امروز 5 آذر 1399, 18:40



جهت استفاده از تمامی امکانات سایت  باید وارد  و یا عضو شوید

خروج

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است





ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 377 پست ]  برو به صفحه قبلي  1 ... 34, 35, 36, 37, 38
نويسنده پيغام
 موضوع پست: Re: داستان کوتاه
پستارسال شده در: 21 آبان 1393, 17:19 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 22 اسفند 1392, 17:40
پست ها : 360
تشکر کرده: 1890 تا این لحظه
تشکر شده: 1969 تا این لحظه
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد
سپس  از شاگردان خود پرسید که ، آیا این ظرف پر است ؟ و همه دانشجویان موافقت کردند
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد
سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛
سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند
او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند : بله
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد
و گفت : در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم! همه دانشجویان خندیدند
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت : حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست
توپ های گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند ( خدا ، خانواده تان ، فرزندانتان ، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان )
چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند ، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود
اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان ، خانه تان و ماشین تان
ماسه ها هم سایر چیزها هستند  مسایل خیلی ساده.
پروفسور ادامه داد : اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان
اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه
به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین
با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابی ها هست همیشه در دسترس باشین
اول مواظب توپ های گلف باشین چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند
موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین بقیه چیزها همون ماسه ها هستند
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت : خوشحالم که پرسیدی
این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست
همیشه در زندگی شلوغ هم جایی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست!

_________________
باوجود چنین خدای مهربانی,نا امیدی از درگاهش کفر است.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: داستان کوتاه
پستارسال شده در: 1 آذر 1393, 17:29 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 24 فروردین 1393, 18:56
پست ها : 438
محل سکونت: کرج
تشکر کرده: 5624 تا این لحظه
تشکر شده: 2322 تا این لحظه
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود.

یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده

و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.

مافوق به سرباز گفت: اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه؟

دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی

حرف های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت.

به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند

افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد

و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت: من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده!

خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت

منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟

سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود

من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.

اون گفت: جیم.... من می دونستم که تو به کمک من می آیی

نکته داستان:

خیلی وقت ها در زندگی ارزش کاری که می خواهی انجام بدی بستگی به این داره که چه طور به مساله نگاه کنی

جسارت داشته باش و هرآن چه را قلبت می گوید انجام بده اگر به پیام قلبت گوش نکنی، ممکن است بعد ها در زندگی دچار پشیمانی شوی...

_________________
وقتی خوشبخت هستی که وجودت باعث ارامش دیگران شود.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: داستان کوتاه
پستارسال شده در: 10 آذر 1393, 09:40 
آفلاين
مدیر بخش
مدیر بخش
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 09:50
پست ها : 1618
محل سکونت: مشهدمقدس
تشکر کرده: 7219 تا این لحظه
تشکر شده: 4993 تا این لحظه
خواسته های شیطان از خدا بعد از رانده شدن



بعد از آنکه شیطان از سجده کردن بر آدم سرپیچی کرد و از بهشت به بیرون رانده شد گفت:پروردگارا ! حالا که مرا از بهشت به بیرون رانده و از رحمت خود دور کرده ای عباداتی که من انجام داده ام چه می شود؟ هزاران سال عبادت کرده ام که فقط چهار هزار سال آن را به دو رکعت گذراندم؟ علاوه بر آن خودت فرموده ای : عمل عمل کنندگان را ضایع نمی کنم. (انی لا اضیع عمل عامل )

از جانب خداوند خطاب رسید که: ای ملعون!مزد عمل هیچ کس در نزد من ضایع نمی شود ولی کسی که قابلیت نداشته باشد که پاداش کارش را در آخرت به او بدهم در دنیا هر چه که بخواهد به او بدهم  می دهم.

شیطان گفت:من هم مزد عمل خود را در دنیا از تو طلب می کنم چون من به واسطه آدم جهنمی شدم حاجات خود را درباره آدم و فرزندان او قرار می دهم!

در این جا بود که به شیطان خطاب آمد :حالا که چنین است حاجات خود را هر چه هست بگو تا به تو ببخشم! شیطان در جواب خطاب خداوند گفت:ای خدای قهار من در برابر عبادتم 7 حاجت و خواسته دارم آنها را برای من بر آورده کن.

درخواست اول:

خواسته اول من آن است که اجازه دهی من تا روز قیامت زنده باشم و مرگ به سراغ من نیاید؟!

خدا در جواب این خواسته به شیطان فرمود: اگر می خواهی از صدمه مرگ و جان کندن نجات یابی و یا این که شربت ناگوار مرگ را نچشی ممکن نیست زیرا اراده من بر این است که هر کس به دنیا آید باید مزه مرگ را بچشد و اگر کسی در دنیا مرگ به سراغش نیاید در آخرت هم مرگ وجود ندارد زیرا در روز قیامت همه جن و انس و فرشتگان زنده می شوند مومنان در ناز و نعمت در بهشت و مشرکان در عذاب و آتش در جهنم خواهند بود (آنچه که همین مطلب را در قرآن کریم فرموده است)

چون نجات از مرگ برای کسی وجود ندارد تو را مهلت می دهم و تا روزی که معلوم است زنده نگه می دارم.

((قال رب فانظرنی الی یوم یبعثون قال فانک من المنظرین الی یوم وقت المعلوم))

شیطان چون مردود شد از خدایش درخواست کرد که پروردگار تا روز قیامت مرا مهلت ده خدا فرمود:آری تو را مهلت خواهد بود تا وقت معین و روز معلوم. شاید مراد از یوم معین و وقت معلوم نفخه صور باشد یا روز ظهور حضرت ولی عصر_عج) و الله عالم.

درخواست دوم:

شیطان گفت: این که خدا !از تو می طلبم که در مقابل هر یک از فرزندان آدم دو فرزند به من عطا کنی که من بتوانم آنها را فریب دهم.

در روایات آمده است که:برابر هر یک از اولاد آدم که متولد می شود دو شیطان برای شیطان متولد می شوند.

درخواست سوم:

شیطان گفت:خدایا از تو میخواهم که مرا در بدن اولاد آدم با خونی که در رگهای او جریان دارد جریان دهی که از هر جای بدن او که بخواهم داخل شوم و بتوانم او را منحرف کنم و به انجام معصیت بکشانم.

درخواست چهارم:

از تو میخواهم که فرزندان آدم من و فرزندانم را نبینند ولی ما آنها را ببینیم به خاطر این که بهتر بتوانیم فرزندان آدم را وسوسه کرده و به انحراف و انجام معصیت بکشانیم.

درخواست پنجم:

خدایا از تو می خواهم این قدرت را به من بدهی که به هر صورتی که بخواهم بتوانم مجسم شوم.(در مورد ظاهر شدن شیطان به شکلهای مختلف )

درخواست ششم:

شیطان گفت:پروردگارا!از تو می خواهم تا روح در بدن اولاد آدم است من بر آنها مسلط باشم و آنها را به انحراف بکشانم.

درخواست هفتم:

شیطان در آخرین خواسته خود به خدا گفت:خدایا!از تو می خواهم مرا مخصوصا در سینه آدم و اولاد او مسلط گردانی تا آنان را وسوسه کنم.

خداوند بعد از هر خواسته ای که شیطان از او داشت به او می فرمود: راضی شدم و آن را به تو دادم هنگامی که شیطان این حاجاتش را از خدای متعال گرفت عرض کرد: فبعزتک لا غوینهم اجمعین پروردگارا به عزت و بزرگواری خودت قسم!همه آنها را گمراه میسازم.

حضرت آدم بعد از آن که در زمین مستقر شد عرض کرد خدایا این(شیطان)کسی است که بین من و او دشمنی قرار دادی و با وجود این که در بهشت بودم نتوانستم بر او غلبه کنم و اکنون که از بهشت فرود آمده ام اگر مرا یاری نکنی بر او پیروز نخواهم شد. خداوند متعال فرمود: در مقابل یک گناه یک معصیت برای تو و اولاد تو خواهم نوشت ولی در مقابل یک حسنه ده برابر تا هفتصد برابر ثواب نوشته می شود.



حضرت آدم به خدا عرض کرد: بارالها! بر این لطف بیفزا. خداوند فرمود:برای تو فرزندی نمی آید مگر این که یک یا دو ملک را برایش قرار داده ام تا از او مراقبت کنند.حضرت آدم دوباره گفت:خداوندا!برای این لطف بیفزا.

خداوند فرمود:تا زمانی که روح در بدن تو باشد توبه تو پذیرفته می شود حضرت آدم برای سومین بار عرض کرد:خداوند!بر لطفت بیفزا خداوند متعال فرمود:گناهان را می آمرزم و سرانجام حضرت آدم عرض کرد:خداوندا کفایت می کند.

پس از حضرت آدم  ابلیس به خداوند گفت: خداوندا!این آدم کسی است که او را بر من گرامی داشتی و برتری دادی و اگر بر من عنایت نکنی نمی توانم بر او غلبه کنم خداوند متعال به شیطان فرمود: برای آدم فرزندی به دنیا نمی آورم مگر آنکه برای تو 2 فرزند به دنیا می آید ابلیس گفت:بر قدرت من بیفزاءخداوند متعال فرمود:در بدن فرزن آدم مانند جریان خون در بدن جاری می شوی دوباره ابلیس گفت:خداوندا!بر قدرت من بیفزا.خداوند متعال فرمود:تو و فرزندانت در سینه فرزندان آدم مسکن و ماوایی دارید ابلیس برای سومین مرتبه به خداوند عرض کرد:پروردگارا!بر قدرت من بیفزا.خداوند متعال فرمود:به آنها وعده می دهی و آنها را امیدوار میکنی در حالی که وعده های شیطان دروغ است.

_________________
بايد دنيا را کمي بهتر از آنچه تحويل گرفته اي تحويل دهي
خواه با فرزندي خوب،
خواه با باغچه اي سرسبز
خواه با اندکي بهبود شرايط اجتماعي
و اينکه بداني حتي فقط يک نفر
با بودن تو ساده تر نفس کشيده است
يعني تو موفق شده اي


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: داستان کوتاه
پستارسال شده در: 15 آذر 1393, 17:49 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 14:57
پست ها : 3710
محل سکونت: تهران
تشکر کرده: 15542 تا این لحظه
تشکر شده: 9182 تا این لحظه
روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند …

او جواب داد :
اگر زن یا مرد دارای (اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =۱
اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰
اگر (ثروت) هم داشته باشند صفر دیگری را در جلوی عدد قبلی اضافه می کنیم =۱۰۰
اگر دارای (علم) هم باشند پس باز هم صفر دیگری را در جلوی عدد قبلی اضافه می کنیم =۱۰۰۰
اگر دارای (اصل و نسب) هم باشند پس همچنان صفر دیگری را در جلوی عدد قبلی اضافه می کنیم =۱۰۰۰۰
.
.
.
ولی اگر زمانی عدد یک (اخلاق) از بین رفت چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ است !
پس انسان بدون (اخلاق) هیچ ارزشی نخواهد داشت.

نتیجه اخلاقی : اگر اخلاق نباشد انسان خدای زیبایی و ثروت و علم و اصل و نسب هم که باشد هیچ نیست

_________________
دوستان عزیزم خیلی خیلی التماس دعا.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: داستان کوتاه
پستارسال شده در: 18 آذر 1393, 09:21 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 24 فروردین 1393, 18:56
پست ها : 438
محل سکونت: کرج
تشکر کرده: 5624 تا این لحظه
تشکر شده: 2322 تا این لحظه
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود كمك می گرفت.

راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می كرد بلكه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت

به طوری كه به مباحث انیشتین تسلط پیدا كرده بود!

یك روز انیشتین در حالی كه در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت كه خیلی احساس خستگی می كند؟

راننده اش پیشنهاد داد كه آنها جایشان را عوض كنند و او جای انیشتین سخنرانی كند

چرا كه انیشتین تنها در یك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی كه سخنرانی داشت كسی او را نمی شناخت

و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول كرد

اما در مورد اینكه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می كند، كمی تردید داشت.

به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درآمد.

دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.

در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند كه حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد.

سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی كه باعث شگفتی حضار شد!

_________________
وقتی خوشبخت هستی که وجودت باعث ارامش دیگران شود.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: داستان کوتاه
پستارسال شده در: 1 دی 1393, 13:21 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 24 فروردین 1393, 18:56
پست ها : 438
محل سکونت: کرج
تشکر کرده: 5624 تا این لحظه
تشکر شده: 2322 تا این لحظه
این داستان درباره پسر بچه لاغر اندمی است که عاشق فوتبال بود.

در تمام تمرین ها سنگ تمام می گذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچه های تیم بود تلاش هایش به جایی نمی رسید.

در تمام بازی ها، ورزشکار امیدوار ما روی نیمکت کنار زمین می نشست اما اصلا پیش نمی آمد که در مسابقه ای بازی کند.

این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت.

گرچه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می نشست اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت.

این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغرترین دانش آموز کلاس بود.

اما پدرش باز هم او را تشویق می کرد که به تمرین هایش ادامه دهد. گر چه به او می گفت که اگر دوست ندارد مجبور نیست این کار را انجام دهد.

اما پسر که عاشق فوتبال بود تصمیم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرین ها تلاشش را تا حداکثر می کرد

به امید اینکه وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند. د

ر مدت چهار سال دبیرستان او در تمام تمرین ها شرکت می کرد اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند.

پدر وفادارش همیشه در بین تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می کرد.

پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصمیم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد

زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرین ها شرکت می کرد و علاوه بر آن به سایر بازیکنان روحیه می داد.

این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامی تمرین ها شرکت کرد اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.

در یکی از روزهای آخر مسابقه های فصلی فوتبال؛ زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می رفت؛ مربی با یک تلگرام پیش او آمد

. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می کرد آرام باشد زیر لب گفت: پدرم امروز صبح فوت کرده است.

اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟ مربی دستش را با مهربانی روی شانه های پسر گذاشت و گفت:

پسرم این هفته استراحت کن. حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی.

روز شنبه فرا رسید. پسر جوان به آرامی وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت.

مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان حیرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت:

لطفا اجازه بدهید من امروز بازی کنم. فقط همین یک روز را.

مربی وانمود کرد که حرف های او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند.

اما پسر جوان شدیدا اصرار می کرد. مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد می توانی بازی کنی.

مربی و بازیکنان و تماشاچیان نمی توانستند آنچه را که می دیدند باور کنند.

این پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود تمام حرکاتش به جا و مناسب بود.

تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد. او می دوید پاس می داد و به خوبی دفاع می کرد.

در دقایق پایانی بازی او پاسی داد که منجر به برد تیم شد.

بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند.

آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند مربی دید که پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است. مربی گفت: پسرم! من نمی توانم باور کنم.

تو فوق العاده بودی. بگو ببینم چه طور توانستی به این خوبی بازی کنی؟

پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود پاسخ داد: می دانید که پدرم فوت کرده است. آیا می دانستید او نابینا بود؟

سپس لبخند کم رنگی برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه ها شرکت می کرد.

اما امروز اولین روزی بود که او می توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می خواستم به او نشان دهم که می توانم خوب بازی کنم.

_________________
وقتی خوشبخت هستی که وجودت باعث ارامش دیگران شود.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: داستان کوتاه
پستارسال شده در: 1 مهر 1399, 20:38 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 31 شهریور 1399, 19:55
پست ها : 78
تشکر کرده: 0 تا این لحظه
تشکر شده: 1 تا این لحظه

--------------------------------------------

Take What You Want
https://peymanaluminum.com


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 377 پست ]  برو به صفحه قبلي  1 ... 34, 35, 36, 37, 38

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 13 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

جستجو براي:
انتقال به:  
cron
قدرت گرفته توسط phpBB® Forum Software © phpBB Group
phpBB Persian | پشتیبانی phpBB فارسی توسط Maghsad