صدا برگشت . او يك لب خندان كه دندانهايش نمايان بود و يك جفت چشم را ديد آليس دقيق تر نگاه كرد يك گربه عجيب با خطهاي ارغواني در برابرش ظاهر شد . آليس گفت : « من دنبال خرگوش سفيد هستم . از كدام راه بايد بروم ؟ » گربه ي عجيب گفت : من گربه ي چشاير هستم ، اگر من دنبال خرگوش سفيد مي گشتم ، از « مدهتر » و « مارچ هر » مي پرسيدم از كدام طرف ؟ و به سوي جاده اي در جنگل اشاره كرد و سپس گربه ي عجيب ناپديد شد . بنابراين آليس ان جاده را دنبال كرد و خيلي زود صداي آواز مدهتر و مارچ هر را شنيد . انها مشغول نوشيدن چاي سر يك ميز بسيار بزرگ و مجلل بودند . مدهتر گفت :« ما يك ميهماني غير تولد داريم ، چون ما فقط يك روز در سال مهماني تولد داريم ، بنابراين 364 روز ديگر را مهماني غير تولد مي گيريم » مارچ هر از آليس پرسيد از كجا امده است و آليس شروع كرد به توضيح دادن :« همه چيز از ان جا شروع شد كه من و گربه ام دينا روي شاخه ي درخت نشسته بوديم و …» ناگهان صداي جيغي بلند شد :« واي گربه ؟! » و بعد يك موش كوچولو از داخل فنجان چاي بيرون پريد و دور ميز شروع به دويدن كرد . مدهتر صدا زد : « بگيريدش ! » در همين موقع خرگوش سفيد دوباره ظاهر شد و باز هم گفت : وقت نيست ! ديرم شده!» و دوباره كمي دورتر ناپديد شد . آليس فرياد زد « صبر كن » و از پشت ميز بلند شد و به دنبال او دويد .آليس ديگر از پيمودن راههاي عجيب غريب در اين سرزمين عجايب خسته شده بود و با خودش گفت : ديگر بهتر است به خانه برگردم اما ناگهان گربه دچشاير ظاهر شد و گفت : « تو نمي تواني بدون اين كه ملكه را ملاقات كني به خانه برگردي ! » بعد از گفتن اين حرف يك در از ميان درخت نزديك آنها باز شد . آليس به طرف ان رفت و از ان عبور كرد و ناگهان خودش را در باغ يك قصر بزرگ ديد . او از ديدن دو كارت بازي كه گلهاي رز سفيد را با رنگ قرمز نقاشي مي كردند ، متعجب مانده بود .كارت ها توضيح دادند كه ملكه ي آس دل ، رزهاي قرمز سفارش داده است وآنها رزهاي سفيد را قرمز مي كنند به اين اميد كه متوجه نشود و اگر درست همان موقع در بزرگ قصر باز شد و خرگوش سفيد رژه كنان بيرون امد و اعلام كرد : « ملكه دلها و پادشاه » ملكه به سوي بوته گل رز قدم برداشت و با لحني جدي پرسيد :«چه كسي رزهاي من را قرمز كرده است ؟ سرش را بزنيد ! » و بعد متوجه آليس شد آليسس در حالي كه از ترسس مي لرزيد گفت : من دنبال راه برگشت به خانه هستم .» ملكه فرياد زد « راه خانه ي تو ؟ تمام راه هاي اين جا متعلق به من است ! سرش را بزنيد » ولي ملكه سريعاً تغيير عقيده داد و از آليس پرسيد : « ببينم تو كريكت بازي مي كني ؟ » اليس پاسخ داد : « بله قربان » و بعد ملكه دستور داد خوب بيا بازي را شروع كنيم . مدهتر گفت :« ما يك ميهماني غير تولد داريم ، چون ما فقط يك روز در سال مهماني تولد داريم ، بنابراين 364 روز ديگر را مهماني غير تولد مي گيريم » مارچ هر از آليس پرسيد از كجا امده است و آليس شروع كرد به توضيح دادن :« همه چيز از ان جا شروع شد كه من و گربه ام دينا روي شاخه ي درخت نشسته بوديم و …» ناگهان صداي جيغي بلند شد :« واي گربه ؟! » و بعد يك موش كوچولو از داخل فنجان چاي بيرون پريد و دور ميز شروع به دويدن كرد . مدهتر صدا زد : « بگيريدش ! » در همين موقع خرگوش سفيد دوباره ظاهر شد و باز هم گفت : وقت نيست ! ديرم شده!» و دوباره كمي دورتر ناپديد شد . آليس فرياد زد « صبر كن » و از پشت ميز بلند شد و به دنبال او دويد .آليس ديگر از پيمودن راههاي عجيب غريب در اين سرزمين عجايب خسته شده بود و با خودش گفت : ديگر بهتر است به خانه برگردم اما ناگهان گربه دچشاير ظاهر شد و گفت : « تو نمي تواني بدون اين كه ملكه را ملاقات كني به خانه برگردي ! » بعد از گفتن اين حرف يك در از ميان درخت نزديك آنها باز شد . آليس به طرف ان رفت و از ان عبور كرد و ناگهان خودش را در باغ يك قصر بزرگ ديد . او از ديدن دو كارت بازي كه گلهاي رز سفيد را با رنگ قرمز نقاشي مي كردند ، متعجب مانده بود .كارت ها توضيح دادند كه ملكه ي آس دل ، رزهاي قرمز سفارش داده است وآنها رزهاي سفيد را قرمز مي كنند به اين اميد كه متوجه نشود و اگر درست همان موقع در بزرگ قصر باز شد و خرگوش سفيد رژه كنان بيرون امد و اعلام كرد : « ملكه دلها و پادشاه » ملكه به سوي بوته گل رز قدم برداشت و با لحني جدي پرسيد :«چه كسي رزهاي من را قرمز كرده است ؟ سرش را بزنيد ! » و بعد متوجه آليس شد آليسس در حالي كه از ترسس مي لرزيد گفت : من دنبال راه برگشت به خانه هستم .» ملكه فرياد زد « راه خانه ي تو ؟ تمام راه هاي اين جا متعلق به من است ! سرش را بزنيد » ولي ملكه سريعاً تغيير عقيده داد و از آليس پرسيد : « ببينم تو كريكت بازي مي كني ؟ » اليس پاسخ داد : « بله قربان » و بعد ملكه دستور داد خوب بيا بازي را شروع كنيم . آليس هرگز چنين بازي كريكت عجيبي نديد بود . توپ هاي بازي جوجه تيغي و راكت بازي هم فلامينگو ها بودند درست موقعي كه ملكه مي خواست فلامينگوي خودش جوجه تيغي را پرتاب كند . گربه ي چشاير ظاهر شد و فلامينگوي ملكه وحشت كرد . در اين اوضاع در هم بر هم ملكه تعادلش را از دست داد و افتاد. او شديداً از كوره در رفت و رو به آليس كرد و نعره زد سرش را بزنيد پادشاه گفت : ملكه اجازه بدهيد اول او را دادگاهي كنيم ؟! ملكه نفس عميقي كشيد و گفت : « بسيار خوب » سپس همه به دادگاه رفتند و آليس هم مجبور شد كه به دادگاه بيايد . ملكه در جايگاه قاضي نشست . خرگوش گفت : عاليجناب ، زنداني متهم به تقلب در بازي كريكت است » ملكه داد كشيد : هيچ اهميت ندارد ! او مجرم است ، سرش را بزنيد ! در اين لحظه شاه پرسيد : ممكنه اجازه بدهيد چند تا شاهد به جايگاه دعوت كنيم ؟ ملكه سرش را به نشانه ي تأييد تكان داد و گفت : « بسيار خوب ! اما دادگاه رسمي است و ادامه داد .» اولين شاهد ، مارچ هر بود بعد از و موش كوچولو و به دنبال او مدهتر امدند . در همان لحظه گربه ي چشاير هم ظاهر شد آليس گفت : قربان نگاه كنيد گربه ي جادويي!همان موقع موش كوچولو از فنجانش بيرون پريد ! او دور اتاق دادگاه مي دويد و همه حضار هم جيغ كشيدند و به دنبال او دويدند ناگهان آليس به ياد قطعه ي باقي مانده از ان قارچ در جيبش افتاد و يك تكه از يكي از قسمتهاي ان را خورد . او ناگهان دوباره شروع به بزرگ شدن كرد ، بزرگ و بزرگتر ، طوري كه همه حاضرين وحشت زده شده بودند . ملكه فرياد زد «سرش را …» اما قبل از اينكه بتواند جمله اش را تمام كند آليس گفت : من از شما نمي ترسم ، شما فقط يك ملكه ي پير بداخلاق هستيد ! چيزي از گفته آليس نگذشته بود كه دوباره احساس كرد دارد كوچك مي شود ملكه با حالت پيروزمندانه اي پرسيد : « خوب حالا بگو ببينم ، توچه گفتي ، عزيزم ؟» آليس كه چاره اي ديگري نداشت پا به فرار گذاشت و به سرعت از دادگاه گريخت . اما خيلي زود راهش را در پرچين هاي پر پيچ و خم گم كرد . او هنوز نمي توانست صداي ملكه را بشنود ولي به به نظر ميرسيد كه صداي ملكه از مسافت خيلي دوري مثل يك رويا به گوشش مي رسد . ناگهان آليس شنيد يكي او را صدا مي كند « آليس ، آليس لطفاً بيدار شو !»ان صدا متعلق به خواهرش بود :« آليس تو خيلي خوابيدي، هيچ چيز از درس تاريخ به يادت مانده ؟» آليس چشمانش را ماليد دينا زير دامن آليس خود را پيچ تابي داد و دوباره خواب رفت . آليس گفت : « نمي داني چه اوقات پر هيجاني داشتم ! يك خرگوش سفيد ان جا بود من دنبال او رفتم و …»خواهر آليس گفت : «خوب ديگر بهش فكر نكن ، حال بايد به خانه بر گرديم كه وقت خوردن چاي و عصرانه است . آليس بچه گربه اش را برداشت و گفت دينا ممكن است كه بعد از ان همه ماجرا ، من در دنياي حقيقي باشم ؟!

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:46 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
داستان پری دریایی      


روزي روزگاري در سرزمين زير دريايي كوچك به نام آريل زندگي مي كرد . آريل هر روز درباره ي دنياي بالاي دريا فكر مي كرد و حسرت مي خورد و با خود مي گفت : اي كاش به جاي پر ي دريايي من هم يك انسان بودم . پدر آريل كه شاه تريتون نام داشت خبر دار شد كه آريل بدون اجازه روي سطح آب شنا كرده است . با وجود اينكه اين كار قبلا ممنوع شده بود شاه به مشاور دربار خرچنگ سباستين دستور داد : مواظب آريل باش . او اجازه ندارد كه به هيچ انساني نزديك شود ! اما سباستين نتوانست مانع آريل شود . تا اين كه يك روز آريل خود را به يك كشتي در حال حركت رساند . درون كشتي شاهزاده اي به نام اريك نظر آريل را به خود جلب كرد و همچنان كه آريل از دور مراقب وي بود طوفان شديدي در گرفت و آريل ديد كه شاهزاده اريك از كشتي به بيرون پرتاب شد . آريل بهت زده فرياد كشيد : الان نجاتش مي دهم آريل شاهزاده را از لا به لاي امواج پيدا كرد و او را سالم بيرون كشيد . و قبل از اينكه اريك به هوش بيايد آواز بسيار زيبايي برايش خواند . مدتي بعد از بازگشت آريل به سر زمين زير دريا اريك صداي زيباي آريل را در روياهاي خود به خاطر آورد . از طرفي شاه تريتون هم بار ديگر متوجه نافرماني آريل شد . با عصبانيت فرياد زد : مگر من به تو نگفته بودم از انسان ها دوري كن ! آريل پاسخ داد : اما پدر من فقط مي خواستم به او كمك كنم ! آريل مي خواست كه دوباره شاهزاده را ببيند به همين خاطر روز بعد نزد جادوگر بدجنس در يا به نام ارسولا رفت . ارسولا قول داد كه آريل را به شكل انسان درآورد و در ازاي آن به آريل گفت : بايد صدايت را به من بدهي و اگر شاهزاده مورد نظرت تا سه روز به تو اظهار علاقه نكند صداي تو مال من خواهد شد . آريل با خواسته ارسولا موافقت كرد و صدايش را به او داد . آريل فورا پس از قبول شرايط ارسولا پاهايي شبيه انسان پيدا كرد و ديگر نتوانست شنا كند . سباستين و فلاندر به او كمك كردند تا خود را به ساحل برساند . وقتي شاهزاده اريك آريل را در ساحل ديد نمي دانست كه او چه كسي است و چه نام دارد . بنابراين از او پرسيد تو نمي تواني صحبت كني ؟! پس بگذار تا كمكت كنم . تو را به قصر خود خواهم برد . در دومين روز ديدار آريل ، شاهزاده اريك وي را براي بازديد از قلمرو پادشاهي خود به گردش برد . آنها روي درياچه مشغول قايق سواري در فضايي خيال انگيز بودند اما قبل از اينكه اريك بتواند به آريل اظهار علاقه كند مارماهي هاي بدجنس ارسولا قايق را واژگون كردند . ارسولا ميدانست كه اين مشكل فقط به دست خودش حل خواهد شد . بنابراين خودش را به شكل دختر زيبايي به نام ونسا در آرود و صداي آريل را هم به همان شكل درون صدفي جا سازي كرد و بر گردنش آويخت . به محض اينكه اريك آن صداي آشنا را شنيد مبهوت و از خودبي خودشد و قبول كرد كه همان روز روي عرشه كشتي با ونسا ازدواج كند .يك فوك آبي به نام اسكاتل كه از دوستان آريل بود تصميم گرفت كه حفه ي ارسولا را بر ملا كند . او به همراه گروهي از پرندگان و جانوران مختلف دريايي به قصد متوقف كردن مراسم عروسي به سوي كشتي حركت كردند . آنها با هم درگير شدند و در اين ميان گردنبند ونسا از گردنش پاره شد . بدين وسيله اريك از طلسم جادوگر آزاد شد و آريل نيز صداي خود را باز يافت و حالا او مي توانست به اريك بگويد كه واقعا چه كسي است . اما درست همان موقع آفتاب غروب كرد آريل به شكل پري دريايي در آمد . جادوگر دريا ظاهر شد و آريل را به زور از روي عرشه كشتي گرفت و به زير آبها فرو برد . اريك ارسولا را دنبال كرد و با تمام توان جسمي و ذهني خود باارسولا جنگيد و بالاخره او را نابود كرد و آريل نزد پدرش به سرزمين زير دريا بازگشت ولي او بسيار غمگين بود چوناو و شاهزاده مورد علاقه اش ديگر نمي توانستند هيچ وقت با هم باشند . حتي شاه تريتون هم متوجه شد كه آريل تا چه حد غمگين است و از سباستين پرسيد آريل واقعا به شاهزاده علاقه مند است . اينطور نيست ؟! و سباستين سرش را به علامت تاييد تكان داد و آنگاه شاه تريتون فهميد كه چكار بايد بكند . پادشاه دريا عصاي سه شاخه ي خود را تكان داد و آريل مجددا به انسان تبديل شد و خيلي زود مراسم مجلل عروسي روي عرشه كشتي برگزار شد . آريل با دوستان زير دريا خداحافظي كرد . او و شاهزاده براي هميشه در كنار هم زندگي كردند و آرزوي پري كوچك سرانجام به حقيقت پيوست .

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:49 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
آزار      


توي كلاس غُلغُله است. مرتضايي و قبادي، سخت به جان هم افتاده اند. مبصر، هي داد مي زند ولي كسي گوش نمي دهد. يكي از بچه ها روي نيمكت آخر ايستاده است. كتابش را لوله كرده و يك طرفش را به دهان چسبانده، فرياد مي زند: «خُب حالا مرتضايي محكم توي شكم قبادي مي زند. شنوندگان عزيز! حالا كمر مرتضايي به نيمكت اصابت مي كند. نيمكت قيژوقيژ صدا مي كند.» يكي از بچه ها شتابزده وارد كلاس مي شود: بچه ها، آقا معلم. بچه ها مثل فش فشه سرجايشان مي نشينند. «برپا» صداي پاها با صداي تكان خوردن نيمكت ها درهم مي پيچد. - بنشينيد! كلاس را روي سرتان گذاشتيد! پس شما چكار مي كنيد؟ مبصر برمي خيزد: آقا اجازه؟ همه اش تقصير مرتضايي و قباديه،: هي دعوا مي كنند. قبادي با عجله برمي خيزد: «آقا اجازه؟ مرتضايي ديروز روي درخانه ي ما نوشته: «مرگ بر ماهي قباد» او اسم ما را گذاشته«ماهي قباد» صداي خنده بچه ها توي كلاس مي پيچد. مرتضايي اخمهايش را درهم كشيده يقه پيراهنش را كه توي دعوا شكافته، بالا مي كشد و با صداي رگه داري مي گويد: «آقا به خدا دروغ مي گه، ما ننوشتيم.» بچه ها همچنان مي خندند. معلم با دست بر نيمكت مي كوبد: «ساكت» سكوت كلاس را فرا مي گيرد. معلم نگاهي به تك تك بچه ها مي كند. نفس عميقي مي كشد و مي گويد: «البته كار مرتضايي كه شما را آزار مي داد، كاملاً اشتباه است. اما اين، دليل نمي شد كه او نوشته باشد. من مي دانم كي اين كار را كرده» پچ پچي خفه و يكنواخت توي كلاس درمي گيرد: - آقا از كجا مي دونه: - چه مي دونم. شايد علم غيب داره. معلم ادامه مي دهد: «حتماً تعجب مي كنيد! خُب قبل از شروع درس، قدري براتون توضيح مي دم. از پنجره به بچه هايي كه با سروصداي زياد از مدرسه خارج مي شدند نگاه كردم. يكي از بچه ها همينطور كه مي دويد، پايش به سطل فلزي كنار كلاس خورد و سطل روي زمين غِل خورد. نگاهي به سطل كرد، لبخندي گوشه لبش نشست. و بي توجه به آشغالها از در مدرسه خارج شد. از اين كار خيلي تعجب كردم. با خودم گفتم: بايد به او بگويم كه اين كار درست نبود. به سرعت از دفتر خارج شدم. همينكه بيرون آمدم، صحنه اي ديدم كه مرا در كارم مصمم كرد. تند مي دويد. تنه اي به دوستش زد. دوستش تلوتلو خورد ولي نيفتاد. او نگاهي به دوستش كرد و برايش شكلك درآورد و از عرض خيابان گذشت. لابلاي ماشينها مارپيچ مي رفت. به آن طرف خيابان كه رسيد، گچي را از توي جيبش درآورد. همينطور كه مي رفت روي بعضي از ديوارها خط مي كشيد. خيابان نسبتاً شلوغ بود. او نمي توانست مرا در لابلاي عابرين بشناسد. توي كوچه اي پيچيد.روبروي خانه اي ايستاد. فكر كردم به خانه اشان رسيده ولي ديدم چيزي روي در نوشت و به سرعت دور شد. جلو رفتم. روي در با خط كج و مُعْوجي نوشته شده بود: «مرگ بر ماهي قباد» ديگر او را نديدم. سكوت توي كلاس سنگيني مي كند. كنجكاوي مثل خوره به جان بچه ها افتاده است. همه مي خواهند بدانند كه او چه كسي بوده. نگاهها به همديگر گره مي خورد. تا مگر از حالت چهره ها، متهم را بشناسند. معلم تكه گچي برمي دارد و مي گويد: - حتماً تعجب مي كنيد يك نفر اين همه آزار برساند. البته من نامش را نمي گويم. همين كه مي شنود. كافي است. حالا حديثي از پيامبر گرامي اسلام مي نويسم كه اميدوارم تا هفته بعد همگي آن را حفظ نماييد. قال رسول الله (ص) اَلْمُسْلِمُُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ يَدِهِ وَ لِسانِهِ «مسلمان كسي است كه مسلمانان از دست و زبان او درآسايش باشند.»

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:52 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
هويجك تنبل      
قصه :

يک روز يک مرد روستايي يک کوله بار روي خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.
خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پاي خر به سوراخي رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه روستايي به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پاي خر شکسته و ديگر نمي تواند راه برود.
روستايي کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت.
خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر مي کرد که «يک عمر براي اين
بي انصاف ها بار کشيدم و حالا که پير و دردمند شده ام مرا به گرگ بيابان
مي سپارند و مي روند.» خر با حسرت به هر طرف نگاه مي کرد و يک وقت ديد که راستي راستي از دور يک گرگ را مي بيند.
گرگ درنده همينکه خر را در صحرا افتاده ديد خوشحال شد و فريادي از شادي کشيد و شروع کرد به پيش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد.
خر فکر کرد«اگر مي توانستم راه بروم، دست و پايي مي کردم و کوششي به کار
مي بردم و شايد زورم به گرگ مي رسيد ولي حالا هم نبايد نااميد باشم و تسليم گرگ شوم. پاي شکسته مهم نيست. تا وقتي مغز کار مي کند براي هر گرفتاري چاره اي پيدا مي شود.» نقشه اي را کشيد، به زحمت از جاي خود برخاست و ايستاد اما
نمي توانست قدم از قدم بردارد. همينکه گرگ به او نزديک شد خر گفت:«اي سالار درندگان، سلام.»
گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت:«سلام، چرا اينجا خوابيده بودي؟» خر گفت: «نخوابيده بودم بلکه افتاده بودم، بيمارم و دردمندم و حالا هم نمي توانم از جايم تکان بخورم. اين را مي گويم که بداني هيچ کاري از دستم بر نمي آيد، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابي در اختيار تو هستم ولي پيش از مرگم يک خواهش از تو دارم.»
گرگ پرسيد:«خواهش؟ چه خواهشي؟»
خر گفت:«ببين اي گرگ عزيز، درست است که من خرم ولي خر هم تا جان دارد جانش شيرين است، همانطور که جان آدم براي خودش شيرين است البته مرگ من خيلي نزديک است و گوشت من هم قسمت تو است، مي بيني که در اين بيابان ديگر هيچ کس نيست. من هم راضي ام، نوش جانت و حلالت باشد. ولي خواهشم اين است که کمي لطف و مرحمت داشته باشي و تا وقتي هوش و حواس من بجا هست و بيحال نشده ام در خوردن من عجله نکني و بيخود و بي جهت گناه کشتن مرا به گردن نگيري، چرا که اکنون دست و پاي من دارد مي لرزد و زورکي خودم را
نگاهداشته ام و تا چند لحظه ديگر خودم از دنيا مي روم. در عوض من هم يک خوبي به تو مي کنم و چيزي را که نمي داني و خبر نداري به تو مي دهم که با آن بتواني صد تا خر ديگر هم بخري.»
گرگ گفت:«خواهشت را قبول مي کنم ولي آن چيزي که مي گويي کجاست؟ خر را با پول مي خرند نه با حرف.»
خر گفت:«صحيح است من هم طلاي خالص به تو مي دهم. خوب گوش کن، صاحب من يک شخص ثروتمند است و آنقدر طلا و نقره دارد که نپرس، و چون من در نظرش خيلي عزيز بودم براي من بهترين زندگي را درست کرده بود. آخور مرا با سنگ مرمر ساخته بود، طويله ام را با آجر کاشي فرش مي کرد، تو بره ام را با ابريشم مي بافت و پالان مرا از مخمل و حرير مي دوخت و بجاي کاه و جو هميشه نقل و نبات به من مي داد. گوشت من هم خيلي شيرين است حالا مي خوري و
مي بيني. آنوقت چون خيلي خاطرم عزيز بود هميشه نعل هاي دست و پاي مرا هم از طلاي خالص مي ساخت و من امروز تنها و بي اجازه به گردش آمده بودم که حالم به هم خورد. حالا که گذشت ولي من خيلي خر ناز پرورده اي هستم و نعلهاي دست و پاي من از طلا است و تو که گرگ خوبي هستي مي تواني اين نعلها را از دست و پايم بکني و با آن صدتا خر بخري. بيا نگاه کن ببين چه نعلهاي پر قيمتي دارم!»
همانطور که ديگران به طمع مال و منال گرفتار مي شوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل خر را تماشا کند. اما همينکه به پاهاي خر نزديک شد خر وقت را غنيمت شمرد و با همه زوري که داشت لگد محکمي به پوزه گرگ زد و دندانهايش را در دهانش ريخت و دستش را شکست.
گرگ از ترس و از درد فرياد کشيد و گفت:«عجب خري هستي!»
خر گفت:«عجب که ندارد، ولي مي بيني که هر ديوانه اي در کار خودش هوشيار است. تا تو باشي و ديگر هوس گوشت خر نکني!»

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 147 پست ]  برو به صفحه قبلي  1 ... 10, 11, 12, 13, 14, 15  بعدي

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

جستجو براي:
انتقال به:  
cron
قدرت گرفته توسط phpBB® Forum Software © phpBB Group
phpBB Persian | پشتیبانی phpBB فارسی توسط Maghsad