امروز 27 مهر 1398, 14:32



جهت استفاده از تمامی امکانات سایت  باید وارد  و یا عضو شوید

خروج

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است





ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 147 پست ]  برو به صفحه قبلي  1 ... 11, 12, 13, 14, 15
نويسنده پيغام
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 02:06 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
بز زنگوله پا      


يكي بود؛ يكي نبود. زير گنبد كبود غير از خدا هيچ كس نبود. بزي بود كه در و همسايه ها صداش مي كردند بز زنگوله پا و سه تا بچه داشت به اسم شنگول, منگول و حبه انگور. روزي از روزها, بز زنگوله پا خبر شد گرگي آمده دور و ور چراگاه آن ها خانه گرفته. خيلي دل نگران شد و به بچه هاش گفت «از اين به بعد خوب حواستان را جمع كنيد و هيچ وقت بي گدار به آب نزنيد. اگر كسي آمد در زد, تا مطمئن نشده ايد من هستم در را وا نكنيد.» بچه ها گفتند «به روي چشم!» و بز زنگوله پا از خانه رفت به چراگاه. چندان طولي نكشيد كه گرگ آمد در زد. بچه ها گفتند «كيه؟» گرگ گفت «منم, مادرتان.» بچه ها گفتند «دروغ نگو! صداي مادر ما نازك است؛ اما صداي تو كلفت است.» گرگ رفت و كمي بعد برگشت و باز در زد. بچه ها پرسيدند «كيه؟» گرگ صدايش را نازك كرد و گفت «منم, مادرتان, زود در را وا كنيد. به پستان شير دارم و به دهان علف.» بچه ها از درز در نگاه كردند و گفتند «دروغ نگو! دست مادر ما سفيد است؛ اما دست تو سياه است.» گرگ راه افتاد يكراست رفت به آسياب. دستش را زد تو كيسة آرد و زود برگشت در زد و باز همان حرف ها را تكرار كرد. بچه ها از درز در نگاه كردند و گفتند «دروغ نگو! پاي مادر ما قرمز است؛ اما پاي تو قرمز نيست.» گرگ رفت به پاهاش حنا بست و وقتي حنا خوب رنگ انداخت برگشت در زد. بچه ها گفتند «كيه؟» گرگ گفت «منم, مادرتان, بز زنگوله پا.» بچه ها ديدند صدا صداي مادرشان است. براي اينكه مطمئن شوند از درز پايين در نگاه كردند و تا دست هاي سفيد و پاهاي قرمز را ديدند در را باز كردند و گرگ خيز برداشت تو خانه. شنگول و منگول را كه دم دست بودند درسته قورت داد؛ اما حبه انگور تند پريد تو سوراخ آبراه قايم شد و از دست گرگ جان به در برد. نزديك غروب, بز زنگوله پا از چراگاه برگشت و ديد در خانه اش چارطاق باز است. مات و مبهوت ماند. اين ور چرخيد, آن ور چرخيد و بچه هاش را صدا زد. حبة انگور صداي مادرش را شناخت. از ته آبراه آمد بيرون و به مادرش گفت كه چه بلايي سرشان آمده. مادرش پرسيد «آنكه شنگول و منگول من را خورد گرگ بود يا شغال؟» حبة انگور جواب داد «از بس دستپاچه شده بودم, نفهميدم.» بز زنگوله پا رفت خانه شغال. گفت «شنگول و منگول من را تو بردي؟» شغال گفت «نه. اگر باور نمي كني بيا تو و همه جا را بگرد.» بز زنگوله پا گفت «شنگول و منگول من را تو خوردي؟» شغال باز هم جواب داد «نه.» و دستي به شكمش زد و گفت «ببين! شكم من خاليه خاليه و از گشنگي چسبيده به پشتم. اين كار كار گرگ است.» بز زنگوله پا راه افتاد طرف خانة گرگ. همين كه به آنجا رسيد يكراست رفت رو پشت بام و بنا كرد به جست و خيز كردن و گرد و خاك به راه انداختن. گرگ كه ديگ بار گذاشته بود و داشت براي بچه هاش آش مي پخت, سرش را از دريچه بيرون برد و فرياد زد «اين كيه تاپ و تاپ مي كنه؟ آش من را پر از خاك مي كنه؟» بز زنگوله پا گفت «منم! منم زنگوله پا كه ور مي جم دوپا دوپا چارسم دارم به زمين دوشاخ دارم به هوا كي برده شنگول من؟ كي خورده منگول من؟ كي مياد به جنگ من؟ گرگ گفت «من بردم شنگول تو من خوردم منگول تو من ميام به جنگ تو.» بز زنگوله پا پرسيد «چه روزي مي آيي به جنگ من؟» گرگ جواب داد «روز جمعه.» بز زنگوله پا رفت به صحرا؛ سير دلش علف خورد و غروب همان روز رفت پيش شير دوش. گفت «شير دوش! شير من را بدوش و يك انبان كره براي من درست كن. دو غش هم براي خودت.» بعد انبان كره را ورداشت برد پيش چاقو تيزكن. گفت «اين را بگير و به جاي آن شاخ هايم را تيز كن.» چاقو تيزكن انبان كره را گرفت شاخ هاي بز را حسابي تيز كرد. گرگ هم رفت پيش دلاك. گفت «بي زحمت دندان هاي من را تيز كن.» دلاك گفت «كو مزدش؟» گرگ گفت «مگر مزد هم مي خواهي؟» دلاك گفت «بي مزد و مواجب كه نمي شود كار كرد. مگر نشنيده اي كه بي مايه فطير است؟» گرگ برگشت خانه. يك انبان ورداشت چسيد توش و درش را بست و برد براي دلاك. گفت «اين هم مزدت.» دلاك در انبان را كه واكرد, باد انبان در رفت؛ اما به روي خودش نياورد. در دل گفت «به جاي مزد چس مي آوري؟ يك بلايي سرت بيارم كه تو قصه ها بنويسند.» بعد گازانبر را ورداشت؛ دندان هاي گرگ را از دم كشيد و جاشان دندان چوبي گذاشت. روز جمعه بز زنگوله پا و گرگ براي جنگ رفتند به ميدان. زنگوله پا گفت «چطور است پيش از جنگ آب بخوريم كه تشنه مان نشود.» و تند رفت پوزه اش را گذاشت تو آب و وانمود كرد دارد آب مي خورد. گرگ هم به خيال خودش, براي اينكه عقب نماند آن قدر آب خورد كه شكمش مثل طبل باد كرد. بز زنگوله پا با شاخ هاي تيز و گردن كشيده, سم به زمين زد و گرگ را دعوت كرد به جنگ. گرگ گفت «حالا ديگر براي من شاخ و شانه مي كشي؟ الان نشانت مي دهم.» و پريد خرخره زنگوله پا را بگيرد كه همه دندان هاي چوبيش ريخت. زنگوله پا مهلتش نداد. رفت عقب, آمد جلو, با شاخ زد شكم گرگ را سفره كرد و شنگول و منگول را از تو شكمش درآورد و بردشان خانه, پيش حبه انگور. قصه ما به سر رسيد؛ كلاغه به خونه اش نرسيد .

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 02:06 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
عمو نوروز      


يكي بود, يكي نبود. پير مردي بود به نام عمو نوروز كه هر سال روز اول بهار با كلاه نمدي, زلف و ريش حنا بسته, كمرچين قدك آبي, شال خليل خاني, شلوار قصب و گيوة تخت نازك از كوه راه مي افتاد و عصا به دست مي آمد به سمت دروازة شهر. بيرون از دروازة شهر پيرزني زندگي مي كرد كه دلباختة عمو نوروز بود و روز اول هر بهار, صبح زود پا مي شد, جايش را جمع مي كرد و بعد از خانه تكاني و آب و جاروي حياط, خودش را حسابي تر و تميز مي كرد. به سر و دست و پايش حناي مفصلي مي گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش مي كرد. يل ترمه و تنبان قرمز و شليتة پرچين مي پوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش مي زد و فرشش را مي آورد مي انداخت رو ايوان, جلو حوضچة فواره دار رو به روي باغچه اش كه پر بود از همه جور درخت ميوة پر شكوفه و گل رنگارنگ بهاري و در يك سيني قشنگ و پاكيزه سير, سركه, سماق, سنجد, سيب, سبزي, و سمنو مي چيد و در يك سيني ديگر هفت جور ميوة خشك و نقل و نبات مي ريخت. بعد منقل را آتش مي كرد و مي رفت قليان مي آورد مي گذاشت دم دستش. اما, سر قليان آتش نمي گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز مي نشست. چندان طول نمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد و كم كم خرناسش مي زفت به هوا. در اين بين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه مي چيد رو سينة او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛ يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روي پيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد. آفتاب يواش يواش تو ايوان پهن مي شد و پيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمي شد. اما يك خرده كه چشمش را باز مي كرد مي ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تر است. آن وقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند. پير زن خيلي غصه مي خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتي كه براي ديدن عمو نوروز كشيده, درست همان موقعي كه بايد بيدار مي ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببيند و هر روز پيش اين و آن درد دل مي كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببيند؛ تا يك روزي كسي به او گفت چاره اي ندارد جز يك دفعة ديگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به ديدارش روشن كند. پير زن هم قبول كرد. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن توانست عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضي ها مي گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر را نديده اند

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 02:07 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
کدو قلقله زن      


يكي داشت؛ يكي نداشت. پيرزني سه تا دختر داشت كه هر سه را شوهر داده بود و خودش مانده بود تك و تنها. روزي از روزها از تنهايي حوصله اش سر رفت. با خودش گف «از وقتي دختر كوچكترم را فرستاده ام خانة بخت, خانه ام خيلي سوت و كور شده, خوب است بروم سري بزنم به او و آب و هوايي عوض كنم.» پيرزن پاشد چادرچاقچور كرد؛ عصا دست گرفت و راه افتاد طرف خانة دختر تازه عروسش كه بيرون شهر, بالاي تپه اي قرار داشت. چشمتان روز بد نبيند! از دروازة شهر كه پا گذاشت بيرون گرگ گرسنه اي جلوش سبز شد. پيرزن تا چشمش افتاد به گرگ, دستپاچه شد و سلام بلند بالايي كرد. گرگ گفت «اي پيرزن! كجا مي روي؟» پيرزن گفت «مي روم خانة دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.» گرگ گفت «بي خود به خودت زحمت نده. چون من همين حالا يك لقمه ات مي كنم.» پيرزن گفت «يك لقمه پوست و استخوان كه سيرت نمي كند؛ بگذار برم خانة دخترم؛ چند روزي خوب بخورم و بخوابم, تنم گوشت تر و تازه بيارد و حسابي چاق و چله بشوم, آن وقت من را بخور.» گرگ گفت «بسيار خوب! اما يادت باشد من از اينجا جم نمي خورم تا تو برگردي.» پيرزن گفت «خيالت تخت باشد. زود برمي گردم.» و راه افتاد. چند قدم كه رفت پلنگي, مثل اجل معلق پريد جلوش و پرسيد «كجا مي روي پيرزن؟» پيرزن از ترس جانش تعظيم كرد و گفت «مي روم خانة دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.» پلنگ گفت «زحمت نكش؛ چون من خيلي گرسنه ام و همين حالا بايد تو را بخورم.» پيرزن گفت «يك لقمه پيرزن كجاي شكمت را پر مي كند؟ بگذار برم خانة دخترم, چند روزي خوب بخورم و خوب بخوابم, حسابي چاق وچله بشوم, آن وقت برمي گردم اينجا, من را بخور.» پلنگ گفت «بدفكري نيست. تا تو برگردي, من دندان رو جگر مي گذارم و همين دور و بر مي پلكم.» پيرزن گفت «زياد چشم به انتظارت نمي گذارم؛ زود برمي گردم.» و باز به راه افتاد؛ اما هنوز به خانة دخترش نرسيده بود كه شيري غرش كنان جلوش را گرفت. پيرزن از ترس سر جاش خشكش زد و اته پته كنان سلام كرد و جلو شير افتاد به خاك. شير گفت «كجا داري مي روي پيرزن؟» پيرزن گفت «دارم مي روم خانة دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.» شير گفت «نه. نمي گذارم؛ چون شكم من از گشنگي افتاده به غار و غور و همين حالا تو را مي خورم.» پيرزن گفت «اي شير! تو سلطان جنگلي؛ دل و جگر گاو نر ران گورخر هم شكمت را سير نمي كند؛ تا چه رسد به من پيرزن كه يك چنگ پوست و استخوان بيشتر نيستم؛ صبر كن برم خانة دخترم, چند روزي خوب بخورم و بخوابم, حسابي چاق و چله بشوم و برگردم. آن وقت من را بخور.» شير گفت «برو! اما زياد معطل نكن كه خيلي گشنه ام.» پيرزن گفت «زياد چشم به راهت نمي گذارم.» و راهش را گرفت رفت تا به خانة دخترش رسيد. دختر و دامادش خوشحال شدند. وقت شام پيرزن را بالاي سفره نشاندند و پلو و خورش و ميوه و شربت جلوش گذاشتند و موقع خواب براش رختخواب ترمه پهن كردند. پيرزن سه چهار روز خورد و خوابيد. وقت برگشتن به دخترش گفت «برو يك كدو تنبل بزرگ براي من بيار.» دختر رفت كدوي بزرگي آورد. پيرزن گفت «در جمع و جوري براي كدو بساز و توي كدو را خوب خالي كن.» دختر پرسيد «براي چه اين كار را بكنم؟» پيرزن هر چه را كه موقع آمدن براش پيش آمده بود شرح داد و آخر سر گفت «وقتي خواستم برم, مي روم توي كدو؟ تو هم ببرم بيرون هلم بده و قلم بده.» دختر توي كدو را خوب خالي كرد. پيرزن رفت تو كدو و دختر كدو را برد بيرون و از سرازيري جاده قلش داد پايين. كدو قلقله زن قل خورد تا رسيد نزديك شير. شير تا ديد كدو دارد مي آيد, پريد جلو گفت «كدو قلقله زن! نديدي پيرزن؟» كدو گفت «والله نديدم؛ بالله نديدم؛ به سنگ تق تق نديدم؛ به جوز لق لق نديدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.» شير گفت «خيلي خوب.» و كدو را قل داد و ول داد. كدو قل خورد و قل خورد تا رسيد نزديك پلنگ. پلنگ تا ديد كدو دارد مي آيد, رفت جلو گفت «كدو قلقله زن! نديدي پيرزن؟» كدو گفت «والله نديدم؛ بالله نديدم؛ به سنگ تق تق نديدم؛ به جوز لق لق نديدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.» پلنگ هم گفت «خيلي خوب!» و كدو را قل داد و ول داد. كدو قل خورد و قل خورد تا رسيد نزديك گرگ. گرگ تا ديد كدو دارد مي آيد, دويد جلو گفت «كدو قلقله زن! نديدي پيرزن؟» كدو گفت «والله نديدم؛ بالله نديدم؛ به سنگ تق تق نديدم؛ به جوز لق لق نديدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.» گرگ صداي پيرزن را شناخت. گفت «سر من كلاه مي گذاري؟ تو همان پيرزني هستي كه قرار بود بخورمت. حالا رفته اي توي كدو.» گرگ شروع كرد به سوراخ كردن كدو و همين كه از اين ور كدو رفت تو, پيرزن دركدو را ورداشت و از آن ور كدو آمد بيرون. دويد توي خانه اش و در را پشت سرش بست

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 02:07 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
گرگ و گوسفند      


روزی از روزها گوسفند سیاهی بود. روزی گوسفند همان طوری که سرش به زیر بود و داشت برای خودش می چرید، یک دفعه سرش را بلند کرد و دید، ای دل غافل! از چوپان و گله خبری نیست و گرگ گرسنه ای می آید به طرف او. چشم های گرگ دو کاسه خون بود. گوسفند گفت: سلام علیکم. گرگ دندان هایش را بهم سایید و گفت: سلام و زهر مار! تو این جا چه کار می کنی؟ مگر نمی دانی این کوه ها ارث بابای من است؟ الانه تو را می خورم. گوسفند دید بدجوری گیر کرده و باید کلکی جور بکند و در برود. از این رو گفت: راستش من باور نمی کنم این کوه ها مال پدر تو باشند. آخر می دانی من خیلی دیر باورم. اگر راست می گویی برویم سر اجاق (زیارتگاه). تو دست به قبر بزن و قسم بخور تا من باور کنم. البته آن موقع می توانی مرا بخوری. گرگ پیش خود گفت: عجب گوسفند احمقی گیر آورده ام. می روم قسم می خورم بعد تکه پارش می کنم و می خورم. دو تایی آمدند و آمدند تا رسیدند زیر درختی که سگ گله در آن جا افتاده بود و خوابیده بود و خواب هفت تا پادشاه را می دید، گوسفند به گرگ گفت: اجاق این جاست. حالا می توانی قسم بخوری. گرگ تا دستش را به درخت زد که قسم بخورد، سگ از خواب پرید و گلوی او را گرفت.

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 02:07 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
غنچه اي كه نمي خواست باز شود      

بوته ي گل سرخ خميازه اي كشيد و به غنچه هاي زيبايش نگاه كرد. هيچ كدام بيدار نشده بودند. براي همين، آن ها را تكان داذ و گفت: « ديگر خواب بس است. بيدار شويد و خورشيد زيبا را ببينيد.» غنچه ها يكي يكي باز شدند و به خورشيد زيبا نگاه كردند. در همين وقت، چشم بوته ي گل سرخ به يكي از غنچه هايش افتاد كه خودش را پشت برگي پنهان كرده بود. به او گفت: «غنچه ي عزيزم، چرا باز نمي شوي؟» غنچه به آرامي، يكي از كاسبرگ هايش را كنار زد؛ نگاهي به مادرش انداخت و گفت: «جايم خوب است. مي ترسم اگر بيدار شوم، خورشيد مرا بسوزاند. «بعد دوباره از ترس، كاسبرگش را بست تا خورشيد او را نسوزاند. شب شد. بوته ي گل سرخ، غنچه را تكان داد و گفت: «روز كه بيدار نشدي تا خورشيد را ببيني. پس حالا بلند شو و ماه را ببين كه چه زيبا و قشنگ است.» غنچه يكي از كاسبرگ هايش را كنار زد؛ اما تا چشمش به تاريكي افتاد، گفت: « اين جا خيلي تاريك است!» بعد دوباره كاسبرگش را بست و خوابيد. صبح روز بعد، بوته ي گل سرخ سعي كرد غنچه را بيدار كند. براي همين، به او گفت: «غنچه ي قشنگم، باز شو . اگر باز نشوي، قبل از اين كه دنيا را ببيني، توي كاسبرگت پرپر مي شوي.» غنچه كه اين حرف را شنيد، خواست باز شود. اما باد شديدي وزيد و هاي و هوي كنان، بوته را تكان داد. غنچه از ترس،ِ خودش را به بوته چسباند. باد كه رفت، بوته غنچه اش را نوازش كرد و گفت: «غنچه ي عزيزم، باد رفت. حالا ديگر مي تواني چشم هايت را باز كني و دنيا را ببيني.» غنچه با ترس و لرز، يكي از كاسبرگ هايش را باز كرد. قطره ي آبي روي سرش افتاد و پرسيد: «اين ديگر چيست؟» گل سرخ خنديد و گفت: «باران!» غنچه كه داشت خيس مي شد، باز ترسيد و كاسبرگش را بست. بوته خيلي نگران شد. غنچه هاي ديگرش خيلي بزرگ شده بودند. بوته مي ترسيد كه اين غنچه، باز نشده ، پژمرده شود. صبح روز بعد، هوا آن قدر لطيف بود كه بوته حيفش آمد غنچه را بيدار نكند. او به آرامي يكي از كاسبرگ هايش را كنار زد. نگاهي به بوته ي گل سرخ انداخت. قطره هاي شبنم، روي گل برگ هاي گل ها ديده مي شد. همه ي گل ها به آسمان نگاه مي كردند. غنچه ي گل سرخ هم كم كم بقيه ي كاسبرگ هايش را باز كرد و گل سرخ قشنگي شد. گل سرخي كه به رنگين كمان مي خنديد.

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 02:08 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
غاز تخم طلايي      


يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود، سالها پيش در دهكده اي دور، پيرمرد و پيرزني با خوبي و خوشي در كنار هم زندگي مي كردند. آنها يك غاز عجيب داشتند، غازي كه مانند غازهاي ديگر نبود؛ چون تخم هاي اين غاز از طلا بود. هر روز صبح غاز زيبا يك تخم طلايي براي پيرمرد و پيرزن مي گذارد و پيرمرد تخم طلا را مي فروخت با پول تخم طلايي پيرمرد و پيرزن زندگي خوبي درست كرده بودند، ولي با اينحال پيرزن مرتب غُر مي زد و پول بيشتري مي خواست. يك روز پيرزن به پيرمرد گفت: - حالا كه اين غاز مي تواند تخمهاي طلايي بگذارد پس حتماً در وجودش معدن طلايي وجود دارد كه روزي يك تخم از آن نصيب ما مي شود. چقدر صبر كنيم و يكي يكي تخم هاي طلايي را به بازار ببريم بفروشيم. من ديگر طاقت ندارم صبر كنم. بهتر است غاز را سر ببريم و معدن طلا را يكجا به دست بياوريم. پيرزن حريص نمي دانست كه اگر سرغاز را ببرد جز مشتي پر و كمي هم گوشت چيزي نصيبش نمي شود. پيرزن چند روزي اين حرفها را تكرار كرد تا آنكه پيرمرد هم وسوسه شد و با اين كار موافقت كرد و چاقوي تيزي برداشت و سرغاز بيچاره را بريد. پيرمرد انتظار داشت وقتي كارد به گردن حيوان مي كشد به جاي خون ،طلا از آن بيرون بيايد، اما كمي خون توي لانۀ غاز ريخت و بعدش هم غاز بيچاره مرد، پيرمرد طمعكار شكم غاز را هم پاره كرد اما آنجا هم از طلا خبري نبود چون غاز تخم طلايي هم مانند غازهاي ديگر بود و بدين ترتيب پيرمرد و پيرزن به طمع پول بيشتر غاز قشنگ تخم طلايي را به دست خودشان كشتند و چون ديگر غازي وجود نداشت كه براي آنها تخم طلايي بكند، وضع زندگي شان روز به روز بدتر شد. پيرمرد براي تأمين خرج خانه اش ناچار شد صبح تا شب تلاش كند. شب كه مي شد پيرمرد خسته به خانه مي آمد و درآمد مختصرش را به پيرزن مي داد. پيرزن هم كه پشيمان شده بود، افسوس مي خورد و به خودش مي گفت: «چرا نفهميدم كه اگر تمام بدن غاز هم طلا بود بيش از چند دانه تخم طلايي نمي ارزيد؟ بچه ها مي دانيد كه پشيماني در خيلي جاها سودي ندارد و بايد به فكر باشيم كه اشتباه نكنيم و آن وقت گرفتار پشيماني نشويم.

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
 موضوع پست: Re: قصه کودک
پستارسال شده در: 16 مهر 1393, 02:08 
آفلاين
.
.
نماد کاربر

تاريخ عضويت: 6 مرداد 1392, 16:03
پست ها : 520
تشکر کرده: 1753 تا این لحظه
تشکر شده: 680 تا این لحظه
به خاطرمهمان      


حضرت علي (ع) خيلي ناراحت بودند. يونس گفت: «شايد بچه هايش مريض هستند!» دوستش،سالم، گفت: «نكند براي همسرش حضرت زهرا(س) اتفاقي افتاده باشد!» همه نگران بودند آن ها قرار گذاشتند وقتي به ديدن حضرت علي (ع) رفتند، دليل اين ناراحتي را بپرسند. ظهر كه شد، همه پا به مسجد گذاشتند درآنجا وقتي نگاه هر كدام از آن ها به حضرت علي (ع) افتاد، دوباره تعجب كردند. چهره حضرت هنوز هم غمگين بود. سرانجام، يونس طاقت نياورد. جلو رفت و پرسيد: « اي امير مؤمنان، ما امروز شما را ناراحت و غمگين ديديم. نكند اتفاق بدي افتاده است؟» حضرت علي (ع) لبخند كم رنگي زد و جواب داد: «هفت روز است كه هيچ ميهماني به خانه ي ما نيامده است! براي همين، ناراحت هستم.» يونس ناراحت شد و پيش دوستان خود برگشت. وقتي ماجرا را تعريف كرد، آن ها هم ناراحت شدند.چون حضرت علي (ع) به مهمان هاي خود احترام زيادي مي گذاشتند.

_________________
آرامش در قلبی است که در تصرف خداست.


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
 
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 147 پست ]  برو به صفحه قبلي  1 ... 11, 12, 13, 14, 15

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

جستجو براي:
انتقال به:  
cron
قدرت گرفته توسط phpBB® Forum Software © phpBB Group
phpBB Persian | پشتیبانی phpBB فارسی توسط Maghsad