امروز 19 تیر 1399, 02:06



جهت استفاده از تمامی امکانات سایت  باید وارد  و یا عضو شوید

خروج

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است





ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 147 پست ]  برو به صفحه قبلي  1 ... 11, 12, 13, 14, 15  بعدي
نويسنده پيغام
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:56 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
آموختن از شازده کوچولو      


اغلب شما به شكر خدا، داستان شازده كوچولو را بلديد. او پسركي است كه در يك سياره زندگي مي كند. در آن سياره چز يك درخت بائو باب بزرگ چند آتشفشان، چيزي وجود ندارد. پسرك بسيار ظريف طبع و حساس است و شخصيتي جالب دارد. مثلاً او عاشق غروب است؛ چون غروب هم زيبا و هم كمي اندوهبار است. از آنچا كه سياره اش خيلي كوچولوست. هر بار كه صندليش را چا به چا مي كند، مي تواند غروب تازه اي را تماشا كند. براي همين، روزي چهل و چهار بار غروب خورشيد را مي بيدد. خيلي محشر است، مگر نه! تا اينكه روزي دانه ي كوچكي در سياره ي او مي افتد و رشد مي كند و تبديل به يك بوته ي گل سرخ مي شود. شازده كوچولو با دل وجان از آن مراقبت مي كند تا وقتي كه غنچه مي دهد و تبديل به گل دلپذيري مي شود. شازده كوچولو به عمرش گل سرخ نديده است. گل همين طور كه خوشگل تر مي شود، لوس تر و بي معني تر هم مي شود ( اغلبشان همين طورند! ) او دائماً خود را آرايش مي كند و مي گويد: «منو از آفتاب بپوشون»،«منو از باد بپوشون» و بالاخره چنان از شور به در مي كند كه كفر شازده كوچولو بالا مي آيد و به اين نتيجه مي رسد كه اصلاً و ابداً زبان گل سرخ را نمي فهمد. همين مسأله باعث مي شود كه بالاخره سياره را ترك كند و به بقيه ي سياره ها برود. بلكه زبان بقيه را بهتر ياد بگيرد،بفهمد عشق چيست، زندگي چيست و با شناختن اين ها و آشنا شدن با آدم ها، حكمت بياموزد و اين درست همان چيزي است كه ما دلمان مي خواهد شماعزيزان ياد بگيريد. شازده كوچولو سر راهش با آدم هاي عجيب و غريب رو به رو مي شود كه هر كدام به نوعي مشغول خود هستند. سرانجام هم با موجود بسيار عاقلي به اسم روباه ملاقات مي كند. روباه به شازده كوچولو مي گويد: «منو اهلي كن» شازده كوچولو مي گويد:«خب من كه نمي دونم اين ها كه مي گي يعني چي. به من بگو اهلي شدن يعني چي» روباه مي گويد،«اهلي شدن يعني ايجاد ارتباط با ديگران، در ميانشان راه پيداكردن، غمخوار شدن و غمخوارپيدا كردن» باقي داستان را يا مي دانيد يا مي رويد و مي خوانيد. شازده كوچولو روباه را اهلي مي كند، البته اهلي شدن، رنج و درد هم دارد. چون در لحظه ي جدايي، كساني كه با هم ُانس گرفته اند، درد مي كشند.شازده كوچولو پس از اين تجربه متوجه مي شود، اصلاً مهم نيست كه دنيا پر ا ز گل سرخ است. چون گل سرخ او كسي است كه شازده كوچولو برايش زحمت كشيده و به خاطر عشقي كه صرفش كرده، گل منحصر فردي است. بچه هاي ما هم گل سرخ هاي منحصر به فردي هستند درست مي گويم؟

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:56 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
كلاغ و روباه      
قصه :

يكي بود يكي نبود، كلاغي بود كه در جنگلي بزرگ، بالاي يك درخت كهنسال زندگي مي كرد كلاغ چند تا جوجه داشت كه تازه سراز تخم بيرون آورده بودند. خانم كلاغه از صبح تا شب توي جنگل مي گشت تا چيزي براي جوجه كلاغها پيدا كند و توي شكمشان بريزد. درآن جنگل يك روباه هم زندگي مي كرد كه خيلي بدجنس بود. يك روز وقتي روباه از كنار درخت رد مي شد، صداي جيك جيك جوجه كلاغها را شنيد و آب از دهانش راه افتاد. رفت توي فكر كه با حُقه اي، چند تايي از اين جوجه ها را توي شكمش بفرستد. لانه كلاغ روي نوك درخت بود و روباه هر كاري مي كرد، نمي توانست خودش را به آنجا برساند. آخر سر نقشه اي كشيد، شال و كلاه كرد و اره به دست گرفت و به پاي درخت رفت و شروع كرد به اره كردن درخت. كلاغ وقتي صداي خِش خِش اره را شنيد، پايين را نگاه كرد و پرسيد: - چه كار داري مي كني؟ روباه گفت: - مگر نمي بيني؟ دارم درخت را اره مي كنم. خانم كلاغه گفت: - ولي لانۀ من روي درخت است. روباه گفت: - به من چه؟ من باغبان اين باغم و هر كاري كه دلم بخواهد مي كنم. تازه تو به چه حقي روي درخت من لانه كردي؟ خانم كلاغه ترسيد و به التماس افتاد و گفت: - اي باغبان! به من رحم كن. درخت را قطع نكن. دو، سه روزي دست نگهدارتا جوجه هاي من كمي بزرگتر شوند. روباه گفت: - يك دقيقه هم نمي توانم صبر كنم اين درخت مال من است و بايد همين حالا آن را قطع كنم. خانم كلاغه به گريه افتاد و گفت: - فقط چند روز به من مهلت بده، چند روز. روباه گفت: - اگر مي خواهي درخت را قطع نكنم، بايد يكي از جوجه هايت را به من بدهي. كلاغ به ناچار قبول كرد و با دلي پُر از غصه يكي از جوجه هايش را به روباه داد. روباه حُقه بازاز اين كه نقشه اش گرفته بود، خيلي خوشحال شد و با خودش گفت: - با اين حُقه مي توانم جوجۀ تمام پرنده هايي كه در اين جنگل لانه دارند، را بخورم. فرداي آن روز عكمك (زاغچه) كه همسايه كلاغ بود، به ديدنش رفت. كلاغ غمگين در گوشه اي نشسته بود و فكر مي كرد. زاغچه پرسيد: - چي شده خانم كلاغه؟ انگارحالت خوش نيست؟ كلاغ تمام ماجرا را برايش تعريف كرد. زاغچه گفت: توچقدرساده اي! باغبان كجا بود؟ اين روباه بدجنس است كه خودش را به شكل باغبان درآورده است تازه اينجا جنگل است، باغ نيست كه باغبان داشته باشد. كلاغ فكري كرد و گفت: - راست مي گويي. خوب شد كه فهميدم حالا مي گويي چه كاركنم؟ زاغچه گفت: - اگرآن بدجنس بازهم به سُراغت آمد و خواست درخت را اره كند، اصلاً نترس، بگذار اره كند. فرداي آن روز روباه بدجنس دوباره هَوَس جوجه كلاغ كرد. كلاه نمدي اش را به سرگذاشت، اره اش رابه دست گرفت و به طرف درخت راه افتاد. وقتي به آنجا رسيد، اره را به درخت كشيد، كلاغ كه از قبل منتظرش بود سرش را پايين گرفت و گفت: - اي روباه حُقه باز! بيخود خودت را خسته نكن، من مي دانم كه تو باغبان نيستي و ديگر گول تو را نمي خورم. روباه درجا خُشكش زد. كلاغ كاملاً عوض شده بود و ديگرآن كلاغ ديروزي نبود، با خودش گفت: - اين حرفها، حرفهاي كلاغ نيست. حتماً كسي زير پايش نشسته و اين چيزها را يادش داده است. آن وقت رو به كلاغ كرد و پرسيد: - چه كسي به تو گفت كه من باغبان نيستم؟ كلاغ كه خيلي ساده بود، در جواب گفت: - زاغچه به من گفت. روباه در حالي كه از آنجا دور مي شد، با خودش گفت: - اي زاغچه بدجنس! بلايي به سرت بياورم كه توي كتابها بنويسند. آن وقت تمام تنش را لجن ماليد و به زير درختي كه لانۀ زاغچه بود رفت و همچون مرده اي روي زمين دراز كشيد. زاغچه كه براي پيدا كردن غذا بيرون رفته بود، بعد از مدتي به لانه اش برگشت و چشمش به روباه افتاد.چند باربالاي سرش چرخيد و چون ديد روباه حركتي نمي كند با خود گفت: - انگار مرده است. و براي اينكه مطمئن شود، روي سينه اش نشست و چند منقار به پهلويش زد. روباه هيچ حركتي نكرد. زاغچه جلوتر رفت و خواست با منقار چشم روباه را درآورد كه ناگهان روباه جستي زد و دُم او را به دندان گرفت. زاغچه كه فهميد چه اشتباهي كرده است، فوري فكري كرد و گفت: - تو حق داري مرا بگيري و بكُشي، چون اين منم كه همه چيز را به پرنده ها ياد مي دهم. اگر با تو هم دوست بودم، كاري مي كردم كه روزي چند تا مرغ و خروس گيرت بيايد. روباه طمع كار با خودش فكركرد: - اين زاغچه خيلي دانا است. بهتر است با او دوست شوم. زاغچه كه ديد روباه به فكر فرو رفته است گفت: - خوب فكرهايت را بكن اگر خواستي با من دوست شوي بايد سه بار قسم بخوري. روباه تا دهانش را باز كرد كه قسم بخورد، زاغچه بيرون پريد و روي درختي نشست. روباه با افسوس نگاهش كرد و آهي از ته دل كشيد. بعد دُمش را روي كولش گذاشت و ازآنجا دور شد. فرداي آن روز زاغچه تمام پرنده هاي جنگل را خبر كرد تا به همراه سگ، روباه را از ميان بردارند.هزاران هزار پرنده جمع شدند وبه روباه كه در كنار مرداب خوابيده بود، حمله كردند. روباه وقتي آن همه پرنده را ديد، از ترس پا به فرار گذاشت پرنده ها هم به دنبالش! پرنده ها آن قدر به سر و دُم روباه نوك زدند كه سرانجام توي مرداب افتاد و غرق شد و تمام پرنده ها از دستش راحت شدند.

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:57 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
درخت مغرور      
قصه :

يكي بود يكي نبود غيراز خدا هيچكس نبود. در روزگاران قديم روي تپه سرسبزي، كاجي بلند و بوتۀ خار كوچكي در كنار هم زندگي مي كردند، روزي كاج به خار گفت: - من درخت بلند و قوي هيكل هستم، همه مردم دوستم دارند و زير سايۀ من دراز مي كشند و استراحت مي كنند، اما تو يك خار كوچك و زشت هستي كه هيچ فايده اي نداري و هيچكس هم به تو نگاه نمي كند. اين حرف خار كوچولو را خيلي ناراحت كرد ولي چيزي نگفت. كاج مغرور وقتي سكوت خار را ديد با خنده گفت: - از اين كه كوچكي غصه مي خوري يا از بي مصرف بودن خودت عصباني هستي؟ خار كوچك گفت: - من نه عصباني هستم و نه بي مصرف! حتماً خدا اينطور خواسته است كه من خار باشم وتو درخت بلند اما فراموش نكن كه من هم به مصرف خوراك حيوانات مي رسم و گاو و گوسفند با خوردن من شير مي دهند. كاج مغرور گفت: - اگر اين حرفها را نزني كه از غصه دق مي كني! فرداي آن روز دو مرد تبر به دست به آنجا آمدند، آنها براي ساختن خانه جديدشان نياز به چوب داشتند. با تبر درخت كاج را قطع كردند كاج بلند در حالي كه مي افتاد، ناله مي كرد، اشك مي ريخت و با خود مي گفت: - چه خوب بود كه من هم بوتۀ خاري بودم تا كسي اين چنين با تبر زندگي را از من نمي گرفت. بچه هاي خوب به خاطر داشته باشيد كه آدمهاي مغرور و خودپسند عاقبت خوبي نخواهند داشت. مورچه وكبوتر يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود. درگذشته هاي دور، در بيشه اي با صفا كه آبگيرهاي كوچك و بزرگي داشت، مورچۀ زحمتكشي زندگي مي كرد. مورچه كاري به كار ديگران نداشت و هميشه در فكر لانۀ كندن و دانه جمع كردن براي بچه هايش بود. مورچه يك روز دانۀ سنگيني را از فاصله اي دور با هزار زحمت به لانه اش رساند. هوا گرم بود و مورچۀ كوچك خيس عرق شده بود. مورچه دانه را جلو لانه اش گذاشت و براي اينكه خنك شود و رفع تشنگي كند، به كنار آبگيري كه در آن نزديكي بود رفت. مورچه همين كه خواست آب بخورد پايش لغزيد و در آب افتاد. چيزي نمانده بود كه خفه شود. هر چه دست و پا زد، نتوانست خودش را نجات بدهد. در اين موقع كبوتري سفيد كه روي شاخۀ درختي نشسته بود، متوجه مورچه شد و دلش به حال او سوخت. كبوتر مهربان تصميم گرفت مورچه را نجات بدهد و براي اين كار برگي از درخت كند و در آب انداخت. مورچه تا برگ را ديد با چابكي روي برگ نشست و با حركت موج به كنار آبگير آمد و از خطر مرگ نجات يافت. كبوتر از آن بالا گفت:خدا را شكر كه نجات پيدا كردي؟ مورچه براي تشكر از كبوتر گفت: - اگر كمك تو نبود نجات پيدا نمي كردم، خدا كند بتوانم خوبي تو را تلافي كنم. مورچه از آن پس بيشتر مراقب بود و درصدد بود كه هر طور شده خوبي كبوتر را جبران كند. مورچه يك روز در بيشه دنبال دانه مي گشت كه ناگهان متوجه يك شكارچي شد. شكارچي تيري در كمان گذاشته بود و به طرف شاخه هاي درختي نشانه رفته بود. مورچه به جهت نشانه گيري شكارچي نگاه كرد. كبوتر مهربان را ديد كه بي توجه به دوروبر خود روي شاخه در حال استراحت است. مورچه نمي توانست فرياد بكشد و كبوتر را خبردار كند، اگر مي خواست خودش را به درخت برساند و به كبوتر نزديك شود به وقت زيادي احتياج داشت و در اين مدت شكارچي كار خودش را مي كرد. مورچه چاره اي نداشت جز اينكه هر طور شده نگذارد شكارچي تير را پرتاب كند. مورچۀ كوچك براي كمك به كبوتر خودش را به خطر انداخت و از كفش هاي ساقه بلند شكارچي بالا رفت. او وقتي به ساق پاي شكارچي رسيد با نيش هاي محكمش كه به كار باركشي و گرفتن دانه مي آمد، گاز محكمي از پاي او گرفت. شكارچي درد شديدي در ساق پاي خود احساس كرد و تعادلش را از دست داد. تير از كمان پريد و به جاي دوري رفت و به هدف اصابت نكرد. كبوتر متوجه صداي تير شد و از روي شاخه پركشيد و به جاي دوري رفت. مورچه وقتي از پريدن كبوتر مطمئن شد از پاي شكارچي پايين پريد و لاي علفها پنهان شد. شكارچي وقتي از شكار كبوتر نااميد شد راهش را گرفت و دنبال شكار ديگري رفت. مورچه در لاي علفها با خودش گفت: «خدا را شكر كه توانستم كبوتر مهربان را از خطر نجات بدهم. اگر يك روز او به داد من رسيد، امروز من به او كمك كردم. اگر به هم كمك كنيم، زندگي راحت تر مي شود!»

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:58 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
ميوه هاي شيرين      
قصه :

«سامر» كار كردن را دوست نداشت. هميشه فكر مي كرد چطور مي شود كاري انجام بدهد كه با آن به همه چيز برسد و هر چه را كه دلش مي خواهد.به دست آورد. در مدرسه فقط آن قدر درس مي خواند كه بتواند نمرۀ قبولي بگيرد. و به كلاس بالاتر برود. در خانه هم فقط كارهايي را انجام مي داد كه براي سلامتي و زنده ماندنش لازم بود. سامر خيلي مي خوابيد. حتي وقتي هم كه خوابش نمي برد، دراز مي كشيد و فكر مي كرد كه چكار كند كه همه چيز را به دست بياورد و ديگر مجبور نباشد اين قدر كار كند و زحمت بكشد. روزي سامر در سايۀ درختي نشسته بود و به درخت نگاه مي كرد. ميوه هاي رسيده و رنگارنگ در ميان برگهاي سبز درخت، چشمهايش را خيره كرده بود سامر فكر كرد. «اين درخت چقدر خوشبخت است كه تنه اي قوي دارد و پُر از شاخه است با برگهاي ريز و درشت رنگين و زيبا با ميوه هاي رسيدۀ خوشرنگ و براّق و آن همه پرندۀ زيبا كه لابه لاي شاخه هايش نشسته اند و برايش آواز مي خوانند.» وقتي فكرهايش به اينجا رسيد، با خودش گفت: «اين درخت هيچ كاري نمي كند، فقط هميشه راست و بي حركت روي زمين ايستاده و ماه و خورشيد را نگاه مي كند. آن وقت هر سال پر از ميوه هاي شيرين و رسيده مي شود پرنده ها آن قدر دوستش دارند كه هر روز مي آيند و لابه لاي شاخه هايش مي نشينند و برايش آواز مي خوانند. بادها از هر طرف مي وزند و خنكش مي كنند، ابرها هم بر روي او مي بارند و سيراب و پاكيزه اش مي كنند. آن وقت من بايد يك سال تمام درس بخوانم تا نمره اي بگيرم كه تازه به من اجازه بدهند يك كلاس بالاتر بروم اي كاش من هم يك درخت بودم!» درخت حرفهاي سامر را شنيد و گفت: - نه سامر! آن طور كه تو خيال مي كني من تنبل و بيكار نيستم. اگر دلت مي خواهد درخت بشوي عيبي ندارد. امتحان كن، ببين مي تواني يا نه سامر، خوشحال شد و فوراً دو تا چالۀ كوچك در كنار هم كند، پاهايش را توي چاله ها گذاشت روي پاهايش خاك ريخت و راست ايستاد از رطوبت خاك خوشش آمد و گفت: - چه خوب است آدم اين جوري بايستد! ناگهان احساس كرد كه يكي دارد پاهايش را قلقلك مي دهد و بالا مي آيد. سرش ار خم كرد و به پاهايش نگاه كرد؛ مورچه هاي ريز و درشتي بودند كه با بازيگوشي از روي پاهايش بالا مي آمدند.سامر خم شد و دستش را دراز كرد تا مورچه ها را پايين بريزد، ولي درخت گفت: - تو اجازه نداري خم شوي، تو نمي تواني براي ريختن مورچه ها از دستت استفاده كني چون درختها هيچ وقت از اين كارها نمي كنند! سامر ناراحت شد ولي چيزي نگفت و راست ايستاد. خورشيد آرام آرام در آسمان بالا مي آمد و گرمايش زياد و زيادتر مي شد. بدن سامر خيس عرق شد. خيلي هم تشنه شده بود خواست برود تا هم آب بخورد و هم سرو صورتش را بشويد كه خنك شود. اما درخت گفت: - درخت وقتي مي خواهد آب بخورد نبايد جاي خودش را ترك كند! سامر گفت: - پس من چطوري آب بخورم؟ درخت گفت: - مگر تو درخت نيستي؟ درخت بايد با تلاش و كوشش شبانه روزي، آب را ذره ذره از دل خاكها بمكد! سامر ساكت شد و همان طور تشنه ايستاد. مدتي كه گذشت پاهايش درد گرفت خيلي هم خسته شده بود خواست كمي بنشيند ولي درخت فرياد زد: - تو اجازه نداري بنشيني! درخت اگر بنشيند، ديگر زيبا نيست! زيبايي درخت به اين است كه هميشه راست و محكم روي زمين بايستد و به آسمان نگاه كند. درخت زيبا نه از ماه و خورشيد خسته مي شود، نه از باد و باران. درخت زيبا.. سامر هاي هاي زد زير گريه و در حالي كه هِق هِق مي كرد گفت: - من نمي خواهم درخت باشم اصلاً من نبايد اين كارهاي سخت را انجام بدهم. اصلاً چرا بايد من خودم را اين طور آزار بدهم؟ آن وقت سامر پاهايش را از خاك بيرون كشيد و به طرف شير آب دويد. سر و صورتش را شست و آب خورد. درخت با خنده گفت: - پسر جان! درست است كه من ميوه هاي لذيذ و شيريني دارم اما براي اين كه ميوه هايم لذيذ و شيرين بشوند، شب و روز كار مي كنم و زحمت مي كشم همه جور سختي را تحمل مي كنم و با اين حال افتخار مي كنم كه يك درختم من از اين كه يك درختم، احساس خوشبختي مي كنم. سامر، وقتي حرفهاي درخت را شنيد. يك نفس تا خانه دويد. كتابهايش را برداشت و شروع كرد به درس خواندن. خواند و خواند و خواند، تا آن كه در آخر سال تحصيلي از ميوه هاي شيرين و لذيذي كه توي درخت كارنامه اش به بار آورده بود. با شادي و سربلندي بهره مند شد.

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:59 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
هوس های مورچه ای      
قصه :

روزی بود، روزگاری بود. یک مورچه در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هرچه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پایش لیز می خورد و می افتاد. هوس عسل او را به صد درآورد و فریاد زد: «ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش می دهم.» یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت: «مبادا بروی ها… کندو خیلی خطر دارد!» مورچه گفت: «بی خیال باش، من می دانم که چه باید کرد.» بالدار گفت:«آنجا نیش زنبور است.» مورچه گفت: «من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم.» بالدار گفت: «عسل چسبناک است، دست و پایت گیر میکند.» مورچه گفت: «اگر دست و پاگیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد.» بالدار گفت: «خودت میدانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی.» مورچه گفت: «اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان، اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت میکند خوشم نمی آید.» بالدار گفت: «ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم.» مورچه گفت: «پس بیهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.» بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید: «یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد.» مگسی سر رسید و گفت: «بیچاره مورچه، عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم.» مورچه گفت: «آفرین، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند «حشره خیرخواه!» مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت. مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: «به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی، چه عسلی، چه مزه یی. خوشبختی از این بالاتر نمی شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو گندم جمع می کنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند.» مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل، و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند. مور را چون با عسل افتاد کار/ دست و پایش در عسل شد استوار از تپیدن سست شد پیوند او/ دست و پا زد، سخت تر شد بند او هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آنوقت فریاد زد: «عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی شود، ای مردم، مرا نجات بدهید. اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم.» گر جوی دادم دو جو اکنون دهم/ تا از این درماندگی بیرون جهم مورچه بالدار از سفر برمی گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است. این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری. مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد.

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:59 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
جک و لوبیای سحرآمیز      
قصه :

روزگاری ، کشاورز فقیری بود که زن و یک پسر تنبل به نام جک داشت .روزی که کشاورز مرد ، فقط یک گاو برای خانواده اش به جا گذاشت . جک و مادرش با شیری که گاو می داد زندگی می کردند . آنها هر روز صبح شیر را به بازار می بردند و می فروختند . اما یک روز صبح ، گاو دیگر شیر نداد و آنها دیگر پولی نداشتند که حتی یک قرص نان بخرند . مادر جک به جک گفت : « برو گاو را بفروش و با پول آن مقداری دانه بخر تا آنها را بکاریم . » بنابراین جک به بازار رفت . در بین راه پیرمردی را دید که به او گفت : « جک گاوت را در برابر این لوبیای سحرآمیز به من می فروشی ؟ » جک چنین پیشنهاد ناچیزی را رد کرد ، اما پیرمرد گفت : « اگر امشب این لوبیا را بکاری ، تا صبح آن قدر رشد می کند که سر به آسمان می کشد . » جک از فکر پیرمرد خوشش آمد و گاوش را با لوبیای سحرآمیز عوض کرد . وقتی به خانه بازگشت ، مادرش فریاد کشید : « چقدر نادانی ! حالا از گرسنگی می میریم . » و بعد از این حرف ، لوبیا را از پنجره به بیرون انداخت . صبح روز بعد جک از خواب برخواست و از خانه بیرون رفتد و با تعجب ساقه لوبیای عظیمی را دید که بالا و بالا رفته و به ابرها رسیده است . پیرمرد راست گفته بود . جک دلش می خواست از ساقه لوبیا بالا برود و ببیند تا کجا بالا رفته است . بنابراین شروع به بالا رفتن کرد و همین طور بالا رفت ...وقتی به پایین نگاه کرد از این که چقدر بالا رفته شگفت زده شد ولی همچنان به بالا رفتن ادامه داد و بالا رفت تا این که سرانجام به ابرها رسید . آنجا قصر سنگی بزرگی یافت . به طرف قصر رفت و جلوی در با خانم بسیار بزرگی روبرو شد . جک مودبانه به زن گفت : « ممکن است لطفا مقداری غذا به من بدهید ؟ » زن گفت : « به نظر می رسد پسر خوبی باشی . بیا توی قصر تا به تو چیزی بدهم . » بدین ترتیب جک وارد آشپزخانه قصر شد . اما به زودی قصر شروع به لرزیدن کرد . تامپ ! تامپ ! تامپ! زن گفت : « زود باش ! بپر بیا اینجا ! » و با عجله جک را به داخل بخاری دیواری هل داد . جک دزدکی به بیرون نگاهی انداخت و غول بزرگی را دید . غول همین که به آشپزخانه یورش برد نعره کشید : « بوی چی می آید ؟ » زن پاسخ داد : « شاید بوی پس مانده های همان گوشتی باشد که ناهار دیروز باقی مانده . » غول با شنیدن اینجواب قانع شد و پشت میز نشست و غذایی که زنش برایش درست کرده بود خورد . هنگامی که غول غذایش را تمام کرد مشغول شمردن سکه های طلایی که در آن روز دزدیده بود ، شد و به زودی به خواب فرو رفت و خروپف او سراسر قصر را به لرزه درآورد . جک از توی بخاری دیواری بیرون خزید ، یکی از کیسه های طلا را قاپید و تلوتلو خوران به طرف ساقه لوبیا دوید . از آن پایین رفت ... تا این که صحیح و سالم به باغچه خودشان رسید . جک و مادرش مدتی با آن طلا ها گذران زندگی کردند و هنگامی که طلاها تغریبا تمام شده بود ، جک دوباره از ساقه لوبیا بالا رفت . آن قدر بالا رفت تا این که به قصر غول رسید . همان زن دوباره او را به درون برد و مقداری شیر و نان به او داد . اما قبل از آن که غذایش را تمام کند قصر شروع به لرزیدن کرد تامپ ! تامپ ! تامپ! به محض آن تامپ ! تامپ ! تامپ! به درون بخاری دیواری پرید ، غول همراه یک مرغ وارد آشپزخانه شد . مرغ را روی میز گذاشت و به او دستور داد : « برای من یک تخم بکن ! » مرغ یک تخم طلایی کرد . چند لحظه بعد غول شروع به چرت زدن کرد و خروپفش سراسر قصر را به لرزه انداخت . تامپ ! تامپ ! تامپ! از توی بخاری دیواری بیرون خزید و مرغ را بغل کرد و به سمت ساقه لوبیا دوید . وقتی که جک به خانه رسید مرغ جادویی را به مادرش نشان داد . مرغ را روی میز گذاشت و به او دستور داد : « برای من یک تخم بگذار » مرغ یک تخم طلا گذاشت . جک خیلی به خودش مغرور شد و لی مادرش گفت :« جک ، من دیگر نمی خواهم که از آن ساقه لوبیا بالا بروی ، چون دردسر می شوی . » اما چیزی نگذشت که جک دوباره حوصله اش سر رفت و تصمیم گرفت سری به قصر بزند . بنابراین یک روز صبح زود برخاست و از ساقه لوبیا بالا و بالا رفت . از پنجره بازی به درون قصر خزید و چیزی نگذشت که صدایی آشنا شنید . تامپ! تامپ! تامپ! غول وارد شد و یک چنگ طلایی روی میز گذاشت . به چنگ دستور داد بنوازد و چنگ خود به خود آهنگ زیبایی نواخت . کم کم موسیقی لالایی ، غول را به خواب برد و خروپف او قصر را به لرزه انداخت . جک به طرف میز خزید و چنگ را قاپید . اما در همان حال که داشت به طرف در می دوید چنگ با صدای بلند فریاد زد : « ارباب! دارند مرا می دزدند » . غول ناگهان از خواب پرید و گفت : « هوم ، بوی آدمیزاد می آید . چه زنده باشد و چه مرده ، الان استخوانهایش را خرد و خمیر می کنم و از نان درست می کنم . » غول با دیدن جک غرش وحشتناکی سر داد و نعره زد : « تو را برای صبحانه می خورم . » جک به طرف ساقه لوبیا فرار کرد و غول به دنبالش دید ، همچنان که غول به دنبال جک از ساقه لوبیا پایین می رفت ، ساقه لوبیا از سنگینی غول به لرزه درآمد . جک همان طور که از ساقه پایین می آمد ، فریاد زد : « مادر ! مادر ! یک تبر برای من بیاور ! » مادر تبر به دست از خانه بیرون آمد ، اما با دیدن غول از وحشت شروع به لرزیدن کرد . جک از ساقه پایین پرید ، تبر را قاپید و شروع به شکستن ساقه لوبیا کرد . گرومب ! ساقه لوبیا سرنگون شد و غول را هم با خود به زمین انداخت . جک با دیدن گریه مادرش خیلی ناراحت شد . از آن روز به بعد جک با همه توان خود شروع به کار کرد و در نتیجه مادرش خیلی خوشحال شد . روزها صدای آنها از کشتزار بگوش می رسید که همراه تغمه زیبای چنگ آواز می خواندند . مرغ جادویی همچنان تخم طلا می گذاشت و جک و مادرش دیگر فقیر نبودند . با گذشت سالها ، جک بزرگتر شد و نظر شاهزاده خانم زیبایی را به خودش جلب کرد . وقتی شاهزاده خانم موافقت کرد که با او ازدواج کند جک نمی توانست بخت و اقبال خودش را باور کند . اکنون جک نه فقط یک مرغ جادویی و یک چنگ داشت که آهنگهای دلنواز می تواخت ، بلکه یک شاهزاده خانم هم ، همسرش شده بود !

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 01:59 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
پيرزن و جوجه ي طلايي اش      
قصه :

پيرزني بود كه در دار دنيا كسي را نداشت غير از جوجه ي طلايي اش. اين جوجه را هم يك شب توي خواب پيدا كرده بود. پيرزن روشور درست مي كرد و مي برد سر حمامها مي فروخت. جوجه طلايي هم در آلونك پيرزن و توي حياط كوچكش دنبال مورچه ها و عنكبوت ها مي گشت. از دولت سر جوجه طلايي هيچ مورچه اي جرئت نداشت قدم به خانه ي پيرزن بگذارد. حتي مورچه سواره هاي چابك و درشت. جوجه طلايي مورچه ها را خوب و بد نمي كرد. هم جورشان را نك مي زد مي خورد. از پس گربه هاي فضول هم برمي آمد كه همه جا سر مي كشند و به خاطر يك تكه گوشت همه چيز را به هم مي زنند. حياط پيرزن درخت گردوي پرشاخ و برگي هم داشت. فصل گردو كه مي رسيد، كيف جوجه طلايي كوك مي شد. باد مي زد گردوها مي افتاد، جوجه مي شكست و مي خورد. عنكبوتي هم از تنهايي و پيري پيرزن استفاده كرده توي رف، پشت بطريهاي خالي تور بافته دام گسترده بود و تخم مي گذاشت. پيرزن روزگاري توي اين بطريها سركه و آبغوره و عرق شاه اسپرم و نعناع پر مي كرد و از فروش آنها زندگيش را درمي آورد. اما حالا ديگر فقط روشور درست مي كرد. بطريهاي رنگارنگش خالي افتاده بود. عنكبوت دلش از جوجه طلايي قرص نبود. هميشه فكري بود كه آخرش روزي گرفتار منقار جوجه طلايي خواهد شد. بخصوص كه چند دفعه جوجه او را لبه ي رف ديده بود و تهديدش كرده بود كه آخر يك لقمه ي چپش خواهد كرد. چند تا از بچه هاي عنكبوت را هم خورده بود. از طرف ديگر جوجه طلايي مورچه هاي زرد و ريزه ي خانه را ريشه كن كرده بود كه هميشه به بوي خرده ريزي كه پيرزن توي رف مي انداخت، گذرشان از پشت بطريهاي خالي مي افتاد و براي عنكبوت شكار خوبي به حساب مي آمدند. شبي عنكبوت به خواب پيرزن آمد و بش گفت: اي پيرزن بيچاره، هيچ مي داني جوجه ي پررو مال و ثروت ترا چطور حرام مي كند؟ پيرزن گفت: خفه شو! جوجه طلايي من اينقدر ناز و مهربان است كه هرگز چنين كاري نمي كند. عنكبوت گفت: پس خبر نداري. تو مثل كبكها سرت را توي برف مي كني و خيالهاي خام مي كني. پيرزن بي تاب شد و گفت: راستش را بگو ببينم منظورت چيست؟ عنكبوت گفت: فايده اش چيست؟ قر و غمزه ي جوجه طلايي چشمهات را چنان كور كرده كه حرف مرا باور نخواهي كرد. پيرزن با بي تابي گفت: اگر دليل حسابي داشته باشي كه جوجه طلايي مال مرا حرام مي كند، چنان بلايي سرش مي آورم كه حتي مورچه ها به حالش گريه كنند. عنكبوت كه ديد پيرزن را خوب پخته است، گفت: پس گوش كن بگويم. اي پيرزن بيچاره، تو جان مي كني و روشور درست مي كني و منت اين و آن را مي كشي مي گذارند روشورهات را مي بري سر حمامهاشان مي فروشي و يك لقمه نان در مي آوري كه شكمت را سير كني، و اين جوجه ي پررو و شكمو هيچ عين خيالش نيست كه از آن همه گردو چيزي هم براي تو كنار بگذارد كه بفروشيشان و دستكم يكي دو روز راحت زندگي كني و شام و ناهار راست راستي بخوري. حالا باور كردي كه جوجه طلايي مالت را حرام مي كند؟ پيرزن با خشم و تندي از خواب پريد و براي جوجه طلايي خط و نشان كشيد. صبح براي روشور فروختن نرفت. نشست توي آلونكش و چشم دوخت به حياط، به جوجه طلايي كه خيلي وقت بود بيدار شده بود و بلند شدن آفتاب را تماشا مي كرد. جوجه طلايي آمد پاي درخت گردو، بش گفت: رفيق درخت، يكي دو تا بينداز، صبحانه بخورم. درخت گردو يكي از شاخه هاش را تكان داد. چند تا گردوي رسيده افتاد به زمين. جوجه طلايي خواست بدود طرف گردوها، داد پيرزن بلند شد: آهاي جوجه ي زردنبو، دست بشان نزن! ديگر حق نداري گردوهاي مرا بشكني بخوري. جوجه طلايي با تعجب پيرزن را نگاه كرد ديد انگار اين يك پيرزن ديگري است: آن چشمهاي راضي و مهربان، آن صورت خوش و خندان و آن دهان گل و شيرين را نديد. چيزي نگفت. ساكت ايستاد. پيرزن نزديك به او شد و با لگد آن طرفتر پراندش و گردوها را برداشت گذاشت توي جيبش. جوجه طلايي آخرش به حرف آمد و گفت: ننه، امروز يكجوري شده اي. انگار شيطان تو جلدت رفته. پيرزن گفت: خفه شو!.. روت خيلي زياد شده. يك دفعه گفتم كه حق نداري گردوهاي مرا بخوري. مي خواهم بفروشمشان. جوجه طلايي سرش را پايين انداخت، رفت نشست پاي درخت. پيرزن رفت توي آلونك. كمكي گذشت. جوجه پا شد باز به درخت گفت: رفيق درخت، يكي دو تاي ديگر بينداز ببينم اين دفعه چه مي شود. امروز صبحانه مان پاك زهر شد. درخت يكي ديگر از شاخهاي پرش را تكان داد. چند تا گردو افتاد به زمين. جوجه تندي دويد و شكست و خوردشان. پيرزن سر رسيد و داد زد: جوجه زردنبو، حالا به تو نشان مي دهم كه گردوهاي مرا خوردن يعني چه. پيرزن اين را گفت و رفت منقل را آتش كرد. آنوقت آمد جوجه طلايي را گرفت و برد سر منقل و كونش را چسباند به گلهاي آتش. كون جوجه طلايي جلزولز كرد و سوخت. درخت گردو تكان سختي خورد و گردوها را زد بر سر و كله ي پيرزن و زخميش كرد. پيرزن جوجه را ولش كرد اما وقت خواست گردوها را جمع كند، ديد همه از سنگند. نگاهي به درخت انداخت و نگاهي به جوجه و خودش و رفت تو آلونكش گرفت نشست. جوجه طلايي كنج حياط سرش را زير بالش گذاشته، كز كرده بود. گاهي سرش را درمي آورد و نگاهي به كون سوخته اش مي انداخت و اشك چشمش را با نوك بالش پاك مي كرد و باز توي خودش مي خزيد. پيرزن چشم از جوجه طلاييش برنمي داشت. نزديكهاي ظهر باد برخاست، زد و گردوها را به زمين ريخت. جوجه از سر جاش بلند نشد. باز باد زد و گردوهاي ديگري ريخت. جوجه طلايي همينجور توي لاك خودش رفته بود و تكان نمي خورد. تا عصر بشود، گردوها جاي خالي در حياط پيرزن باقي نگذاشتند. پيرزن همينجور زل زده بود به جوجه طلاييش و جز او چيزي نمي ديد. ناگهان صدايي شنيد كه مي گفت: اي پيرزن شجاع، جوجه زردنبو را سر جاش نشاندي. ديگر چرا معطل مي كني؟ پاشو گردوهات را ببر بفروش. آفتاب دارد مي نشيند و شب درمي رسد و تو هنوز ناني به كف نياورده اي. پيرزن سرش را برگرداند و ديد عنكبوت درشتي دارد از رف پايين مي آيد. لنگه كفشي كنارش بود. برش داشت و محكم پرت كرد طرف عنكبوت. يك لحظه بعد، از عنكبوت فقط شكل تري روي ديوار مانده بود. آنوقت پيرزن با گوشه ي چادرش اشك چشمهايش را خشك كرد و پاشد رفت پيش جوجه طلاييش و بش گفت: جوجه طلايي نازي و مهربان من، گردوها ريخته زير پا، نمي خواهي بشكني بخوريشان؟ جوجه طلايي بدون آنكه سرش را بلند كند گفت: دست از سرم بردار پيرزن. به اين زودي يادت رفت كه كونم را سوختي؟ پيرزن با دست جوجه طلاييش را نوازش كرد و گفت: جوجه طلايي نازي و مهربان من، گردوها ريخته زير پا. نمي خواهي بشكني بخوريشان؟ جوجه طلايي اين دفعه سرش را بلند كرد و تو صورت پيرزن نگاه كرد ديد آن چشمهاي راضي و مهربان، آن صورت خوش و خندان و آن دهان گل و شيرين باز برگشته. گفت: چرا نمي خواهم، ننه جان. تو هم مرهمي به زخمم مي گذاري؟ پيرزن گفت: چرا نمي گذارم، جوجه طلايي نازي و مهربان من. پاشو برويم تو آلونك. **** آن شب پيرزن و جوجه طلايي سر سفره شان فقط مغز گردو بود. صبح هم پيرزن پا شد هر چه تار عنكبوت در گوشه و كنار بود، پاك كرد و دور انداخت.

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 02:00 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
پینوکیو      
قصه :

روزي روزگار ي ، نجار پيري به نام ژپتو زندگي مي كرد كه آرزو داشت پسري داشته باشد . روزي او يك عروسك خيمه شب بازي ساخت و اسم او را پينوكيو گذاشت . پيرمرد در دلش آرزو مي كرد كه اي كاش اين عروسك يك پسر بچه واقعي بود . در همان شب يك پري مهربان به كارگاه نجاري ژپتو پير آمد و تصميم گرفت تا آرزوي او را برآورده سازد . او با چوب دستي طلائي خود به آن عروسك چوبي زد و دستور داد تا آن عروسك جان بگيرد و در يك چشم به هم زدن پينوكيو جان گرفت . پري مهربان به پينوكيو گفت : اگر تو پسر شجاع ،تگو و فداكاري باشي ، روزي تو يك پسر واقعي خواهي شد . سپس پري رو به جيرجيرك روي تاقچه كه اسمش جيميني بود كرد و گفت از اين به بعد تو بايد مواظب رفتار پينوكيو باشي و به او خيلي چيزها ياد بدهي. اين در خواست خيلي بزرگي از جيميني بود او مي بايست مثل وجدان پينوكيو عمل مي كرد و به او ياد مي داد چه جيز خوب است و چه چيز بد . صبح روز بعد وقتي ژپتو پير عروسك خود را جان دار يافت بسيار خوشحال شده و او را راهي مدرسه كرد و به جيميني گفت : تا راه را به او نشان دهد و مواظب او باشد اما پينوكيو بجاي رفتن به مدرسه به چادر خيمه شب بازي رفت . رئيس عروسك گردانها كه مرد شيطان صفتي بود با ديدن پينوكيو به او قول داد كه او را معروف كند و پينوكيو با خوشحالي به صحنه نمايش رفته و شروع به رقصيدن و سرگرم نمودن حاضرين كرد اما بعد از نمايش عروسك گردان بد جنس پينوكيو را در يك قفس زنداني نمود . شب هنگام پري مهربان پيدا شد و به پينوكيو گفت : كه چرا به مدرسه نرفته است . پينوكيو به پري دروغ گفت و گفت كه او را دزديده اند و به اينجا آورده اند ناگهان بيني پينوكيو شروع به د راز شدن كرد . پري به او لبخندي زد و گفت : پينوكيو تاوقتي كه دروغ بگويي بيني تو همچنان دراز مي شود . بالاخره پينوكيو به پري راستش را گفت و بيني اش به جاي اولش برگشت . پري به پينوكيو گفت : اين بار تو را مي بخشم . اما اين آخرين بار است و يادت باشد تا پسر خوبي نباشي هميشه يك عروسك چوبي باقي مي ماني و تبديل به يك بچه واقعي نمي شوي . روز بعد پينوكيو در راه رفتن به مدرسه دليجاني را كه پر از بچه هاي شاد و شيطان بود ديد كه تعداد زيادي الاغ غمگين آن را مي كشيدند و راننده دليجان به پينوكيو گفت : با ما به شهر اسباب بازي ها و شادي ها بيا . و از صبح تا شب بازي كن و شاد باش . پينوكيو با ديدن آن همه بچه هاي شاد و شنيدن اين پيشنهاد وسوسه شد و هر چه قدر جيميني سعي كرد او را منصرف كرد او راد منصرف كند فايده نكرد پينوكيو سوار دليجان شده و با آنها به شهر اسباب بازي ها رفت . او و بقيه پسر بچه ها آنقدر سرگرم بازي و شادي بودند كه متوجه اتفاقات اطراف خود نمي شدند . تمام بچه ها در آخر شب كم كم تبديل به الاغ مي شدند . گوشهاي آنها دراز شده و دم در مي آوردند . جيميني و پينوكيو بعد از فهميدن اين موضوعاز آن سرزمين پا به فرار گذاشتند اما وقتي پينوكيو به خانه برگشت ژپتو را آنجا نديد خيلي نگران شد كبوتر كوچكي كه روي درخت حياط خانه ژپتو لانه داشت به پينوكيو گفت : كه ژپتو براي پيدا كردن او به دريا رفته است . پينوكيو ناراحت و نگران بلافاصله قايقي ساخت وبه دريا رفت . ژپتو پير كه در دريا توسط يك نهنگ بزرگ بلعيده شده بود در شكم نهنگ زنداني بود و پينوكيو هم در رديا توسط همان نهنگ بلعيده شد . آنها در شكم نهنگ يكديگر را يافتند . ژپتو از ديدن پينوكيو خوشحال شد و شروع به شاداماني كرد . پينوكيو هم از ديدن ژپتو بسيار خوشحال و شاد شد ولي آنها در شكم نهنگ گير افتاده بودند . تا اينكه پينوكيو فكري به خاطرش رسيد . او شروع به روشن كردن آتش كرد و دود آنرا با لباسش به سمت بيني نهنگ فرستاد . اين كار باعث عطسه نهنگ گرديده و آنها به بيرون از دهان او پرت شدند و بالاخره پينوكيو و ژپتو از شكم نهنگ نجات يافتند و موجهاي دريا آنها را به طرف ساحل آورد . اماپينوكيو زنده به نظر نمي رسيد و از پشت بر روي شنهاي ساحل افتاده بود . ژپتو با چشم گريان پينوكيو را بغل كرده و در تخت خواباند و سپس رو به آن كرده گريه كنان گفت : پسرم تو به خاطر من جان خود را به خطر انداختي تا مرا نجات دهي و اكنون ديگر زنده نيستي . ناگهان پري مهربان ظاهر شد. و رو به عروسك چوبي كه بي جان افتاده بود كرده و گفت : پينوكيو تو پسر خوبي بودي ، راستگو ، مهربان و فداكار و حالا آرزوي ژپتو برآورده شده و تو تبديل به يك پسر بچه واقعي مي شوي . بيدار شو . پينوكيو چشمهايش را باز كرد و ديد كه تبديل به يك پسر بچه واقعي شده است . ژپتو با ديدن اين منظره بسيار خوشحال شد و اشك در چشمهايش حلقه زد و پينوكيو را بغل كرفت . از آن به بعد پينوكيو و ژپتو سالها با هم به خوبي زندگي كردند.

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 02:01 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
امتحان سخت:       
قصه :

باد در ميان موهاي بلند و سپيد حضرت ابراهيم (ع) مي پيچيد و آن را آشفته مي‌ساخت و غوغايي عجيب در دل ابراهيم (ع) بود كه سراسر وجودش را آشفته مي‌كرد. اسماعيل از دور، پدرش را مي ديد كه چگونه غمگين است و هر لحظه غمگين تر مي‌شود. از آن لحظه اي كه پدرش، پريشان از خواب برخاسته بود و به بيابان رفته بود، اسماعيل لحظه اي از او غافل نشد. قبلاً چندين بار پدرش را به هنگام نيايش و سكوت در هاله اي از غم، يافته بود ولي اين بار غم سنگيني را مي ديد كه شانه هاي پدر را خميده و لرزان ساخته است . اسماعيل هجده ساله، جواني زيبا، رعنا، دانا و مهربان و باايمان بود. آرام و آهسته به سوي همان تپه اي رفت كه پدر ساعتها بر روي آن نشسته بود. وقتي به نزديكش رسيد، دست بر شانه هاي لرزانش گذارد و پدر بي آنكه روي برگرداند دست پسر را محكم در دستش فشرد، چشمانش را بست و آرام گفت: ( فرزندم هيچ مي داني كه خواب پيامبران رؤيا و خيال نيست؟ ) اسماعيل پاسخ داد: ( بله پدر مي دانم ) ابراهيم لحظاتي سكوت اختيار كرد. اسماعيل داغي اشك پدرش را بر روي دست خود احساس مي كرد، ابراهيم گفت: (در خواب فرمان يافته ام كه تو، عزيزترين زندگيم را در پيشگاه خداوند قرباني كنم. حال نمي دانم چطور از فرمان پروردگارم سرپيچي كنم يا اينكه چگونه بايد از تو دل بكنم؟) اسماعيل آرام كنار پدر نشست. دست پير و لرزان او را به دست گرفت و گفت: (پدر وقتي مي گويي فرمان خداست، پس ترديد مكن. اين خواست اوست كه به دست تو به سويش روانه شوم. ) ابراهيم فرزند را به آغوش كشيد، شانه هاي پسر را بوسيد و گريست. اسماعيل اشكهاي پدرش را پاك كرد و گفت: ( پدرم، هيچ سعادتي براي من بزرگتر از اين نيست، پس تو هم در اجراي فرمان خدا تأخير مكن. ) شانه هاي ابراهيم همچنان مي لرزيد و باد زوزه مي كشيد. هنگام سحر، ابراهيم و اسماعيل به راه افتادند تا جايي كه امكان داشت از منزل دور شدند. در ميان تپه ها كنار بوته هاي بلند، اسماعيل زانو بر زمين زد. طنابي به دست پدرش داد و گفت: پدر جان دستهايم را همچون يك قرباني ببند و پشت سرم بايست تا به چشمهايم نگاه نكني، مبادا پشيمان شوي و به سبب مهر پدري ات از فرمان خداوند سرپيچي نمايي. ابراهيم سكوت كرد. به جوانش نگريست، به تنها فرزندش. آنگاه نام خدا را بر زبانش جاري ساخت و كارد را بر گلوي فرزندش كشيد، اما كارد نمي بريد. يكبار ديگر هم نام خدا را آورد و تكرار كرد ، باز هم فايده اي نداشت. اشك از چشمان غمگينش سرازير مي شد و در انبوه ريشهاي سفيدش مي نشست و باز هم تكرار كرد. در همين لحظه صدايي به گوشش رسيد: ( اي ابراهيم، تو از اين امتحان سرافراز بيرون آمده اي! ما قرباني‌ات را پذيرفتيم. و اينك به جاي اسماعيل هديه ما را قرباني كن! ) ابراهيم با ناباوري و حيرت، اطرافش را مي نگريست. ناگهان قوچي را در پشت بوته ديد كه ايستاده و نگاه مي كند. به سرعت براي سپاس از خدا سجده شكري به جاي آورد و دستهاي اسماعيل را گشود. پدر و پسر يكديگر را در ‎آغوش گرفتند و گريستند. ابراهيم به فرمان خدا قوچ را قرباني كرد و اين سنتي شد ماندگار براي تمام مسلمانها كه در عيد قربان و مراسم حج، گوسفند، شتر، گاو و ... هر چه كه در توان دارند، قرباني مي كنند.

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 02:03 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
بچه هاي محل      
قصه :

بازي فوتبال تمام شد. پاچه شلوارم را پايين كشيدم و به طرف دوچرخه ام رفتم. مرتضي از ته كوچه به طرفم آمد. نفس نفس مي زد. با آستين عرق پيشاني اش را خشك كرد و گفت: - مسعود! مرا به نانوايي برسان، مهمان برايمان رسيده با اين حرف گويي تيري به قلبم فرو رفت. يك هفته اي بود كه بابا، برايم دوچرخه خريده بود. دلم نمي آمد زياد سوارش شوم، چه برسد به اينكه ديگري را هم با خودم سوار كنم. چند نفر از بچه ها دورمان جمع شدند. مرتضي با بي تابي گفت: - چي شد؟ چرا اخمهايت توي هم رفته؟ - نمي خواهم. من چكار به مهمان هاي شما دارم. مرتضي، سرش را پايين انداخت گويي توقع شنيدن چنين جوابي را نداشت. علي به طرفمان آمد و رو به مرتضي كرد وگفت: - صبر كن؛ الان مي روم دوچرخه ام را مي آورم و با هم به نانوايي مي رويم. بي اختيار از مرتضي و علي بدم آمد. همهمه ي يكنواختي توي كلاس پيچيده بود. معلم رو به بچه ها كرد و گفت: - خُب بچه ها، براي مسابقه با تيم كلاس «ب» 4 نفر ديگر، احتياج داريم. همهمه ي بچه ها، به سروصدا تبديل شد. خيلي دلم مي خواست معلم مرا انتخاب كند. «آقا اجازه ما بياييم» دست آقا معلم به طرف مبصر اشاره رفت و گفت: - توبيا، بغل دستي تو هم، بيايد. مرتضي، تو هم بيا. هر سه نفر از بچه هاي محل بودند.ديگر صداها به خوبي شنيده نمي شد. مرتضي پيروزمندانه كنار معلم ايستاده بود. نگاهم كرد، بعد به آقا معلم چيزهايي گفت. معلم نيز نگاهي كرد. تعجب كردم. نمي دانستم آنها به هم چه مي گفتند. معلم: - خُب تو هم بيا مسعود. مرتضي هي از بازي خوبت توي محله تعريف مي كنه. از خجالت صورتم داغ شد. مانده بودم چه بگويم. اصلاً فكرش را هم نمي كردم كه مرتضي از من تعريف كند. آخر همين يك هفته پيش بود كه او را به نانوايي نرساندم. توي همين فكرها بودم كه مرتضي به طرفم آمد و د ر گوشم گفت: - بايد حسابشون را برسيم و 10 گل به آنها بزنيم. از خجالت نگاهم به پايين لغزيد. نمي خواستم چشمم به چهره مرتضي بيفتد. ديگر از او بدم نمي آمد. - خب بچه ها به حياط برويد و با صداي آرام دوستانتان را تشويق كنيد. آقا معلم اين را گفت و كنار در ايستاد. بچه ها با سروصدا به حياط هجوم بردند. به حياط كه رفتم، بچه هاي كلاس «ب» دروازه ها را درست كرده بودند و ما، بي معطلي توي ميدان آماده شديم معلم سوت به دهان وسط ميدان ايستاد. علي به طرفمان دويد. دست توي جيبش فرو برد و يك مشت پسته درآورد و به هر كدام چند تا پسته داد. و با خوشحالي گفت: - بچه ها تك روي نكنيد. با هم بازي كنيد. پاس بدهيد. اگر توي ميدان، هواي همديگر را داشته باشيد كلاس ما برنده مي شود. بعد رو به من كرد و گفت: - تو چرا جلو نمي آيي، بگير پسته هايت را بخور جان بگيري. ديگر از علي و مرتضي بدم نمي آمد. از ته دل دوستشان داشتم. بازي فوتبال تمام شده بود و بچه ها از در مدرسه خارج مي شدند. با دوچرخه ام از در مدرسه خارج شدم و به آنها رسيدم. از بازي و گل هايي كه زده بوديم با آب و تاب تعريف مي كردند. جلوتر رفتم و گفتم: - بچه ها، هر كي خسته است، بيايد سوار دوچرخه ام بشود. بچه ها يكصدا گفتند: «همه خسته هستيم» و بعد همه زديم زير خنده. قال علي (ع): «ماتأكذت الحرمه بمثل المصاحبه والمجاورة» «امام علي (ع) فرمود: هيچ احترامي مثل احترام به دوستي و همسايگي تأكيد نشده است.»

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 147 پست ]  برو به صفحه قبلي  1 ... 11, 12, 13, 14, 15  بعدي

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

جستجو براي:
انتقال به:  
cron
قدرت گرفته توسط phpBB® Forum Software © phpBB Group
phpBB Persian | پشتیبانی phpBB فارسی توسط Maghsad